S M S

S M S 💻اطلاعات عمومی
😲انگیزشی
📖داستان ها
📙اشعار ناب
🌳رشد فردی
دانستنی ها
📝پرسش و پاسخ
📊تست روانشناسی
🗄️سرگرمی

~🌗:رمان_افول🌗 نویسنده_لون قسمت_سی‌وهفتم (قسمت پایانی ) دسته‌گل و شیرینی را گرفته به سوی خانه باغ به حرکت افتادند، با هر ...
25/03/2026

~🌗:
رمان_افول🌗
نویسنده_لون
قسمت_سی‌وهفتم (قسمت پایانی )

دسته‌گل و شیرینی را گرفته به سوی خانه باغ به حرکت افتادند، با هر قدم نزدیک شدن تپش قلبش سریعتر می‌شد، مادر و عمه‌اش پشت در رسیده بودند اما در یک متری در پاهایش سست شده و طاقت از کف داد. با دیدن حالت او مادرش نزدیک آمده و با دست گذاشتن بروی پیشانی‌اش گفت: (غرق تب استی اطلس! آه پیشانیت خیس عرق است فشارت پایین رفته، ای اواخر نه خواب داشتی نه خوراک معلوم است حالت بد است بریم خانه ذاتا به ای عجله دلیلی نمیبینم.)
عمه ملیحه گفت: (چیزش نیست ای تب عشق است!)
و از جعبه شیرینی یک شیرینی به دهن او گذاشته ادامه داد: (فشارش هم حالی برابر میشه.)
در را تک تک کردند که لحظه‌ی نگذشته باز شد. خندان با آن لبخندش‌ گویا به بار اول مقابلش ایستاد بود، به مدتی نفس کشیدن را فراموش کرد، دخترک‌با لباس طویل یاسی رنگ و موهای موج واری که از زیر چادر بیرون زده بود هوش از سرش میبرد. شیرینی که به دهنش بود به گلو پریده و به سرفه افتید. مادر و عمه‌اش دو نفره به پشتش می‌زدند که با سر و صدای ایجاد شده همه پیش دروازه آمد. خندان سریع یک گیلاس آب آورد که با نوشیدن آن بالافاصله سرفه هایش قطع شد.
عمه ملیحه گفت: (هیجان است هیجان!)
از این حرف همه به خنده افتاده بودند و خندان با صورت گلگون شده سرش را پایین انداخت. بالاخره داخل رفته نشستند، خبیب که واضح معلوم می‌شد از آمدن او متعجب و ناراضی است گفت: (ما رواج نداریم ده خاستگاری خود داماد هم‌ بیایه.)
عمه سلطانه که در این مدت او‌ را شناخته بود میان حرف پرید: (خودت میگی داماد! کل ما میفامم ای یک‌ از خواستگاری زیاد است!)
زن کهن سال سوی او نیشخندی زده چشمانش را به هم فشرد.
مدتی سکوت حکمفرما بود که کاکا قاسم آنرا شکسته گفت: (والد محترم تشریف ناوردن اطلس بچیم؟)
کف عرق کرده‌ی دستانش را از هم جدا کرده پاسخ داد: (خانواده مه‌همیقدر است، مادرم، عمه‌ام ،خواهرم و خندان.)
عمه ملیحه چشم غره‌ی رفت که متوجه شده و حرفش را اصلاح کرد: (یعنی به اجازه شما!)
خاله اسما لبخندی زده پرسید: (راستی مریم دخترم کجاست؟)
آه مریم، نمیدانست چه کند، مگر بعد از اینقدر سال رسیدن به گمشده‌ی خود حق هر دو طرف نبود؟ هر دو را التیام نمیبخشید؟ شاید زمان کار داشت اما روزی این به گردن او بود تا خواهرش را از این رنج و‌فرار جدا کند.
(مریم قرار است سبا بخاطر تحصیل به ترکیه بره فعلا هم مصروف آمادگی است.)
تا ساعتی از هر چیز و هر کجا حرف زدند اما خندان نبود! آهسته آهسته صبرش به ته میرسید، هر چه به این طرف و آنطرف سرک میکشید چیزی نمیدید، به بهانه دستشویی از میان جمع جدا شد و به طرف آشپزخانه رفت، خندان با دیدن او عجولانه از جا بلند شده گفت: (اینجه چی میکنی اطلس؟!)
(ظالم تو که میفامی ای دل چه حال داره پس چرا خوده از مه میدزدی؟)
خندان دستش را روی دهن او گذاشته گفت: (ایشش، کسی میشنوه میایه بد است!)
دست دخترک‌ را از روی دهن خود گرفته و‌با بوسیدن کف آن ادامه داد: (یک‌ نظر گناهست! تو که دل میبری رواست؟)
تا که خندان چیزی بگوید در باز شده خبیب آمد، خبیب که با نگاهای مشکوک او را میپایید گفت: (خیرت است راهه گم کدی؟)
خندان با دست و پاچه‌گی به حرف آمد: (آب کار داشت!)
خبیب که راضی نشده بود با لحن ناخشنود گفت: (آب چای جوس کلش ده داخل است بفرما.)
خبیب پیش رفت و او هم از پشتش، اما قبل از رفتن به خندان گفت: (معلوم میشه با خسربره زیاد کار داریم!)
خندان
هیجانی بود؟ نه جوان‌مرگ می‌شد!
مگر قلب انسان به کدام سرعت میتپد؟ اگر مارادون قلب ها برگزار‌ می‌شد قطعا مقام نخست از آن او بود!
در راه زینه نشسته و به حرفه‌های داخل صالون گوش میداد. نیم ساعتی می‌شد که خبیب از کار و‌ بارش که به کابل انتقال داده بود حرف میزد، اینکه به چه مشکل خانهٔ کرایی پیدا کرده بود و می‌خواست مادر و پدرشان هم به آنجا بروند اما اطلس اظهار نظر داشت که جای شان اینجا بهتر خواهد بود. پدرش هم بعد از گفتگوهای طولانی همنظر با اطلس شد و قرار شد فقط خبیب و ‌ملکه به خانهٔ جدید شان بروند.
یک لحظه معلوم می‌شد که همه دلیل این گردهمایی را فراموش کردند اما اطلس سرفه‌ی مصلحتی نموده به مادرش اشاره کرد، خانم گلستان متوجه شده این گونه به حرف آمد: (وقتی که اطلس در بطنم بود کنار رود تایمز در لندن تصمیم گرفتم که او ره از ای کشور و مردمش دور نگاه کنم، اینجا جز بدبختی چیزی دیگری به زندگیش اضافه نمیکرد همو‌ بود که در لندن متولد شد تا مکتب ابتدایی هم همونجا بودیم خلیل که هم در یک جا مستقر نبود ازی سبب هیچ مشکلی نداشتیم اما بنابر دلایل معلوم و اتفاقات که در نبود ما اینجا رخ داد مجبور شدیم برگردیم «حتما هدف خانم گلستان ازدواج پدر اطلس با خاله زهرا بود»
بعد از نگاهی که از دلزدگی به چهار طرف انداخت ادامه داد: خب چی میگفتم بلی به کابل آمدیم معلوم است تقدیر با هر چه فرار هم از انسان دست بردار نیست اتفاقی بیست سال پیش اینبار دامن پسرمه گرفت و ما ره به اینجا کشاند آقا قاسم!)
اطلس نکتایی خود را اندکی باز کرده و با نگاهی پر مفهوم به مادرش خیره شد که خانم گلستان لبخندی تظاهری به چهره‌اش آورده ادامه داد: (چه خوب هم شد! پیمان عشق و ازدواج مقدس است و ما خوشبخت خواهیم شد که ای پیمانه با خانواده صادق و وفادار مثل شما ببندیم. گرچه در خیالات مه همیشه عروس ایتالیایی با زیبایی مونولیزا بود اما قسمت دخت تاجیک با زیبایی آریایی شد، دلیل آمدن ما امشب معلوم است از شما تقاضامندیم که دختر تان خندان را همسفر تک‌ پسرم اطلس سازین دختر تان دخترم و‌پسرم پسرتان شوه و‌ یک عمر سربلند زیر چتر سعادت زندگی کنن.)
مات و مبهوت به سخنان خانم گلستان گوش میداد میدانست که فارغ تحصیل از رشته‌ی ادبیات است شاید به همین دلیل سخنانش که دو پهلو معلوم می‌شد فرا درک‌ بود اما هرچه بود حرفهای خوب معلوم می‌شد که اطلس لبخند زده و منتظر جواب طرف خانواده‌ی او مینگریست.

در این لحظه آنقدر مضطرب بود گویا حکم اعدامش صادر می‌شود، صدای پچ پچ آمد اما چیزی نشنید لذا یک زینه پایین تر آمده سر خود را پیش کرد که مستقیم چشم در چشم با پدرش شد، پدرش با دیدن او لبخندی زد که از خجالت آب شده دوباره خود را پنهان کرد. حالا کدام خاک را بروی خود میریخت، آبرویش رفت!
پدرش به حرف آمد: (امروز دنیا دنیای جواناست، مثل قدیم نیست که پدر و مادر صلاحیت عام و تام داشتند حرف اول و تصمیم زندگی از خود فرزند می‌باشه ما به عنوان والدین در اولین قدم زدن دستشه می‌گیریم‌ با اولین گپ زدن تشویقش می‌کنیم با اولین افتادن دلداریش میتیم، نمیخوریم و نمیپوشیم اما سهولت زندگی او ره فراهم می‌کنیم تا که بزرگ میشه، در اشتباه نصیحتش می‌کنیم در غم حمایتش می‌کنیم و به ادامه مسیر زندگی آماده‌اش می‌کنیم. فرزند آماده میشه بال و پر کشیده روانه پرواز میشه اما دیگه مسیر در دست خود اوست انتخاب حق خود اوست.
حالی جواب درخواست شما هم پیش خندان است.)
این حرفهای پدرش چشمانش را مملو از اشک کرد او چقدر خوشبخت بود که امن ترین شانه ها را به تکیه داشت. لحظه‌ی نگذشته بود که مادرش از صالون آمده و با دیدن او در راه زینه تعجب کرد که او‌ ورخطا شده گفت: (چ…چیزی کار داشتین؟)
از جا نیم خیز شده بود که مادرش با نشستن در کنارش گفت: (بشین چیزی کار نیست اینجه که شیشتی دلیل آمدنمه هم میفامی گرچه ضرور به پرسان نیست از منتظر شیشتنت جوابت معلوم است.)
سر خود را زیر انداخته و اشکی که قبلا در چشمانش جمع شده بود روی گونه‌ هایش ریخت. مادرش با دیدن این اشک چانه‌ی او‌ را بلند کرده گفت: (آه دختر چرا گریه میکنی که راضی نبودی راستا میگفتی نی که فکر کدی بخاطریکه در خانه شان زندگی می‌کنیم حتما تره به زور میتیم؟!)
مادرش از جا بلند شد و می‌خواست دوباره به صالون برود که دستپاچه از جا خیسته گفت: (راضی استم!!)
مادرش خندیده سر خود را تکان داد: (ای خو از پیش معلوم بود.) و دستمال شیرینی را گرفته با داخل شدن به صالون گفت: (مبارک باشه!)
دوباره از کنج دیوار سرش را پیش برده دزدکی به تماشای اطلس نشست، موفرفری نفس عمیق کشیده از جا بلند شد‌ و دست پدر و مادر او و سپس دست عمه سلطانه را بوسید.
عمه ملیحه گفت: (حالی دیگه عروس ما ره نشان بتین که یگانتا بی خواب نشه!)
مادرش آمده و او را به داخل برد، هیجان آمیخته با اضطراب باعث می‌شد سرش را بالا نتواند، با اشاره مادرش به خود آمده ‌دستان عمه ملیحه و خانم گلستان را بوسید که متقابلا آنها هم صورتش را بوسیدند و خانم گلستان از کیفش جعبه‌ی بیرون کرده انگشتری زیبای با نگینه زمرد را به انگشتش کرد: (انگشتری خوشوی مرحومم است که به عروس اطلس مختص کرده بود.)
عمه ملیحه با حرکات شمرده کامیاب شد که او و اطلس را کنار هم ایستاد کند و بعد عمه سلطانه دست به دعا بلند کرد. میدانست اطلس از سر شانه به او نگاه می‌کند اما امان از یک نگاه از سوی او، گویا مهره های گردنش خمیده شده باشند توان دیدن سوی شهزاده‌اش را نداشت، میاندیشد اگر نگاهایشان در هم آمیزد دنیا از جرقه‌ی آن به لرز خواهد آمد.
لحظه به لحظه حس می‌کرد موفرفری ازین حالت به خشم میاید که بالاخره با ختم دعا و مراسم خانه را ترک کردند، در اخیر به خود جرات داده سرش را بلند کرد اما اطلس بدون نگاه دیگری با قیافه عبوس دور شد.
چون همه روز به پا ایستاد بود با حالت خسته و ذله راهی اتاقش شد و چادرش را گوشه‌ی پرت کرده بدون روشن کردن چراغ خود را بروی تخت انداخت که ناگهان حس کرد چیزی بروی تخت است.
از وحشت نشست و میخواست جیغ بزند که دستی روی دهنش قرار گرفت و نورماه به چهره‌ی اطلس روشنایی انداخت.
موفرفری گفت: (آرام مه استم!)
اما گویا رشته های عصبی‌اش کند کار می‌کرد که چیزی از وحشتش گم نشد. لحظه‌ی گذشت و اطلس دستش را آرام دور کرد و او که وضعیتش داشت نورمال می‌شد گفت: (با ای کارهایت دو روز نگذشته بیوه میشی! اصلا تو خو همیالی از دروازه بیرون شدی چطور آمدی نکنه جن استی هه؟)
موفرفری صدای خود را تغییر داده گفت: (بلی جنی اطلس هستم که قرار است بعد ازی همیشه همرایت باشم.)
(هیچ خنده دار نیست!)
(اما تو همیالی زیاد خنده‌دار استی!)
با حالت قهر ایستاد شد که اطلس از مچ دستش گرفته دوباره در جای اول قرارش داد.
(شاهزاده بی تربیه بشرم اصلا تو ای وقت شب چرا اینجه آمدی؟!)
موفرفری با نیش خند گفت: (پیش همسرم آمدیم از چی بشرمم؟)
خون دوباره با سریعترین سرعت در حال پمپاژ قلبش بود: (هنوز همسر‌ نداری جناب اطلس.)
(چرا دارم‌ یک عدد در مقابلم با ضربان قلب تیز، کومه های گلابی و موهای باز نشسته!)
از اینکه اطلس او را آنقدر دقیق آنالیز می‌کرد به وجد آمده عمیقا به شاهزاده‌اش نگریسته گفت: (ای یک عدد که با چشمان خمار موهای تاب دار و لبخند پرشور نشسته هم همسر مه است!)
موفرفری با چشمانش خندیده با نزدیک کردن سرش گفت: (اگر بفهمی که ای همسرته چقدر بیچاره‌ کردی!)

