S M S

S M S 💻اطلاعات عمومی
😲انگیزشی
📖داستان ها
📙اشعار ناب
🌳رشد فردی
دانستنی ها
📝پرسش و پاسخ
📊تست روانشناسی
🗄️سرگرمی

`رومان عروس سیزده ساله🥺`*قسمت: شانزدهم📖*`نشر: عطیه🦋`وارد سالن عمارت شدیم و باز کاروان عروس مشغول بزن و برقص شدند.من و رو...
24/04/2026

`رومان عروس سیزده ساله🥺`

*قسمت: شانزدهم📖*

`نشر: عطیه🦋`

وارد سالن عمارت شدیم و باز کاروان عروس مشغول بزن و برقص شدند.
من و رویسا از خستگی روی دو پامون بند نبودیم و روی مبلی نشستیم و اون ها زدند و رقصیدند و آخر
خدا حافظی کردند و رفتند و ما موندیم و بزرگ های فامیل! که نگاهم به مادر افتاد که با چشم و ابرو بهم
اشاره می زد، دست رویسا رو بگیرم و به همراهش برم!
با تعجب از جام بلند شدم و به همراه رویسا به سمت مادر رفتیم.
مادر به سمت اتاقمون رفت و جلوی در ایستاد.
در رو باز کرد و به رویسا نگاه کرد که وارد بشه و رویسا سرش رو به زیر انداخت و وارد اتاق شد و من جلوی
در ایستادم و با تعجب به مادر نگاه کردم:جانم مامان؟
کاملا معلوم بود می خواد حرف بزنه اما روش نمیشه!...
درحالی که سر به زیر می نداخت گفت:
امشب شب اول ازدواجتونه!
و من با چشم های از تعجب گرد شده بهش نگاه می کردم. من رو به اینجا کشونده بود که بگه امشب شب
ازدواجمونه؟
خب همه این رو می دونستند! برای چی باید همچین چیزی رو می گفت؟
متوجه باقی حرف هاش نشدم:بزرگ های فامیل اینجا نشستند و منتظر اینند که فردا سفره بزاریم!
چشم هام رو ریز کردم و گفتم: منظورتون از سفره چیه؟
لبخندی زد و گفت: سفره صبحانه سفره ای که عروس برای خانواده شوهر میزاره و وقتی اون ها سر سفره
نشستند دستمال رو میگیره بهشون نشون میده و به نشونه اون دستمال یک سینی دستمال های دست دوزی
شده به مهمون ها هديه میده !مات و مبهوت به مادرم نگاه کردم!
چی می گفت؟!از من چی می خواست؟ از منی که می دونست عقیمم!
بهش نگاه کردم و گفتم:مادر الان دقیقا از من چی می خوای؟!شما که وضعیت من رو بهتر از هر کس دیگه
ای میدونی!.. هیچ کس از من خبر نداره هیچ کس من رو نمی شناسه!... اما شما که میدونید من بیمارم بگید
دقیقا از من چی می خواید!...
و مادر درحالی که نگاهش رو از من می گرفت گفت:یک مادر از پسرش چه انتظاری می تونه داشته باشه؟!
الان شب عروسی توئه و من میخوام سربلندم کنی!
همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم:مادر یه نگاه به وضعیت من بنداز!..چه طور از من می خوای سر
بلندت کنم؟!دستمال خونی می خوای؟! باشه! من یه تیکه از بدنم رو می برم و خون رو بهتون نشون میدم!
درحالی که سری به عنوان تاسف تکون می داد گفت: خون شب زفاف با خونی که از بدن میاد کاملا قابل
تشخیصه! نمیتونی این ها رو که یك عمرى این کاره اند گول بزنی!
چشمهام گرد شده بود!
چیزی رو از من می خواست که حتی در توان من هم نبود!
همین الان استرسش جوری به تنم افتاده بود که تموم بدنم رو سر کرده بود.
از من می خواست چی کار کنم؟!منتظر یک معجزه از من بود؟
صدام رو پایین آوردم و در حاليكه از خدا آرزوى مرگم رو ميكردم،آروم گفتم:مادر خودت خوب
می دونی من عقیمم و نمی تونم!...پس انتظار معجزه از من نداشه باش!...
اما مادر ابروهاش رو درهم کرد و گفت:این حرف رو نزن!... خیلی هم خوبی! خیلی هم مردی! باید خودت
بخوای! باید خانمت بخواد و بهت کمک کنه!... اون وقت میتونی حتی اگر نتوستی....
روش رو به سمت دیوار کرد و گفت:می تونی از طریق دیگه ای این کار رو بکنی!
ابروهام درهم شد و چشم هام رو ریز کردم.