(نچ مه هیچ کاری نکدیم همسرم خودش نازدانه است.)
اطلس دسته‌ی از موهای که روی صورتش آمده بود را پشت گوشش برده گفت: (بیچاره‌ی تک تک تار موهایت، تک تک نفس هایت…)
نفس های گرم اطلس به صورتش می‌خورد، شاهزاده سرش را لای موهای او نموده ادامه داد: (بیچاره‌ی عطر وجودت…بیچاره‌ی خنده‌های بی باکت…)
گویا وجودش در آتش سرد میسوزد، این چه حس بود؟ عشق، دوست داشته شدن؟ اگر در دنیا چنین حسی است پس چرا مردم خوشحال نیستند؟ در آرامش نیستند؟ دست از ویران کردن بر نمیدارند؟ این حس او را خلع سلاح کرده بود! نه قادر به پلک زدن بود و نه حرکت دادن یک عضله‌ی بدنش.
فک اطلس روی شانه‌اش قرار گرفته بود و صورتش میان گیسوانس پنهان، پس از گذشت چند لحظه احساس کرد شانه هایش خیس شده، صورت اطلس را میان دستانش گرفته و‌خیره‌ی آن شد؛ شهزاده‌اش گریه می‌کرد!
اطلس با صدای ضعیف نجوا کرد: (مره در آغوش میگیری خندان؟)
بدون لحظه‌ی تردد بازوانش را دور گردن اطلس حلقه کرد، با گذشت هر ثانیه گره دستانش محکم تر می‌شد، گویا شهزاده‌اش را ازش میگرفتند، مثلی کودکی که به چیزی توسل می‌کند، گویا این یک وداع بود!
با این اندیشه اشک در چشمانش حلقه زد و صدای هق هقش به گوش موفرفری رسید.
این بار موفرفری صورت او‌ را میان دستانش گرفته‌ بالحن ملایم پرسید: (چرا گریه می‌کنی دخترک؟)
با صدای لرزان گفت: (تو چرا کدی؟)
(خسته استم، میخایم بخوابم اما نمیتانم. میترسم، ازی که دوباره تره چیزی شوه و مه نباشم میترسم! ازی که ازت دور باشم میترسم! ازی که باز آسیبی برت برسه میترسم! اگر ای دنیای تاریک تحمل خوشبختی ره نداشته باشه چی؟ اگر دست به جدا کردن ما بزنه چی؟)
(دنیا تاریک نیست اطلس، قسمی که خندان اطلس داره روز هم آفتاب و شب مهتاب داره. کسی که معشوقه‌ی داشته باشه دست به جدا کردن دیگرا نمیزنه!)
سر اطلس را آرام روی پاهای خود گذاشته و با نوازش کردن موهای فرفری آن ادامه داد: (ما در افول میباشیم تا هم آفتاب و هم مهتاب شاهد ای عشق باشن.
حالا بخواب جانِ خندان، نه مه جایی میرم و نه میگذارم تو جای بری، مگر فراموش کردی خانه‌ی مه کجاست؟)
اطلس دست او را گرفت و بوسیده روی قلب خود گذاشت و آرام آرام پلک هایش را بست.
خمیده بوسه‌ی به چشمان بسته‌ی اطلس کاشت و زمزمه کرد: (اگر بفهمی که مه چقدر بیچاره‌تر از توستم!)

مریم
آه کی او را به این وضعیت رسانده بود؟ یک پایش شکسته و چشم راستش هم جرحه‌ی عمیق برداشته بود؛ توله سگی زخمی را برداشته روی تسکره گذاشت. چشمش را پانسمان کرده‌ چند ملی گرام آرامبخش ترازادون تزریق کرد تا در جریان اکسری آرام باشد. با دیدن نتیجه‌ی اکسری نفس عمیقی کشید، خدا را شکر که کسر چند پارچه‌یی نبود و‌ضرور‌ به تثبیت داخلی و استفاده از پیچ و پلیت ها نداشت فقط لازم بود تثبیت خارجی کند.
توله سگ فقط دوازده هفته عمر داشت، بالای ترازو گذاشته وزنش کرد تقریبا پنج کیلو بود، ده ملی گرام کارپروفین برای جلوگیری از درد و التهاب تزریق کرد و با گچ و بنداژ پایش را تثبیت کرد.
دختر کوچک که با چشمان گریان منتظر تمام شدن کار او بود گفت: (داکتر صایب شَكَر خوب میشه؟)
(اگر تو‌ دواهایشه بتی و ازش خوب مراقبت کنی تا چند هفته ببین که میدوه.)
نسخه را نوشته به دست پدر دختر کوچک داد و توله سگ که حالا خواب بود را نوازش کرده گفت: (خداحافظ شَكَر!)
با رفتن آنها سمت دستشویی رفته و با بیرون کردن دستشکش دست‌هایش را با ضدعفونی تعقیم‌ کرد. چشمش در آیینه با تصویر خود گره خورد، تصویر مریم!
چهار سال گذشته بود، چهار سال یک عمر است هزارو چهار صدو شصت یک روز است، چهار زمستان و چهار خزان است، چهار بار چرخش زمین به دور خورشید است. چهار سال مدت کافی برای التیام است، مدت کافی برای تغییر است، یک مدت کافی برای قبول کردن خود و گذشته است، مدت کافی برای بخشش است!
این مریمِ را که در مقابل خود میدید با نوجوان چهار سال پیش خیلی فرق داشت، او حالا یک دختر بالغ و مستقل بیست و سه ساله بود.
از رشته‌ی وترنری دانشگاه انقره فارغ شده بود و بعد از سه ماه کاراموزی در ترکیه فقط چهار هفته می‌شد که به کابل برگشته بود، حالا هم در یک کلینیک شخصی به عنوان وترنر کار می‌کرد.
تابستان سال قبل اطلس و خندان به انقره آمده بودند، اطلس همه چیز را به خندان گفته بود و خواهرش صبر نتوانسته خواستار دیدار او شده بود. در تابستان که همه دانشجویان خارجی به کشورهای خود باز میگشتند او پاره وقت در یک کتابخانه و پناهگاه حیوانات کار می‌کرد. وقتی بعد از کار به لیلیه بازگشته بود خواهر و برادرش در باغچه‌ی لیلیه در انتظار او‌نشسته بودند. تعریف آن اولین دیدار آسان نیست؛ مات و‌مبهوت به مقابل خود مینگریست، بعد از سه سال غیر منتظره آنها را دیده بود!
او در جا خشکش زده بود که کودکی سمتش دویده او را در آغوش گرفت؛ اسنان بود! برادرزاده‌اش و همچنان خواهرزاده‌اش.
اسنان یک و نیم ساله بوسیله تماس های تصویری او‌ را میشناخت.

با آمدن اسنان، اطلس و خندان هم او را دیده سویش آمدند. خندان با چشمهای اشک‌پر کوشش کرد چیزی بگوید اما با نبرامدن هیچ‌ صدایی از گلویش او‌‌ را در آغوش گرفته شروع کرد به گریه کردن.
گریه‌های آنروز عقده‌ی یک عمر دوری بود، گریه های که خندان سال‌ها قبل با شنیدن مرگ خواهرش کرده بود در مقایسه با آن هیچ بود، آنروز خواهر بزرگش توانسته بود گارد آهنی او را شکسته قلبش را لمس کند. آنروز بود که قبول کرد کی است و کی خواهد بود، او‌ مریم بود، همیشه مریم بود!
او توانسته بود کودکی خوابیده در گهواره را قبل از خفه شدن در آغوش بگیرد، حالا کودک آرام بود و به پناهگاه امن خود رسیده بود.
آن تابستان را با هم گذراندند، یکدیگر را بهتر شناختند، خندان هر از گاهی خود را سرزنش می‌کرد که چطور در این مدت هیچ چیز را نفهمیده بود، مگر ممکن بود فهمیدن؟
وقتی به خندان و اطلس میدید به حقیقت تقدیر پی میبرد، دیگر سرنوشت را زیر سوال نمیبرد، اگر این همه اتفاق نمیافتاد این دو نفر در راه هم قرار میگرفتند؟ اگر سال‌ها قبل خانواده‌اش خندان را به زهرا میدادند؟ اگر بخاطر ندادن کودک خود به پروان نمیرفتند؟
دیگر از هیچ چیز پشیمانی نمیکرد، همه‌ی اشتباهات، غفلت ها، دردها و‌رنج ها او را به امروز رسانده بود، همه‌ی آنها حجرات بدن مریم بودند!
اگر آن روز قصد جان خود را نمیکرد؟ اگر به آن شفاخانه برده نمیشد؟ اگر رمان به نجاتش نمیامد؟
این اگر ها و خیلی اگر های دیگر…
وقتی چهار هفته قبل بازگشت همه با آغوش باز در انتظارش بودند، دیگر آن دختر تنهای نبود که از ترس شب را میان درختان سپری کرده بود، حالا خانواده‌ی بزرگ داشت، خانواده‌ی که بیست‌و سه سال برای در آغوش کشیدنش صبر کرده بودند.
او به همه‌‌ی عزیزانش رسیده بود، گرچه هنوز هم در عمارت زندگی می‌کرد اما خواهر و برادرش کنارش بودند گرچه هنوز عادت نکرده بود پدر و مادر صدا کند اما موجودیت شان دلش را آرامش میداد و فاصله‌ی از آنها نداشت، تمام روز را کنار هم سپری می‌کردند. حالا عمه و خاله‌ی دو کودک بود؛ اسنان و دختر خبیب زینب. به همان اندازه‌ی که از خندان تفاوت داشت از نظر ظاهری با خبیب مشابه بود، گرچه وقت زیادی را با هم‌سپری نکرده بودند اما باز هم خوب کنار آمده بودند.
روزها در باغ زینب و اسنان از سر و‌شانه‌‌هایش بالا میرفتند، قبل از دیدن این کودکان نمیدانست چنین علاقه‌ی به اطفال دارد. زینب او را عمه مریم صدا می‌کرد اما اسنان که گیج شده بود خامه میگفت؛ ترکیبِ از خاله و عمه!
به تمام عزیزانش رسیده بود جز یکی!
در این نکته که می‌رسید باز همه‌ی جرأت خود را از دست داده مریم چهار سال پیش می‌شد، مثلی که آنروز جرأت نکرده بی وداع رفته بود تمام روز های گذشته هم جرأت نزدیک رفتن را نکرده فقط از دور تماشایش کرده بود!
به ساعت دستی اش نگاهی انداخت؛ دقیقا ساعت سه بود. با عجله به دفترش رفته تلویزیون را روشن کرد، روز های چهار شنبه ساعت سه برنامه‌ی رمان به گونه‌ی زنده پخش میشد. دو سال می‌شد که بدون روزی از دست دادن این برنامه را تعقیب می‌کرد، رمان یک روانشناس موفق و سرشناس شده بود، چند بار‌ نزدیک کلینیک‌اش رفت اما توان رودر رویی را در خود پیدا نکرد. دقیقا از روزی که به انقره رفته بود در همه جا بدنبال رمان بود، هر از گاهی ویدیو هایی از سمینارهایش پخش میشد، اگر بگویم هر ویدیو را بیش از پنجاه بار تماشا کرده باور می کنید؟
صفحه‌ی فیسبوکش را داشت، هر روز صبح را با خواندن مقالاتش آغاز می‌کرد اما هیچگاه به خود این جرعت را نداد که با پسر خفته به تماس شود.
با شروع شدن برنامه دید که بازپخش است نه برنامه‌ی زنده، در این مدت دو سال هرگز رمان برنامه زنده را به تعویق نمیانداخت مگر امروز چیزی شده بود؟
تشویش و اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود اما همین که صدای رمان از داخل تلویزیون به گوشش رسید تسلی حال وجودش شد و نفس عمیق گرفت. این همان برنامه‌ی بود که رمان درباره کتابش که قرار بود به زودی نشر شود صحبت می‌کرد، این سومین کتاب رمان بود که چاپ می‌شد و دربارهٔ زندگی خودش بود، نام فصل اول کتاب معجزه‌ی ناامید و فصل دومش بی وداع بود. وقتی مجری پرسید پس اسم فصل آخر آن چیست؟ رمان پاسخ داد: (فصل اخیر بعد از یک دیدار مشخص میشه.)
وقتی بخش سوالات برنامه رسید از جمع حضار دختری پرسید: (آقای رووف ازی که ای کتاب در مورد زندگی شخصی تان است میتانم بپرسم که آیا کسی در زندگی تان است؟)
هر وقت این قسمت برنامه را میدید اضطراب در شریان هایش سرازیر می‌شد، رمان پاسخ داد: (از خیلی وقت پیش!)
باز به شکل عصبی شروع کرد به جویدن لبهایش، کسی در زندگی رمان بود! شاید وقتش بود مثل همه‌ی اتفاقات دیگر با این موضوع هم کنار آید اما مگر آسان بود؟ صدای رمان بود که توانسته بود آن چهار سال را در تنهایی بگذراند اما حالا اگر این صدا در گوش‌ کسی دیگر نواخته می‌شد چه؟

رمان مثل هر برنامه‌ی دیگر این برنامه را هم با شعری ختم کرده این چنین زمزمه کرد:
ای آنکه مرا برده ای از یاد کجایی؟
بیگانه شدی دست مریزاد کجایی؟
در دام توام نیست مرا راهی گریزی
من عاشق این دام و تو صیاد کجایی؟ «بیدل»

برنامه ختم شده بود اما او همچنان قفل صفحه‌ی تلویزیون، تا اینکه زنگوله‌ی اتاق معاینه به صدا درآمد که به خود آمده از آنجا دل کند. وارد اتاق معاینه شد و با دیدن پشكِ روی تسکره بدون نگاهی به صاحب آن دستکش هایش را پوشیده به معاینه آن پرداخت. بعد از گذشت چند لحظه گفت: (پشک کاملا سالم است هیچ مشکلی نداره!)
صدایی نیامد.
مصروف وزن کردن پشک شده گفت: (چهار ماهه معلوم میشه واکسین «هاری» بریش تطبیق کردین؟)
باز صدایی نیامد.
اینبار سر خود را بلند کرده به مرد مقابلش چشم دوخت؛
یک نگاه کافی بود تا کاملا خود را ببازد، تا به گذشته رجوع کند، به همان اندازه‌ی که نفس هایش کند شده بود نبضش سریع می‌شد. چهار سال معجون دلتنگی نوشیده هر روز به این لحظه میاندیشید اما چنین انتظار نداشت. گویا در او نیلی جریان داشت پر از فراق، دوباره آن حس آشنا بالایش حجوم آورده بود، دستانش مور مور شده وجودش دوباره به رعشه افتاده بود. حالا دلیل اینکه چرا قلب قفسه‌ی داشت را درک می‌کرد.
این چه نگاهی بود رمان؟ نفسش بند آمده دلش زار زار گریستن میخواست، خودش را گنهکار میدانست مقصر این دوری میدانست، میخواست حرفی بزند اما صدایش حبس شده بود، چیزی به سرازیر شدن قدح چشمانش نمانده بود.
(ممکن است از ظاهر سالم معلوم شوه اما از درون تخریب است!)
بغض خود را قورت کرده گفت: (پس چرا زودتر نامد؟)
(او‌ بود! اما خوب کننده‌ی حالش نی.)
رمان در این مدت تغییر کرده بود، دیگر از آن پسر نحیف چهار سال پیش خبری نبود بلکه به یک مرد تبدیل شده بود، اما نگاهش…نگاهش هنوز هم همانقدر پر برق و مهربان بود ولی اینبار یک چیزی دیگری هم داشت، چیزی که قبلا در هیچ چشمانی ندیده بود!
رمان خیره‌ی چشمانش شده زمزمه کرد: (مریم!)
آه…! چقدر دلتنگ این صدا بود، دلتنگ این مریم گفتن، گرچه در این همه مدت صدای رمان تنهایش نگذاشته بود اما این موج صدا که فقط از یک متری اش برمیخاست متفاوت بود، این طنین صدا کاملا متفاوت بود!
رمان دوباره به حرف آمد: (چرا بی وداع رفتی دختری ناامید؟)

با لحن که دلتنگی از آن میبارید گفت: (قلبم و عقلم دیگه توان تنش را نداشتن، اگر یکی اصرار بر ماندن میکرد چی؟)
لبخند غمگینی بر لبان رمان نقش بسته گفت: (چه چیزی توان نگهداشتنش را داشت؟)
(همان پسر خفته‌ی که یک بار دیگه هم دستش را گرفته از لب پرتگاه نگهش داشته بود.)
(تو چه میدانی شاید ای بار فرق میکرد، شاید او در لب پرتگاه قرار داشت و‌ فقط یک حرف یک کلمه حالش را خوب می‌کرد، چهار سال آسان نبود مریم، دریغ از یک خبر!)
(مگر تو میدانی بر او چه گذشت؟ اینکه تصویرشه ببینی اما به تو نگاه نکنه، صدایشه بشنوی اما اسم تره صدا نزنه!)
(او همیشه تره صدا میزد، در میان شعرهایش خود را نیافتی؟ چشمانش همیشه در جستجوی تو بود، مخاطب او‌ در پشت آن پرده های تلویزیون فقط تو بودی! از خیلی وقت پیش در زندگیش فقط تو‌ بودی!)
حالا قدح چشمان رمان هم خشک نبود، نگاهش نوسان داشت گویا در حال حفظ کردن جزییات صورت او باشد، پسر خفته چند قدم نزدیکتر آمده دوباره نجوا کرد: (مریم!)
قسمی این نام را تلفظ میکرد گویا هر حرف آن را با سلول های وجودش حس می‌کند، این صدا چی داشت؟ چرا وجودش را اینگونه منقلب میکرد، چرا قلبش را قلقلک میداد؟ خود را خلع سلاح کرده به آن قطره اشک اجازه‌ی لغزیدن داد: (ایطور صدایم نکو!)
(مگر مریم نیستی؟)
(نه به ای زیبایی.)
رمان سرش را کج کرده با لبخندی گفت: (اگر فقط یکبار از چشم مه ببینی دیگر هیچگاه نگاه برنمیداری.)
خجل شده نگاهایش را دزدید اما خدا میدانست که چقدر میخواست از چشم رمان نه بلکه به چشم رمان دیده و هیچگاه نگاه برندارد.
(اگر تاثیر نگاهایته بفهمی چنین نمیکنی، روح پژمرده‌ی این کالبد چقدر محتاج نور این چشمان هستن!)
دوباره سرش را بلند کرده بی عار قفل چشمان پسر خفته شد: (رمان!)
پسر خفته گویا با چشمانش حرف میزد که بلی گفتن آنرا شنیده پرسید: (اسم فصل اخیر کتابت چیست؟)
(پایان انتظار!)
ابروهایش را بلند انداخته پرسید: (پس تمام شد؟)
رمان لبخندی زده گفت: (همه چیز تازه شروع میشه!)

افول را در چشمانش دید، گویا خورشید در آن حبس شده باشد و جهان عاری از روشنایی با آن وداع داغ خود را بستری برای ماه گرداند.
“پایان”

لون؛ یعنی رنگ…
حالا چه فرق میکند که رنگِ چی باشد‌؟
برای من همه چیز رنگ دارد
انسانها‌ و اندرون شان
دنیا و موجوداتش
آسمان و شب و روزش
واژه ها رنگ دارند، صدا ها رنگ دارند، احساسات رنگ‌ دارند!
اگر چیزی از خودم برای شما بگویم فقط همین‌است؛
لون!
من گذشته‌ام‌ را فراموش کردم، از آینده چیزی نمیدانم لگام‌اش بدستم نیست، و از حال فقط همین‌ام…
و افول!
افول غار حرایم است، همین که از میان سیم های فایبر نوری گذشته و خود را به شما رسانیده دیگر چه چیزی خواسته می‌توانم؟
من شما را نشناخته واژه‌هایم‌ را تقدیم تان کردم و شما مرا نشناخته فضای از ذهن تان را مشغول آن کردید.
اما همه‌چیز‌ روزی ختم میشود، مثل افول، مثل واژه‌هایم اما امان از خیالات!
آنقدر دنیای پر تلاطم اندرونم انشا کرده که دور میبینم به این زودی ها از آن رهایی یابم.
افول آغاز این خیالات بود، پی آن عاصی و کی میداند دیگر مرا به کجاها خواهد برد.
ممنونم از شما، از هر ثانیه‌ی ارزشمند زندگی تان که صرف خواندن افول کردید.
و ممنونم از رمانسرای قصر برفی که افول را مهمان کانال خود کردند.
و در اخیر باز هم میگویم همه چیز پایان میابد مگر خیالات!
اجازه ندهید این قدرت تان را از شما سلب کنند.
🖋️لون

از شما میخواهم نظریات تان را راجع به رمان بیان کنید؛ اینکه شخصیت مورد پسند تان کی بود؟ و اگر‌میتوانستید

اتفاقی را در افول تغییر دهید چی‌بوده میتوانست؟
رمان جدید: امشب ساعت ۷:۳۰. عروس ۱۳ ساله

رمان جدید: عروس ۱۳ ساله زمان نشر: ۷:۳۰ امشبآیا منتظر رمان زیبا هستید پس حمایت کنید.اکشب نشر شود یا فردا شب؟
25/03/2026