چی داشت می گفت؟ بهش نگاه کردم و گفتم: چی؟ از چه طریقی؟
و اون درحالی که به این سمت و اون سمت نگاه می کرد گفت:پسر جان!... همه که تو زندگیشون صحیح ولحظاتی مکث کردم! چه دستمالی رو نشون میده؟!این رو نفهمیدم ؛ اما از پرسیدنش هم ترس داشتم بگم و
مادر چیزی بگه و ما تو روی هم در بیایم!
در حالی که بهش نگاه می کردم چشمهام رو ریز کردم که از روی اجبار لبخندی زد وگفت: الان همه منتظرند
که تو فردا دستمال بهمون نشون بدی!
و بعد دستم رو گرفت و گفت: اوین مادر! این همه سال به همه گفتیم که به عشق اون احمق ازدواج نکردی و
هیچ کس خبر نداره که تو عقیمی!... اما زن عموت با اینکه از جایی نشنیده بود این حدس رو زد و یک عمر
من رو به باد تمسخر گرفت!....کاری کن فردا شرمنده شون نشم!....
با تعجب بهش نگاه کردم!.... من چه کار می تونستم انجام بدم؟!........سالم نیستند! می تونی از طریق دیگه ای کارت رو پیش ببری!...
همونطور که بهش نگاه می کردم دوباره پرسیدم:
متوجه منظورت نمیشم مادر منظورت چیه؟
__منظور من...
آروم زمزمه کرد:جاهاى ديگه ى بدنت!...
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنی تند و سریع از من جدا شد و به سمت سالن تقریبا دوید.
وای که به جای اون من خجالت کشیدم و دنیا
دور سرم خراب شد مادرم چی می گفت؟ از من چی می خواست؟ نمی فهمیدم!
همونطور که به رفتنش نگاه می کردم دو قدم عقب رفتم و وارد اتاق شدم و در رو بستم.....
وارد اتاق شدم و درو پشت سر خودم بستم که نگاه متعجب وپر از سوال رویسا به روم خیره موند.
میتونستم از نگاهش بخونم که ازم میپرسید: چی باعث شده تو اینطور آشفته بشی؟!
اما خودم جوابش رونمیدونستم. اینها از من چی میخواستند؟!!!!!
مثل کسایی که مست باشند و تلو تلو بخورند به سمتش رفتم و روی تخت نشستم.
از نگاه ترسیده اش متوجه شدم که از این حالتم ترسیده اما الان نمیتونستم پناهی برای اون باشم!
الان فقط باید خودم رو آروم میکردم!!!
همونطور که روی دستهام به تخت تکیه داده بودم نگاهم به لباس عروس رویسا افتاد که روبروی من روی
تخت نشسته بود.
ناخودآگاه دستم رو دراز کردم و خم شدم و لباس عروسش رو بوييدم.
بوی خاصى نمیداد اما نمیدونم چرا احساس کردم این بو بوی رویسای منه!
درحالیکه بوى عطرشو به جون میکشیدم به سمتش خم شدم و سرم رو روی پاهاش گذاشتم،تا دقایقی رو
آروم بگیرم!
هنوز دقایقی نگذشته بود که دستش روی موهام نشست و شروع به نوازش موهام کرد.
آخ که چه آرامشی رو به دلم ریخت!
ناخودآگاه تمامی استرس هام رفت و تمام فکر ها بد از ذهنم دور شد ویه حس آرامبخش دلنشینی روی دلم
نشست که منو از خود بیخود کرد!
سرم رو بلند کردم و تو چشم هاش نگاه کردم.
لبخند محوی روی لب هاش نشسته بود و بهم خیره شده بود.
وقتی بهش نگاه کردم با خجالت روش رو ازم گرفت.
آخ که چقدر این خجالتش برام شیرین بود!.ناخودآگاه از جام بلند شدم و دستم رو از کنارش گذروندم و اون سمت پهلوش روی تخت گذاشتم
و حالا مثل دوتا قو به هم گره خورده بودیم و من توی صورتش خیره شده بودم و اون با خجالت به زمین
نگاه میکرد.
احساس میکردم نفس هاش کشدار شده و بر به زمین نگاه میکنه!..
لبخندی روی لب هام نشست!
یعنی این دختر میدونست که امشب شب عروسیمونه و قراره چه اتفاقی بیوفته؟!
با بیادآوری این فکر دوبار ذهنم بیمار شد و سرم رو تکون دادمو درحالیکه سعی میکردم بهش فکر نکنم به
صورتش نگاه کردم ناخودآگاه و بدون هیچ اراده ای لب هام روی لب هاش نشست...