رمان جدید: عروس ۱۳ ساله
زمان نشر: ۷:۳۰ امشب
آیا منتظر رمان زیبا هستید پس حمایت کنید.
اکشب نشر شود یا فردا شب؟

25/03/2026

اگر انتخاب داشته باشید.
۱: پول زیاد داشته باشی ولی آرامش کم.
۲: آرامش داشته باشی ولی پول کم.
کدام یک؟

25/03/2026

آیا درست فرموده؟

~🌗:رمان افول🌗 نویسنده لون قسمت سی‌وچهارم اطلساگر روحِ در تنت نباشد میتوانی زندگی کنی؟یا اگر سینه‌ات را شکافته قلبت را بی...
24/03/2026

~🌗:
رمان افول🌗
نویسنده لون
قسمت سی‌وچهارم

اطلس
اگر روحِ در تنت نباشد میتوانی زندگی کنی؟
یا اگر سینه‌ات را شکافته قلبت را بیرون کنند؟!
اگر قلبت را خنجر زده و زخمی رها کنند؟
اگر زخم آنقدر وسیع باشد که کرویات سفید و صفحات دمویه ات از کار بیفتند؟
اگر تک تک حجراتش مرده و چیزی که از آن باقی بماند یک نسج سیاه گانگرین شده باشد؟
میتوانی زندگی کنی؟
ساعت ها میگذشت اما چشمانش فقط به یک چیز زل زده بودند، انتهای دهلیز ؛اطاق عاجل. دیگر صدای گریه به گوش نمیامد حالا همه ساکت شده بودند. زمین یک دور به گرد خود چرخیده بود اما بدن او به همان پوزیشن قرار داشت. فکین‌اش بالای هم فشرده شده و گردنش به زاویه ۱۸۰خیرۀ همان در بود.
آن پسری مجهول بوتل آب بدست سویش آمده و با دراز کردن آن گفت: ( هنوز هم زخمته پانسمان نکدی؟ وضعیتش خوب مالوم نمیشه.)
بوتل آب را کنار زد و از یقۀ پسر گرفته او را از انتهای دهلیز به فضای پشت شفاخانه کشانده گفت: (کیستی هه؟ خندانه از کجا میشناسی مره از کجا میشناسی؟! از کجا فهمیدی آتش سوزی شده نکنه کار خودت بود؟! دشمنای خلیل جیهانی‌ روانت کدن؟!)
از شدت خشم او، پسر به لکنت افتاده گفت: (اتل...اتل استم!)
اینبار تن صدایش بلندتر شده و فریادگونه پرسید: (گفتم کیستی؟!!)

پسر صدایش را صاف کرده گفت: (حالی وقتش نیست.)
اینبار خشمش اوج گرفته فریاد زد: (گفتم سگ کیستی؟!)
پسر با دو دستش او را به عقب تیله کرده پاسخ داد: (زیاد میخایی بفامی هه؟ مام ۱۳ سال است منتظر ای موقع بودم!)
و دیوانه‌وار خندیده فریاد زد: (پس بالاخره!.. بالاخره روزش رسید!
گفتی کیستم؟پس بشنو, دشمن خلیل جیهانی نی بلکه بچیش استم!...لالا جان.)
بی حرکت بود، نه حرفی میزد ونه واکنش داشت. پسر با خشم سویش حمله ور شده داد زد: (چرا چپ استی هه؟ ۱۳ سال است که منتظر عکس العملت هستم، بگو باور ندارم دروغ میگی!)
میخ کوب شده بود.
پسر مشتی وار کرده فریاد زد: (بگو که فریبکار استی؟!.. ای همه سال به تمام ای احتمالات فکر کده دلیل جمع کدم!)
از جیب خود عکسی را بیرون کرده و با نشان دادن به او گفت: (ببین...ببین ای مه هستم وای هم او.. یعنی پدرما. اینجه پنج ساله هستم، اولین و آخرین باری که دیده بودمش و همو روز فامیدم که او پدرم است.)
وقتی در چهرۀ او هیچ تغییری نیامد پسر دو دسته بر سری خود زده گفت: (بگو فتوشاپ است! حتی به ای هم فکر کردیم!)
از جیب خود کاغذی را بیرون کرده ادامه داد: (ببین ای بل بانک است، پیسه که هر چند وقت بعد به مادرم روان میکد، کلان نامش نوشته است تحویل کننده!، وقتی یکسال پیش مادرم زنده بود خودش میگرفت اما بعد ازی که رفت تا چند ماه پیش که ۱۸ ساله شدم نمیتانستم از بانک پیسه ره بکشم، میفامی مه چند شب و روز گشنه خو کدم اطلس جیهانی!! وقتی تو با موترای لوکس ای طرف و او طرف چکر میزدی میفامی وقتی صاحب خانه جوابم داد مه ده کجا خَو کدم!!)
با حملۀ دیگر‌ پسر، او چند قدم دورتر هل شد، اتل دوباره به سخن آمد: ( مادرم کل چیزه برم گفته بود از نوکر دهن دروازه تان تا دختری که فکر میکنی خواهرت است! گفت اگر مره چیزی شوه برو پیش اطلس او با وجدان است تره بی سرنوشت ایلا نمی کنه...مره پدرم بی سرنوشت ایلا کده برادر اندر که بدور!)
دیگر چقدر قرار بود متعجب شود؟ چقدر قرار بود غافلگیرش کنند؟
پسر هر چه حمله‌ورتر می‌شد او ساکت تر. هیچ یکی از ضربه های پسر را پاسخ نمیداد. گویا همین حالت بود که اتل را خشمگین‌تر میکرد.
زانوهایش خم شد و از پا افتاد.
بعد از چند دقیقه سکوت اتل به حرف آمد: (همیشه تعقیبت میکدم حتی تا اینجه، به دفترت مه داخل شده بودم، کل خرابی کار مه بود. پیش خانه او موترسیکل سوار هم مه بودم قصدم ضرر رساندن نبود فقط میخاستم بترسانم . ایبار قسم میخورم کار مه نیست اما میفامم کی کده!)
یک آن برقی از سراسر وجودش گذشت و به پا خیسته با چشمان در خون نشسته پرسید: (کی؟)
(وقتی از باغ برامد با او سر وضعش مالوم بود آرام نمیشینه مام تعقیبش کدم، چند شَو دور و بر خانه ره گزمه میکرد تا که دست به کار شد، نمیفامیدم که قرار است ایقدر پست شوه وگرنه جلو شه میگرفتم همونجه بودم، بعد ازی که آتشسوزی شد کوشش کدم کاری کنم اما فایده نداشت و وقتی که برامدم که از چهار طرف کمک بخایم تره دیدم.)
با خونسردی عجیب پرسید: (کجاست، او بیشرف کجاست؟)

مریم
به شفاخانه مرکزی پروان رسیدند، فضای شفاخانه ها همیشه برایش آشنا بود، همۀ شان یک ویژگی مشترک داشتند؛ بوی انتی سپتیک‌ها. دیگر مثل سابق بیزار نبود، شاید از وقتی که این مکان غار حرایش شده بود.
با قدم به قدم داخل رفتن میدانست که دلیل آمدنش بیشتر از اطلس است، حس آشنای تمام وجودش را پر کرده بود؛ گویا به دیار ترک شده بازگشته باشد...
از بخش معلومات پرسیده و به سوی بخش عاجل هدایت شدند، انبوهی از مردم کنار یک اطاق بودند، یکی نشسته و یکی راه میرفت. در میان آنها نشانۀ از اطلس نبود اما چهرۀ آشنای دیگری دید.

نزدیک مادر خندان رفت اما با دیدن حالتش دیگر نزدیک شده نتوانست، گویا شیشه‌ی نامرئی میان شان باشد، شیشه‌ی که خودش را در آن میدید، آن چشمان در غم نشسته، دردی که در آن موج میزد. غم بیشتر از یک احساس است، غم زنده است جان دارد نفس میکشد و آکسیجن درون خون انسان را میبلعد، از روح انسان تغذیه میکند، غم هر جا برود فقط تاریکی است فقط درد است و فقط انتظار، او غم را در سیمای زن مقابلش میدید، سایه‌ی خود را در وی میدید
نتوانست قدمی دیگری سوی وی بردارد، در ردیف مقابل روی یک چوکی نشست . دیری نگذشت که پیرزنی گیلاس آب بدست نزد مادر خندان رفت و چیزی گفت اما آن زن حتی پلک نزد، پیرزن افسوس کنان سر تکان داده و آمده کنار او نشست.
ت(آه دختر کم بخت مه! حضرت یعقوب با درد اولاد کور شد اما تو بیست سال جگر زیر دندان گرفتی و بخاطر خبیب و خندان سر
پا ماندی، خودت صبر بته یا رب!)
پیرزن وقتی متوجه او شد کمر صاف کرده پرسید: (دوگانهٔ خندان استی دختر جان؟)
صدای خود را صاف کرده گفت: (نخیر…راستش ..ام مه خواهر اطلس استم)
پیرزن با گوشه‌ی چادرش چشمش را پاکیده و بعد این گویا او را صاف تر میدید هینِ سر داده گفت: )تو مریم استی، تو دختر زهرایم استی!؟
سرش را با اندکی تعجب تکان داد و پیرزن بدون وقفه او را در آغوش کشید بعد چند ثانیه وقتی از آغوش پیرزن بیرون آمد پرسید: )شما مادرمه میشناسین؟
پیرزن با چشمان غرق در اشک گفت: (کی دختر خوده نمی‌شناسه؟ کی جگر‌گوشه‌ی خوده نمی‌شناسه!؟)
مات و مبهوت مینگرید، چه شده بود که از نزدیکانشان اینقدر فاصله داشتند؟
پیرزن دستان او را میان دستهای خود گرفت و خیره به دیوار گویا به گذشته سفر کرده باشد توضیح داد: )زهرا و اسما هر دو امانت اکه های مرحومم بودند، خدا شاهد که بالای چشمم نگهشان داشتم، مثل دختر خود اولاد خود کلانشان کردم، وقتی جنگ بین روس ها و مجاهدین بود اکه های شیرمردم دور از آل و عیال خود در کوه های پنجشیر از خاک وطن، از ناموس وطن محافظت میکردن، حلال باشه خون شان بخاطر وطن ریخت، مثل شیر جنگیدن و به شهادت رسیدن ، مگر ایقدر نبود خانه‌ی شان و دار ندارشان هم با راکت و چهارتوپ از بین رفت، دخترا هم یتیم شدن و هم بی مادر. اما قسم بخدا که یک روز نماندم بی مادری راحس کنن، عمه نشدم مادر و پدر شدم، یک دختر و یک بچه داشتم شد سه دختر، خواهر و برادر شدن همه یک قرص نان تقسیم کردن و کلان شدن.اسما شوهر کرد و رفت کابل خانه بخت، اما با جوان شدن زهرا و شهاب دیگه مثل خواهر و برادر نبودند، بچیم یک دل نه صد دلداده زهرا شده بود، لیکن زهرای ما هم مغرور بود، با یک خنده‌‌یش قند در دل هر چه جوان پروان بود آب میکرد، آه زهرا، زهرا سر به فلک بود، اما دختر خودما بود مگر عروس بهتر ازو پیدا میکردیم؟
حال شهاب زار بود، زهرا یک روز بریش ها میگفت و یک روز نی. میگفت مادر عروست دیوانه ‌‌ام میکنه، با عقلم بازی میکنه چه کنم آچه!؟
گفتم زهرا جوان است هنوز عقلش خام است، چیزی از خانه و خانه‌داری در سر نداره، چند دوگانه داشت از خود خامتر کل شیشت و خیزش با همونا بود، یک روز در فکرش بچه بالای قریه را مینداختن یک روز بچه پایین قریه. گفتم چند وقتی بره کابل پیش اسما ، اسما چند سالی کلانتربود عاقل تر بود، بلکه با شیشت و خیز با اسما فکرش تغییر میکرد پخته تر میشد خانه داری و شوهر داری میدید، اسما نصیحتش میکرد
همی که زهرا کابل رفت شهاب کمر بست و خشت و آجر بالا کرد تا بالا خانه را آباد کنه، میخواست تا آمدن زهرا همه چیز تیار باشه، مه هم آستین بر زدم به آماده کردن جهزیه دخترم.)
عمه‌ی مادرش چشمان خیس خود را بار دیگر پاک کرد و خاموش شد، این داستان با زندگی که او کرده بود با تصویر مادر او هیج تطابق نداشت، یا اصلا او تاهنوز تصویر حقیقی مادرش را ندیده بود
همیشه کنجکاو بود که چرا مادرش از خانواده‌ی خود هیچی نمیگوید، یا اصلا خانواده‌اش کی بود، اینکه چرا همیشه از توضیح دادن در این باره طفره میرفت؟
زبان خشک شده‌اش را که در حلقوم میچسپید تر کرده پرسید: (بعدش چی شد؟)
پیرزن با افسوس ادامه داد: (زهرا کابله پسندید، اما کابلیان را بیشتر.

کابل رسیده نارسیده با پدرت آشنا شد، شوهر اسما زیر دست پدرت کار میکرد، در پیاده خانه‌ی شما زندگی میکردن، از قرار معلوم زهرا قند در دل پدرت هم آب کرد، دو ماه بعد اسما زنگ زد و جریان را تعریف کرد، گفت بیایین که زهرا و خلیل آقا عروسی میکنن. جگر شهاب کباب شد، بچه‌م جگرسوز شد، مگر چکاری از دست مه بر میامد، زهرا از اول هم خانه های مجلل و لباس های قیمتی دوست داشت، بروی خود نمیاوردم اما می فهمیدم غریبی ما ره نمیپسنده. دلم به حال بچه‌م زار میشد یا به حال دخترم خوشحال میشدم. مه فقط مادر شهاب نبودم مادر زهرا هم بودم. شهاب که دید مه تسلیم شدیم غیبش زد روزها و شو‌ها دیگه به خانه سر نزد مام جهز زهرا ره که به بچه خودم دست دوزی کرده بودم بار کردم و راهی کابل شدم.

درست است که مره جای مادر گذاشته مشورت نکردن اما نمیخواستم دخترم کم بیایه باید هر چیزش برابر میبود، آرزو داشتم به خانه‌ی خودم آمده خواستگاری کنن، یک پیاله چای و شرینک پیش شان بمانم و دختر مه با لباس سفید از خانه بیرون کنم نه ایطور با عجله و سرسری، اما مثل مهمان به هوتل رفته و چند ساعت بعدش رخصت شدم.)
پیرزن گیلاس آب در دست داشته‌اش را سرکشیده گفت: (در دلم آشوب بود نه بچه‌م به مراد خود رسید و نه از خوشبختی زهرا مطمئن بودم. او در قشلاق پروان کلان شده بود از زندگی کابل چه میدانست، خانه هم که خانه نبود قصر بود و کاروان سرا. درست است که اسما هم در کابل بود اما قاسم که بچه همینجا بود، بچه پروان بود، اشتکی و جوانی‌اش پیش چشم خودم تیر شده بود اما خلیل آقا را کی میشناخت، یک پاهش اینجا بود پاه دیگرش در فرنگ، زن داشت اولاد داشت مگر آشیانه‌ی بالای یک آشیانه دیگر ساخته میشد؟
چی میکردم؟ به جز توکل به خدا دیگه کاری از منِ پیر و زهیر ساخته نبود، زهرا دیگر زهرای ما نبود نه زنگ میزد و نه احوال، مه هم که زنگ میزدم دیگه برنمیداشت، از ما قشلاقی ها عار میکرد. اما مگر دل مادر تاب ندیدن اولاد داره؟ پشتی و پندک خود را جمع کردم که چند سبا خانه اسما و چند پگاه خانه زهرا بپایم، قاسم پشتم آمد و یک راست به خانه خودش برد، چند سبای که اونجه بودم دیدم زهرا نه رفت داره و نه آمد از حال و احوال اسما فهمیدم که زهرا با او هم گپ و سخن را قطع کرده. دخترا ما را چه شده بود او که اینقدر بی معرفت نبود!
او پیش مادرش دست بوسی نامد لیکن باز هم مه پیشی کردم و در خانه‌ش را تک تک کردم. خدمتکارش در را باز کرد گفتم دخترم کجاست برو خبرش کو که مادرش آمده! خدمتکار گفت زهرا خانم خانه نیست. بود خانه بود، سایه‌ش را پشت دروازه دیدم. خدمتکار را گفتم یله کو دم در را، تو میفامی دخترم کجاست یا مه. زهرایم همونجه بود شرمنده و خجل سرش را افکنده بود. سر دخترمه بوسیده گفتم یک پیاله چای به مادر نداری؟
از دم در معلوم میشد در صالون مردکاست، مره آشپزخانه برد یک گیلاس چای به خوردم داد و گفت گشنه استی عمه؟ همیالی نان تیار است. گفتم نه حالی که عجله ندارم شب به تانی و فرصت میخوریم. رنگ زهرا عوض شد و با من من گفت مگر شب اینجا میپایی؟ گفتم ها بعد اینقدر وقت آمدم از دیدنت کجا ایقدر زود سیر میشم مادر. دوباره با کلنجار رفتن گفت خلیل مهمان شب پا را نمیپسنده مام نمیخایم عصبانی‌اش کنم.
میمردم ای حرف را نمیشنیدم! مگر مه مهمان بودم؟ دختر مادر خود را یک شب نگه کرده نمیتانست، ایقدر سال با زنگ نزدن و حرف نزدنش دانسته بودم که نه مرا دیگر مادر میدانه و نه خود زهرای ماست اما وقتی رک و پوست کنده اینطور جوابم داد قلبم سخت شد، حتی پیاله چای را هم نصفه یله کرده گفتم برو زهرا، خدا پناهت حالا که دیگر تو زن شدی و آل و عیالت را ساختی مه هم امانت اکه مرحومم را بخدا می سپارم، مادر که شدی میفهمی دوری از فرزند چیست.)
پیرزن خیره به دیوار مقابل در حالی که لبخند حزین روی چهره‌اش جا خوش کرده بود ادامه داد: (سالها گذشت دیگه نه دیدمش و نه صدایی ازو شنیدم، دلم به اسما خوش بود هرچه نبود گاهی حال و احوالش را میگفت همیشه منتظر بودم که بگویه عمه مادر کلان شدی زهرا طفلی زایید اما هیچ درَکی نبود، یک روز دیدم که اسما هم کوچیده به پروان بازگشت، امروز و فردا خندان تولد میشد گفتم چرا ایطور هله پته آمدین اگر در راه چیزی میشد چی اما اسما گفت اینطور لازم‌ بود عمه، نمیدانم چی شده بود اما دل اسما هم از زهرا خنک گشته بود. دخترم دیگر بیگانه تر از هر بیگانه‌ی شده بود، چه بهار ها و خزان های تیر شد، دختر دوم اسما به دنیا آمد و از دنیا رفت، تا اینکه شنیدم زهرا صاحب فرزند شده، ای خبر نم نم شبنم باران روی آتش دلم بود اما غم از خانه‌ی ما نکوچید، تا که باز پررو شده عزم رفتن به کابل را کردم شهاب را ناحق به زندان افگندند، روزها گذشت پگاه و بیگاه گفته منتظر باز آمدن بچه‌م بودم.
نامد، بچه‌م نامد. چند تار سیاه مانده‌ی سرم هم سفید شد.

ده پانزده سال تیر شد، بالاخانه‌ی شهاب قفل بود قسم خورده بود بی زهرا داخل آنجا نشود به هیچکس هم نشان نداده بود. به بالا خانه رفتم، آه زهرا آه تو میدیدی که شهاب چه آرمان های با تو نداشت مه بیخبر او در بالا دنیای ساخته بود حتی گهواره‌ی هم گذاشته بود. آرزویش بود دختری داشته باشه اما دنیا با او بی وفایی کرد.)
این حرف ها، این زندگی یک بارِ دیگر را هم روی او تلنبار کرد، حالا فهمید شهاب پروانی کیست، چه ارتباط با مادرش داشته و چرا عمه ملیحه گفته بود او همه چیز را میداند. در اصل شاید شهاب میدانست که او کیست، مریم کیست!؟
میخواست سوالی را بپرسد که همیشه در ذهنش موج میزد:( پس چرا به جنازیش نامدین؟!)
ای کاش نپرسیده بود، حال پیرزن بد شد و دستی روی قلب خود گذاشته ناله‌ی سر داد.

مادر خندان که متوجه وضیعتش شد سریع آمده کنار پیرزن نشسته گفت: (عمه چه شده، خوبستی عمه جان..چه شده مادر؟!)
عمه‌ی مادرش با فغان گفت: (زهرا!!.زهرا گکم رفت، زهرایمه خاک کردن! به بار آخر رویشه ندیدم صدایشه نشنیدم! زهرا تنها رفت بی مادر رفت....آه زهرایم!!)
بغضی به گلویش چنگ زد، جان گرفته و توده سنگ شد.
مادر خندان تسلی کنان گفت: (تقصیر تو نیست مادر، تو رفتی تو رفتی اما اونا نشانت ندادن، نشان ما ندادن!)
پتکی دیگر به رویش کوبیده شد! آنقدر بی رحم شده بودند که جنازه‌ی فرزند را به مادر نشان ندادن، آنقدر ظالم شده بودند؟!
دیگر شنیده نمیتوانست، دیگر تحمل نمیتوانست، با یک دستش بند دستکول خود را محکم گرفته بود و با دست دیگر به گلوی خود چنگ زده از جا خیست.
با شتاب از دهلیز بیرون شد، چیزی در درونش منفجر شده بود، همه جا را به آوار میکشانید. رمان را دید که در گوشه‌ی منتظر او بود، با دیدن او رمان با دوش خود را رسانده گفت: (چی شده مریم؟!)
اما حالش بدتر از آن بود که بتواند جواب دهد، پاهایش توان ایستادن نداشتن، به زانو افتیده گلوی خود را فشرد، نمیتوانست نفس بکشد باز هوا پر از خار شده بود. باز غم روح گرفته به سراغش آمده بود، باز آستین به ویران کردنش بر زده بود.
چشمانش را بسته از درد به خود میپیچید، گویا اوعیه هایش در هم گره خورده بود خون به قلبش نمیرسید، حالا بود که از بغض انفلاق کند، چرا این اشک های لعنتی نمی آمدند، چرا این زندگی مثل کست دوباره تکرار میشد؟
ناگهان بازوانی گردش حلقه شد و در آغوشی فرو رفت. حس عجیبی داشت، گویا گرما از منافذ پوستش داخل شده و کرختی اوعیه ها را از بین میبرد، رگ هایش باز میشدند و خون دوباره مسیر قلبش را میافت، قلب میتپید، اما اینبار تندتر . بلاخره آن عقده‌ی چند ساله فرو رفته و اشک هایش شروع به ریختن کرد، صدای هق هق‌اش همه جا را فراگرفته بود، بلاخره وجودش توانسته بود عکس العملی به غم دهد و او را ویران کرده آوارش را ذوب کنان از چشمانش فرو ریزد.
کی در آن موعد اهمیتی به زمان و مکان میداد؟ با شدت گرفتن هق هق‌اش آن حلقه‌ی اطرافش هم سفت تر شده بود. کاش میتوانست این آغوش را با مریم شانزده ساله تقسیم کند؛ با آن دختر کوچک تنها که غم از تنهایی او شجاع شده و بالینش را در گرو گرفته بود. حالا با تمام وجود میخواست فریاد زده به غم بفهماند که او دیگر تنها نیست! که او دیگر آن مریم خردسال نیست.

~🌗:
رمان افول
نویسنده لون
قسمت سی‌وپنجم

رمان
ثانیه ها گذشت بلکه دقیقه ها گذشت، کی میداند؟ یا هم زمان توقف کرده بود، آن دهلیز خلوتگاهی شده بود عاری از رفت آمد، مثلی اینکه دستور کاینات باشد تا مریم بار دوشش را سبک کند. چانه‌اش بالای سر مریم قرار داشت و بازوانش وی را احاطه کرده بود. شانه اش خیس از اشک شده بود اما یک لحظه هم تکان نمیخورد، گویا می ترسید. برای اولین بار از رها کردن کسی میترسید، فکر میکرد به این شکل از مریم محافظت میکند اما این جنگ خیلی ناعادلانه بود، اگر برایش میگفتند دشمنت فلان است، فلان به مریم ضرر میرساند قسم است تا قطره خون در بدنش داشت می جنگید، تن به تن میجنگید اما در این نبرد طرفش معلوم نبود، دشمن او نامرئی بود!
مریم آهسته خود را از او دور کرده گفت: (او هرگز تنها نبود! خانواده داشت کسای که واقعا دوستش داشتن اما خود ازونا جدا شد، رفتارش اونا ره از خود راند، مه چرا ایقدر شبیه او هستم رمان؟ چرا عزیزانمه از خود می رانم؟ میفهمی حتی ترس های ما هم مشابه استن، مه از از دست دادن میترسم، از ترک شدن میترسم!)
به چشمهای مریم عمیق نگریست، چرا این دختر را قبلا ندیده بود؟ به مثل معجزه میمانست که از وجود خود بی خبر باشد. کاش قبلا میتوانست او را بیابد، بالای زخمش مرهم بگذارد، بال هایش را پانسمان کند دردش را شریک شود. از روزی که مریم مثل رنگین کمان غافلگیر کننده در آسمان بارانی زنده‌گی‌اش تابیده بود همه چیز خوب پیشرفت، سنگ های جاده‌ی زندگی‌اش تک تک برداشته میشد، از آن روزی که مریم را شناخته بود به یکباره‌گی دنیای اطرافش تغییر کرد، تغییر زیبا! دیگر نه چشمهای مادرش خیس بود و نه چهره‌ی خواهرش محزون، چه زندگی تحصیلی‌اش چه زندگی اجتماعی‌اش به بهترین منوال در گذر بود.
مریم معجزه‌ی ناامید زندگی‌اش بو‌د!
اما خود مریم در کجای زندگی اش بود، او را جز مشاغل‌اش میدانست یا جز مسوولیتش؟
در قبال مریم چه تعهد داشت که درد کشیدنش او را منقلب میساخت، از او کارهای سر میزد که قبلا نکرده بود. او که مثل شاعر میسرود و مثل نویسنده جمله پی جمله دیکته میکرد حالا چه شده بود که زبانش قفل میشد؟
بالاخره سکوت را شکستاند: (دیگه از دست نمیتی، ترک که هیچ نمی شی.)
چشمان مریم لرزیده گفت: (تو میمانی؟)
مگر عمل چند لحظه پیشش این را ثابت نمیکرد؟ بعضا بعضی حرف ها به آسانی گفته نمیشوند، نگاها تقلا به بیان میکنند! رفتارها تقلا به بیان میکنند! اما امان از زبان، امان از کلام! این بزدلی نیست، این ترسو بودن نیست، این فقط دوست داشتن است.
به سوال دختری ناامید پاسخ داد: (نزدیکتر از همه...تا ابد!)
مریم نگاهش را از او گرفته و با مرتب کردن رو سری‌اش از کف زمین خیست، متقابلا او هم بلند شد.‌
(فهمیدم که شهاب پروانی کیست!)
چه زود موضوع را عوض کرده بود، نگاه خود را از او میدزدید در حالی که او هنوز هم تحت تاثیر آن سوالش قرار داشت، تو میمانی! بعد اینکه مریم قضیه شهاب و زهرا را تعریف کرد او هم جریان تماس دوست پدرش را توضیح داد: (نیم ساعت پیش کاکا صفی همو کسی که ازش بخاطر ملاقات شهاب کمک خواسته بودم زنگ زد، گفت پرس و جو کرده، شهاب سه روز قبل آزاد شده!)
مریم چشمان حیرت زده‌ی خود را به او دوخته پرسید: (پس کجاست؟ اگر اینجا میبود که مادرش درباره‌اش میگفت!)
(شاید تاهنوز نامده باشه اما بزودی خواهد آمد، جز اینجه بودن دیگر راهی نداریم.)
با دیدن حال ناامید مریم گفت: (خیلی نزدیک شدیم فقط کمی دیگه هم صبر کو!)
(اگر شهاب هم چیزی نفهمه چی؟ اگر پایان انتظار پوچ باشه چی؟)
با لحن قانع کننده‌ی گفت: (هیچ اتفاقی تصادفی نیست اگر امروز به سر راه ما قرار گرفته حتما یک هدفی داره!)
مریم با عقده‌ی در گلو گفت: (همه خیلی درد کشیدن هنوز هم در حال درد کشیدن هستن، امتحان هیچکس آسان نبوده. چرا وقتی همه چیز میتانه خیلی خوب باشه همه خوشحال باشن خدا همچو سرنوشتِ مینویسه؟)
(اگر گریه نمیبود انسانها معنی خنده را میدانستن؟ اگر درد نمیبود هدف آرامش را، اگر غم نمیبود ارزش خوشبختی را یا اگر جدایی نمیبود طعم وصال را. هیچ چیز در دنیا بی منظور نیست مریم، ای جهان خیلی بیشتر از آنچه ما فکر میکنیم با نظم چیده شده.)
دهلیز تهی دوباره رفت و آمد خود را پیدا کرده بود، هر دو برروی نیمکت کنار دهلیز نشسته بودند که پیرزنی سویشان آمده و با دیدن مریم آهی از نهادش برخاست: (شکر یا رب! ترسیدم که نرفته باشی، ببخش دخترم به درد خود غرق شده تره فراموش کردم.)
پیرزن کنار مریم نشسته و صورت وی را میان دستان خود گرفته ادامه داد: (آه دخترمه، تو مره نشناسی باز هم نواسیم استی، جگر گوشیم استی!)
گویا مریم در مقابل مهربانی پیرزن لال شده بود، حق هم داشت! دختری ناامید به چنین نوازش عادت نداشت.

مریم نگاهی به او انداخت، آن نگاه را میشناخت! مریم به او میگفت ببین کی را پیدا کردم! مادرکلانم را اما خیلی دیر شد مگر نه؟ من که دختر زهرا نیستم! من جگر گوشه‌ی این زن مهربان نیستم! من کیستم رمان؟
او مریم را میخواند، حرکت چشم و ابروییش را ترجمه میکرد، نگاه نافذ چشمانش به او حکایت میکرد، لرزش لبانش یا خطوط پیشانی‌اش هر یک به او معنی داشت!
پیرزن دست مریم را گرفته گفت: (دخترم نمیری نه؟ ایقدر زود این پیرزن را رها کرده نمیری، چند سبای از زندگیم مانده بمان که دل سیر ترا ببینم، زهرای مه ندیدم پاره‌ی تنش را ببینم.)
از حال مریم میدانست که فکر میکند با احساسات این پیرزن بازی دارد، دختری ناامید سرش را افگنده گفت: (اینجا جایی به ماندن ندارم.)
(مرا سلطانه را داری، مادر کلان داری خاله اسمایته داری کاکا خلیلته داری، لالا خبیب داری ینگه ملکه داری، تو خواهر داری، خندان را داری. اینجا تو خانه و کاشانه داری!)

اطلس
(میمره اطلس! شاید همیالی هم مرده باشه، استخوانی در جانش سالم نماندی حالی هم یک ساعت است که در داله موتر است!)
با دیدن خاموشی او اتل ادامه داد: (چی میخایی بکنی قاتل میشی؟ حداقل بیاریش سیت پیش کمی نفس بگیره.)
دفعتا برک گرفته خشمگین رو به اتل گفت: (پایین شو!!
هله گفتم پایین شو ایقدر که خوش داری جایشه با تو تبدیل میکنم!)
اتل ورخطا شده دستانش را به علامت تسلیم بالا برد: (سیس هر چی تو بگویی، هر چه نباشه لالا توستی و ...)
حرف اتل را قطع کرد: (اگر یک کلمه دیگه گپ بزنی همینجه پایینت میکنم!)
اتل با دست روی دهان خود خط کشیده ساکت شد.
به کابل رسیده بودند، به یکی از زیر دستانش تماس گرفته و چند کاری فرمایش داد وقتی به به یکی از گاراژ هایش که دورتر از حومه‌ی شهر بود داخل شدند همه چیز آماده بود.
مصطفی با دیدن آنها گفت: (آقا اطلس قسمی که گفته بودین دو نفر با سلاح دم دروازه ایستاد کدم و باقی امانت ها در منزل بالاست.)
به داله موتر اشاره کرده گفت: (ببرینش بالا، خوب پذیرایی کنین!)
اتل با شنیدن حرفش با چشمان از حدقه بیرون شده گفت: (در بالا چی میکنیش؟ میگم مرده امکان نداره بعد از ایقدر لت و کوب زنده باشه!)
(سگ هفت جان ره چیزی نمیشه.)
(فکر کنم پشک هفت جان بود.)
با دیدن نگاه خشمگینش اتل دوباره خاموش شد. اینقدر آسان نبود، نجات یافتن از دست او که به شیر زخمی می مانست هرگز آسان نبود!
لباسش را که ملوث به خون آن خبیث بود از تن درآورده بلوز دیگری پوشید. وقتی به منزل بالا رفت سلیم را در وسط هال از دو دست آویزان کرده بودند. از اینکه چیزی از صورت آن خبیث معلوم نمیشد ممنون بود، چون به کلی نقشه‌‌‌ی آن صورت قبیح را عوض کرده بود. به مصطفی اشاره داده گفت: (به هوشش بیار.)
مصطفی سطل آب را روی سلیم خالی کرد اما تغییری در وضعیتش نیامد.
اتل با صورت حق به جانب گفت: (ببین کارش خلاص شده!)
(نه به ای زودی، پایینش کنین!)
مصطفی به کمک اتل پایینش کردند، از گردن سلیم گرفته و سرش را در بشکه‌ی مملو از آب داخل کرد، یک ثانیه...دو ثانیه...سه ثانیه.‌‌..چهار ثانیه، پنج ثانیه در بر گرفت تا اینکه حباب های تنفس سلیم در آب غوطه ور شدند و به هوش آمد.
سلیم با به هوش آمدن دست و پا زده تقلا بر رهایی میکرد، سرش را چند ثانیه‌ی از آب بیرون کرده دوباره داخل آن کرد. چند دقیقه‌ی نگذشته بود که یکی از گاردهای دم دروازه آمده گفت: (جیهانی صایب داکتر آمد.)
گردن سلیم را همانطور در آب رها کرده اشاره داد: (رهنمایی‌ش کنین.)
سلیم که طاقت بلند کردن سر خود را از آب نداشت همانطور بی حرکت ماند که اتل سویش شتاب کرده و با بلند کردنش گفت: (شکر می فامیدم ایقدر ظالم نیستی!)
پوزخندی زده و در چوکی راحتی که روبروی بستر قرار داشت نشست، اتل سلیم را در بستر خوابانده ادامه داد: (شفاخانه میبردیم بهتر نبود، اینجه ایقدر وسایل...)
و حرفش با دیدن وسایلی مثل انواع قیچی و پلاس نیمه ماند، چشمانش از حدقه بیرون شده دوباره به حرف آمد: (اینا...اینا بخاطر چیست؟)
همانطور که تکیه داده بود پاسخ داد: (ادب! کسی در مکتب برش کوتاه کردن ناخونه گوش زد نکده حالی یک بار برای همیشه بی غم میشه.)
سلام داکتر را با اشاره‌ی سر پاسخ داد و به تماشای صحنه مقابلش پرداخت، داکتر از کیفش بعضی وسائلی دیگر را هم بیرون کشیده و با پوشیدن دستکش شروع به کار کرد.
سلیم که با درد اولین تیغ کاملا بهوش آمده بود با داد و فریاد کوشش به رهایی خود میکرد اما دستانش آنطور به دو سمت بستر محکم بود که حتی آنها را تکان داده نمیتوانست.
به اتل دید؛ روی خود را دور داده بود و آن صحنه را دیده نمیتوانست. این پسر از کجا شده بود؟ کسی که ادعا داشت از خون اوست! به حرفش شک نداشت چون آن چشمان خاکستری مشابه به او گویای همه چیز بود. این پسر دل رحم بود، با این سن کم که داشت خیلی دیده و زجر کشیده بود و حالا به او پناه آورده بود.

با همه‌ی تفاوت های که داشت خیلی هم شبیه او بود، اتل هم از خلیل جیهانی متنفر بود، میخواست حساب ۱۸ سال تنهایی اش را بپرسد.
داد و فغان‌های سلیم با بی هوش شدنش از درد خاموش شده بود. به مصطفی اشاره داد و مصطفی سطل دیگری از آب بروی سلیم ریخت تا دوباره به هوشش بیارد. میخواست لحظه لحظه‌ی از درد را به سلیم بچشاند، مگر کسی که قصد آتش زدن خندان او را داشت این برایش زیاد بود؟ به هیچ وجه!
اتل با غیظ گفت: (کم است کم است دیگه جایشه هم بُبُر!)
ابرویش را بالا کرده گفت: (چرا به فکر مه نامده بود؟ داکتر شنیدی چی گفت، حالی که ادبش میکنیم پس خوبست خاطرهٔ طفولیتشه هم زنده کنیم!)
داکتر سر تکان داده و سرنج خود را از ادویه انستیزی پر کرد که او مانع شد: (بدون بی حسی!)
اتل که شاک شده بود گفت: (مه جدی نگفتم!!)
(اما مه جدی هستم.)
دو روز بود که لمحه‌ی چشمانش را نبسته بود اما جان او هنوز هم با چشمان بسته در بستر شفاخانه بود. تا تقاص نمیگرفت نمیتوانست پیشش برگردد. هر قطره اشکی که خندان ریخته بود، هر ثانیه‌ی که در آن بستر خواب بود باید سلیم آنرا با قطره خونش جبران میکرد، این شکنجه فقط وقتی پایان میافت که خندان چشمانش را باز میکرد.

مریم
چهار طرف را از نظر میگذراند، این جا جایی بود که مادرش کلان شده بود، دیوارهای ترک برداشته آن خاطرات طفولیتش را در خود دفن کرده بودند و آیینه‌ی آویزان از دیوار شاهد خنده‌هایش بروی عشق نافرجام بود. این خانه با این کوچکی خود چطور آنگونه خاطرات بزرگ را در خود داشت؟
عمه سلطانه پتنوس به دست داخل شد، از جایش بلند شده و پتنوس را از دستش گرفته گفت: (چرا خوده به زحمت کدین؟)
(زحمت چی، زحمت نیست دخترم رحمت است، ترا که بعد ایقدر سال دیدم یک دقه هم گشنه نمیمانم، بیازو مثل قلم نحیف و باریک شدی خدا میدانه مادر اندر به قصه تو است یا نی، با تو که بدرفتاری نمیکنه؟!)
(شما به تشویش مه نباشین گلستان زن خوبست، مه که تنها نیستم اطلس هم است.)
(ها اطلس را دیدم، ماشاالله خیلی جوان خوبست در رنگم شیشت شکر خدا خندان را هم از آتشسوزی او نجات داد، مه که میدانم گلویش کجا گیر کرده خدا به مراد دلش برسانه.)
لبخندی زده و به سفره‌ی مقابلش نگریست که عمه سلطانه ادامه داد: (بچه‌گک چی شد نان خو یخ میکنه.)
( رمان گفت بیرون در موتر میباشه تا به شما مزاحمت نشه.)
عمه سلطانه آخ گفته دست به کمر از جا خیست و در حالی که طرف بیرون میرفت گفت: (هیچکس به ای پیرزن مزاحم نیست، همراه تو مهمان مه است، در ای سن مردم گپ بزنه که سلطانه مهمانشه بیرون مانده، توبه توبه!)
لحظه بعد عمه سلطانه با رمان آمد، از چهره راضی سلطانه و حالت رمان فهمیده میشد با چه جار و جنجال وی را به اینجا کشانیده است...
دو روز گذشت، زندگی در اینجا متفاوت بود، صبح ها با صدای خروس بیدار میشد، بی بی سلطانه را نگاه میکرد، بلی بی بی سلطانه، از او خواسته بود که اینطور صدایش بزند. بی بی سلطانه تخم‌های مرغ را از قفس مرغ ها جمع می‌کرد، نان را به تنور میزد، از خانه‌‌ی همسایه شیر میخرید و دسترخوان رنگین بروی سفحه هموار می‌کرد. گویا اینجا خانه‌ی خودش باشد، آنطور به او احساس نزدیکی میداد که آرزو میکرد ای کاش مریم بود، نه کسی که حتی نمی دانست.
بی بی سلطانه از جوانی خود میگفت، ازدواجش، فرزندانش‌ و باز هم از اسما و زهرا حرف میزد، گاهی پنهان اشک میریخت و گاهی هم با یادآوری روزهای خوش لبخند میزد. او فقط گوش میکرد، به اندازه‌ی که تا هنوز نشنیده بود قصه شنید. گاهی او را دخترم میگفت و گاهی نواسه‌ام، چطور به این پیرزن میگفت او کسی که فکرش را میکند نیست؟
چشمانش را از دیوار ترک خورده برداشت و به موج افکارش پایان بخشید، بی بی سلطانه خریطه‌ بدست آمده گفت: (دخترم مه ای را میبرم به اسما شفاخانه، رمان بچیم گل بته‌ها را میکاره از صبح تا حالی یک دقه بیکار نشیشته گپ مره نمیکنه تو برش یک پیاله چای ببر ماندگی بگیره.)
سر تکان داد و بی بی سلطانه رفت. رمان را میشناخت، روح پر تلاشش طاقت چند ساعت بیکاری را نداشت گویا اگر متوقف میشد دنیا هم همراهش توقف میکرد.
به روی حویلی رفت، مگر اینقدر تغییرات در دو روز ممکن بود؟ رمان هر چه گل و بته پیدا کرده بود آنجا غرس نموده بود. بوتل آب را گرفته سر زانو کنار رمان نشست و گل سفیدی که تازه غرس کرده بود را آب داد.
رمان تازه میخواست حرف بزند که او پیش دستی کرده گفت: (مریم، گل مریم!)
رمان لبخندی زد و او ادامه داد: (گل مریم نماد خلوص، پاکی، بی گناهی و صلح است, استرس و انرژی منفی ره از بین میبره بعضی روانشناس ها پیشنهاد میکنن که در خانه نگهداری شوند. از گلهای است که میشه در هر چهار فصل سال غرس شان کرد, بزودی میتانه خوده با شرایط مختلف هماهنگ کنه.)
رمان ابروهایش را بالا کرده پرسید: (پس ریشه‌اش از کجاست؟)

اینبار او لبخند زده ادامه داد: (مردم فکر میکنن آسیایی است اما از مکزیک آمده.)
((پس فراموش نکردی!

((هیچ چیزی ره که تو گفتی فراموش نمیکنم.
رمان سر خود را تکان داده پرسید: (مطمئن استی؟)
((مگر تو نیستی؟
(در ای صورت پس کاملا به امتحان کانکور آماده‌ستی، خیلی نزدیک است! )
خود را با انگشتانش مصروف کرده گفت: (کاملا نی)
((هم، پس تا حدی
((یعنی... شاید
((دقیقا چقدر؟
آب گلوی خود را فرو برده گفت: (هیچ.)
رمان با صورت حق به جانب گفت: (شروع کردن خوبست!)
سر خود را تکان داده موافقت کرد: (شروع کردن خوبست اما توقف کردن هم بد نیست!)
رمان به چهار طرف خود نظر انداخت: (اما هنوز کارای زیادی بر کدن است، اگر چهارطرف ای باغچه ره خشت بندی کنم و ای طرف پنجره بگیریم بهتر میشه و...
حرفش را قطع کرده نجوا کرد: (رمان!)
پسر خفته بی توجه ادامه داد: (دیوار پشت خانه هم مرطوب شده هم در تابستان و هم در زمستان معذب کننده‌ست میتانم یک چاره...)
دوباره وسط جمله پریده گفت: (رمان!)
پسر خفته ساکت شد و نگاهای خود را قفل صورت او کرده منتظر ماند.
(متوجه استی چقدر بالای خود فشار میاری؟ اگر دوباره چیزی شوه چی؟ به فکر خود که نیستی به فکر خاله مرضیه باش، به فکر مرجان و مروان باش، به فکر مه باش!)

~🌗:
رمان افول🌗
نویسنده_لون
قسمت_سی‌وششم

لب خود را گزیده تازه متوجه حرف که گفته بود شد.
رمان بدون گرفتن نگاهش گفت: (یک لحظه‌‌ی هم از فکرم بیرون نمیرین.)
زبانش گنگ شد، هر چندی میخواست کلمه‌ای بگوید اما قادر به بیان الفاظ نبود، کف دستش عرق کرده بود و مردمک چشمانش میلرزیدند، گویا رمان هم متوجه شد که بیلچه‌ی خود را به زمین مانده گفت: (خب به امروز همیقدر بس است.)
از بوتلی که بدست داشت به دستان رمان آب ریخت که رمان اول دست و سپس صورت خود را شست، از جا بلند شد و یک نظر دیگر به رمان انداخت، آفتاب به صورتش می تابید یا صورت او خود آنطور روشنایی و درخشش داشت؟ چشمانش چی؟ چطور رنگین کمان را در خود جا داده بودند؟
این پسر از کجا آمده بود که او را چنین تغییر داد؟ رمان! رمان حقیقت داشت؟ اگر این همه فقط یک خواب باشد چی؟ اگر لحظه‌ی دیگر با یک صدا بیدار شود چی؟
(مریم!)
با این صدا به خود آمد، بیدار بود و این صدای رمان بود. متوجه نگاه رمان شده ‌دستمال در دست داشته اش را پیش کرد. تا که میخواست دستمال را دوباره بگیرد دروازه به صدا آمد که گفت: (مه میبینم حتما بی بی سلطانه آمده!)
در را که باز کرد مقابلش سلطانه نه بلکه مردی ناشناسی را دید، حتما همسایه یا چیزی بود نمیدانست. با اندک تعلل پرسید: (کی ره کار داشتین؟)
مرد گویا منتظر کسی دیگری بود، تا چیزی بگوید رمان صدا زد: (مریم کیست؟)
آن مرد با شنیدن اسم او جا خورد، حیرت را می‌شد واضح در چهره‌اش دید، تول بکسش را از زمین برداشته عجول گفت: (غلط آمدیم) که ناگهان او متوجه چیزی شد، زهرا! خالکوبی زهرا را در بند دستش دید!
آنشخص با دیدن نگاه او پارچهٔ سیاه را که به بند دست بسته بود بروی خالکوبی کشیده با عجله چند قدم دور شد که او از پشتش صدا زد: (شهاب پروانی!)
شهاب ایستاد، دوباره صدا زد: (تو استی، شهاب پروانی تو استی!)
شهاب دور خورد و متحیر به او‌ زل زد، گویا اصلا انتظار این اتفاق را نداشت.
حالا رمان هم در‌کنارش ایستاد بود، جرئت گرفت و دست پای سرد شده‌اش را حرکت داده چند قدم نزدیکتر رفت: (دیگه نیاز به پنهان کردن چیزی نیست.)
آن مرد با چهره سرد مصمم تر از قبل گفت: (مه شهاب نیستم!)
با صدای که در حال لرزیدن بود گفت: (دیگه زهرای نیست که بخاطرش سکوت کنی او‌ رفت اما گذشته‌اش همینجه‌است…خواهش می‌کنم…لطفا )
مانع لغزیدن قطره اشکش شده ادامه داد: (دیگه نمیخایم بخاطری یک دروغ زندگی کنم ای حقم است که بفامم! عمه ملیحه گفت یگانه کسی که همه چیزه میفامه توستی! اگر مه مریم نیستم پس کیستم هه؟ چی ربطی به اینجه دارم چه ربطی به گذشته شما دارم؟)
خطوط چهرهٔ شهاب تغییر کرد، دیگر نشانهٔ از سردی در آن نبود چین و چروک اطراف چشمش چهره اش را حزین تر نشان میداد، موهایش که معلوم می‌شدند زودتر از موعد رنگ باختند او را سالخورده تر از سنش مینمایاند.
ساکت تول بکسش را گرفته به حویلی داخل شد، از جیب پیراهنش کلید را بیرون کرده یکراست سمت بالا خانه به راه افتاد. او و رمان هم بدون هیچ حرفی از پشتش وارد آنجا شدند. این همانجا بود، کلبهٔ عشق ویران شدهٔ شهاب!
با باز کردن در چنگ بادی از خاک در فضا پیچید، در لمحه‌ی همه چیز رنگ تغییر داد گویا با ماشین زمان به سال‌های قبل رفته باشند، به دنیای دیگر، جای پر از آرزوهای بر بادرفته. شهاب روی زمین نشسته به گهوارهٔ کنج اطاق اشاره کرده گفت: (دقیقا روزی که میخاستم کل چیزه ویران کنم آمد و با خود یک خیال آورد…چند روز بعدش هم ای گهواره ره ساختم.)
به گهواره نزدیک شده آنرا لمس کرد اما ناگهان متوجه حکاکی اسم خود روی آن شد. با چشمان از حدقه بیرون شده به شهاب پروانی نگریست، ذهنش از قبل هم مغشوش تر شده بود اما در چهره آن مرد گویا دیگر هیچ احساسی نمایان نمیشد، رنج همه چیز را از بین برده بود.
(نوزده سال پیش وقتی همه چیز ختم شده بود، او چند سالی می‌شد که عروسی کرده بود گفتم دیگه انتظار فایدهٔ نداره او‌ رفت و دیگه برنمیگرده گفتم تا همینجه بود تبر را برداشتم تا با ویران کدن اینجه زهرای درون خود را هم ویران کنم که دروازه باز شد. خودش بود اما با شکل و شمایل دیگه، هم زهرا بود و هم نبود. در فکر بودم که خودش است یا خیالش که نامم را صدا زد، او بود دیگه هیچکس ایقسم شهاب صدا نمیزد، تبر از دستم افتید و انگشت پایم شکست، دردی حس نمیکدم چون بعد از چند سال او را دیده بودم. ساعتی نشست از هر جای و هر چیز گفت، میگفت و میخندید پاریس رفته بود عکسش را پیش برج ایفل نشانم داد، از حس عجیب طیاره بالا شدن میگفت از خانه کلان و ویلاهایش میگفت، مه فقط گوش میکدم او خوشحال بود دیگه چی خاسته میتانستم؟
ناگهان ساکت شد و قطره اشکی از چشمش لغزید، دست‌و‌پاچه شده گفتم دختر ماما چی شد چرا می گریی؟ گفت خلیل!
عصبانی شده گفتم چی کرده نکنه همرایت بدرفتاری می‌کنه اگر غمگینت کرده که همیالی رفته از یقه‌اش بگیرم!

گفت خلیل طفل میخایه، دستان مشت شده‌ام را ازش پنهان کرده خاموش ماندم، در چه امتحانی مرا قرار میداد؟ چرا ایقدر کاسه صبرم را لبریز می‌کرد؟
اشکش را پاک کرده گفت مه هیچ وقت صاحب طفل نمیشم اما نباید خلیل بفامه. بالای قلب خود سنگ مانده گفتم شکر دوا و داکتر است تو گریه نکو که تحمل شه ندارم. لحظه‌ی طرفم دیده گفت بچه عمه تو دوستم داری؟ مانع خراب شدن زندگیم میشی؟ جلو بدبختیم را میگیری؟ او جای خود را در قلبم میدانست، فهمیده فهمیده مرا به لب پرتگاه میکشانید. گفتم به خوشبختی تو زندگیم فدا! گفت پس ثابت کو، کمکم کو و او طفل را بیار!
مات و مبهوت گفتم چی میگی زهرا کدام طفل؟!
گفت طفل…)
گوش هایش زنگ زد و صدا به درون مغزش رفته نزدیک بود منفجر شود و استخوان های جمجمه‌اش را تکه و پارچه سازد. دست و پاهایش سست شد و پهلوی گهواره به زمین افتاد، چشمانش در کاسه سرش میچرخید و از یک طرف گرمب گرمب قلبش حجرات بدنش را متلاشی می‌کرد، دوباره صدا در گوشش پیچید: (طفل اسما…طفل اسما!)
شهاب با دیدن حالش ساکت شد و رمان نزدیکش آمده او را صدا زد. پلک هایش را روی هم فشرده و از گهواره محکم گرفت: (ادامه بتی!)
(زهرا همه چیز را گفت ای که او از اسما دختر بزرگش را خواسته بود و اسما رد کرده به پروان آمده بود، اما ای بار زهرا مصمم بود دختر دیگه اسما را میخواست، چون زود از موعد تولد شده بود در شفاخانه بود، گفتم ایطور چیزی امکان نداره اما در مقابلم زهرا بود! گفتم یتیم خانه وجود داره کودکان بی سرپرست زیاد هستن اما او فقط طفل اسما را میخاست، میگفت نمیتانم به بیگانه محبت بتم اما مه زهرا را میشناختم او کینه‌یی بود‌ ای که اسما دخترش را نداده بود کینه به دلش کاشته بود، مه مقابل زهرا هیچ بودم، گنگ بودم بی توان بودم او امر میکرد و مه غلام بودم، با یک نگاهش اگر میگفت آتش بزن آتش میزدم. وقتی دو دلی مه دید گفت شهاب مه از خلیل جدا میشم تو طفل ره بیار یک سالی نشده ازش جدا میشم، ما کاری بدی نمیکنیم طفل را همینجه کلان می‌کنیم پیش اسما، شاید هم بعدا بریش بگوییم. بدرقم‌ مره با انگشتانش میرقصاند، در دلم امید کاشت انسان به زندگی کردن امید نیاز داره. عقل و هوش خود را از دست داده به گفته‌ی زهرا کدم، به شفاخانه پنجاه هزار دادیم تا که طفل را به ما داده و به فامیلش بگوین چون قبل از موقع بود وفات کرد. همه فکر میکردن زهرا حاملست و بخاطر دوران سخت حاملگیش در ایران است، شوهرش از سفرها بیکار نمیشد که به واقعیت نبودنش شک کنه و همی بود که زهرا طفل ره گرفته رفت. نامش را مریم ماند، ازو روز به بعد روزها منتظر گذشتن او یکسال طاقت فرسا بودم اما خداوند تاوان اشک و درد اسما را ازم گرفت. یک شب در شهر موتری به سرعت کودکی را زده فرار کرد همو لحظه از موترم پایین شده خواستم کمک کنم کودک را شفاخانه بردم اما به عملیات خانه نرسیده فوت کرد، پولیس هم فکر کرد کار مه است چون نه شاهد بود نه کمره و به نوزده سال حبس محکوم شدم.)
همه چیز میچرخید، تصاویر بزرگ میشدند؛ زهرا‌، شهاب، خلیل، اسما، خندان، اطلس همه از مقابل پرده چشمانش میگذشت، گهواره…گهواره تکان میخورد! درون آن نوزادی گریه می‌کرد، موج صدایش انعکاس کرده در فضا میپیچید، کودک دست و پا میزد اما ناگهان صدایش قطع شد، چهره اش سرخ شده لبانش به کبودی گرایید اگر لحظه‌ی دیگر به این حالت میبود نفسش بند شده جان میداد. با شتاب سوی کودک دوید میخواست او‌ را در آغوش بگیرد اما هر چه میکرد دستش به کودک نمیرسید.
ناگهان همه چیز محو شده به سیاهی گرایید.

اطلس
روزها می‌شد خواب به چشمانش نیامده بود، دیگر اثری از اطلس قبل در وجودش نبود. شب و روزش انتظار شده بود، انتظار بازگشت جانش! انتظار شگوفایی گل لاله‌اش، در این بین ظالم کیست؟ دنیا، تقدیر یا عشق؟
چند روز می‌شد خندان را به کابل آورده بودند، هنوز هم بیهوش بود. دیگران بخاطر رفع خستگی خانه رفته بودند اما مگر می‌شد او جانش را اینجا تنها بگذارد، همه با دیدن رفتارش در این مدت از حس او به خندان آگاه شده بودند.
بعد از ظهر بود و خورشید در حال ترک کردن آسمان، در چوکی مقابل بستر خندان نشسته و دست بنداژ شده‌اش را میان دستان خود گرفته بود، ماسک اکسیجن صورت دخترک را پوشانده بود، دیدنش در این حالت او‌ را از درون خورد می‌کرد. با چشمانی که اشک آنرا پر کرده بود سر خود را بالای دست خندان گذاشت: (خندان…بیا و ببین اطلس در چه حالست!
ببین تو چقدر ویرانش کردی!
آه دخترک‌ ظالم تو با ای شاهزاده چه کردی! قلبم…همه وجودم‌ زخمیست‌ و تو اینجه خوابیدی، بیدار شو ‌و به قلب ای بی نوا‌ مرحم بزن!)
نفس عمیقی گرفته ادامه داد: (خندان ظالم کجاستی هه؟ به تنهایی در کجاها پرسه میزنی؟ مگر دل تو پشت مه‌ تنگ نمیشه؟ پشت شهزاده‌ات تنگ نمیشه؟)
(اطلس)
اشک چشمش کاملا دست خندان را خیس کرده بود اما نمیتوانست سرش را بلند کند، میدانست این فقط یک توهم است.
(اطلس!)

دفعتا سرش را بلند کرد و با چشمان باز خندان مواجه شد، انبوهی از احساسات یکباره بالایش هجوم آورده بودند نمیدانست چه کند. خندان با دست دیگر خود کوشش کرد تا ماسک آکسیژن را از صورت خود بردارد که فورا اقدام کرده آن را برداشت و در حالی که هنوز هم یک دستش را در دست خود داشت دست و پاچه گفت: (خ…خندان تو بیدار شدی…خوبستی چیزی میخایی داکتر..ها داکتره صدا میزنم!)
دخترک‌ به سختی نجوا کرد: (آب!)
با عجله از جک به گیلاس آب ریخت، ازینکه چشمش را از خندان کنده نمیتوانست آب در حال سر‌کردن از گیلاس بود.
خندان متوجه شده گفت: (اطلس!)
(هه؟! …ها آب!)
با یک دست سرش را اندکی بلند کرده ‌‌با دست دیگر گیلاس آب را به لبان خشکیده‌اش نزدیک کرد، پس از چند جرعه نوشیدن آب را کنار گذاشت و نرس را خبر کرد. نرس بعد از چند دقیقه معاینه رو به خندان گفت: (بسیار خوشبخت هستین شوهر تان یک لحظه هم تنهایتان نماند.)
گونه های دخترک سرخ شد و بعد از روزها خنده‌ی از ته دل او‌ بیرون شده فضا را پر کرد. نرس با گفتن اینکه نیم‌ساعت بعد داکتر میاید اتاق را ترک کرد.
عمیق سویش‌ مینگریست و در دل هزاران بار خدا را شکر می‌کرد، بخاطر دیدن این چشمان مقابلش حاضر بود دنیا را فدا کند.
خندان با صدای مشکوک پرسید: (تو گریه کدی اطلس؟)
آه که باز چشمانش اشکی شده بودند، دیگر قصد پنهان کردنش نداشت، دوباره کنار بستر نشست و دست خندان را گرفته گفت: (بخاطر تو گریه هم‌ کدم!)

خندان
زیر چشمانش کبود بود استخوان های گونه اش برجسته تر از قبل معلوم‌میشدند گویا ده‌ها کیلو‌ وزن باخته باشد، گردنش…آه گردنش! با دیدن حال اطلس قلبش فشرده می‌شد خود را کنترل نتوانسته متقابلا اشکی از چشمانش ریخته نجوا کرد: (اطلس!)
موفرفری فورا اشکش را پاک‌ کرده گفت: (جان‌ اطلس، چی شده درد داری هه؟)
سر‌خود را به دو‌طرف تکان داده با صدای لرزان گفت: (تو با خود چی کدی اطلس؟)
موفرفری با لبخند تلخ گفت: (در ای حال

Address

Kabul
23451

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when S M S posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to S M S:

Share

Share on Facebook Share on Twitter Share on LinkedIn
Share on Pinterest Share on Reddit Share via Email
Share on WhatsApp Share on Instagram Share on Telegram