بی اراده لبهام رو روی لبهاش گذاشته بودم اما چشمهای گرد شده از تعجبش من رو به سر ذوق آورد و
درحالیکه دستهام رو دور کمرش حلقه می کردم و با یک دستم صورتش رو نوازش می کردم آروم شروع به
بوسیدنش کردم.
اون فقط مات و مبهوت نشسته بود و به من نگاه می کرد.
شاید هم ترسیده بود اما بیچاره به روی خودش نمی آورد.
حتی نمی تونست همراهیم کنه و من می دونستم برای دختر بچه ی سیزده ساله ای که اولین باره و قراره
تازه سر از روابط زناشویی در بیاره ؛ همین نترسیدنش هم کلی غنیمت بود!
در حالیکه با لبخند بهش نگاه می کردم اون رو به سمت خودم کشیدم و روی پاهای خودم نشوندم و دستم
ناخودآگاه روی زیپ پشت لباسش رفت و آروم زیپ رو پایین کشیدم!
متوجه شدم یه کمی خودش رو سفت کرده و کمی عقب کشید اما اونقدری واضح نبود که من بخوام دست
از کارم بکشم .
زیپش رو پایین کشیدم و بعد عقب نشستم و بهش نگاه کردم.
لبخندی روی لبهام نشسته بود و تو صورت جذابش خیره شده بودم و آروم زمزمه کردم: رویسا من خیلی
دوستت دارم!...
دوباره با پشت دستم صورتش رو نوازش کردم و بعد درحالیکه بهش نگاه می کردم دستم رو پشت لباسش
گذاشتم و پشت لباسش رو از هم باز کردم و از سر شونه هاش سر دادم و به سمت پایین کشوندم.
متوجه می شدم که مدام سعی داره جلوی کارم رو بگیره اما بیچاره سعی می کرد واضح این کار رو انجام
نده و کاملا معلوم بود قصد نداره ناراحتم کنه!
پیراهن رو تا سر خط سینه اش سر دادم كه جناغ سفید سینه اش مشخص شد و کل وجودم رو به تنش
کشوند.
از یک طرف واقعا دلم میخواست با اون باشم و از طرفی دیگه جسمم ناگزیر از فرار بود.
انگار هر چی بیشتر فشار می آوردم بیشتر اذیت می شدم ؛اما مهم نبود!
دست هاش رو از توی آسیتنش در آوردم و بعد پیراهن رو پایین کشیدم و با پایین کشیدن پیراهن لباس زیر
سفیدش معلوم شد و اون دستهاش رو ضربدری جلوی سینه اش گرفت.لبخندی زدم و گفتم:بلند شو تا
لباست رو دربیارم' اون به اجبار به من خیره شد و خیره نگاهم کرد.
`رومان عروس سیزده ساله🥺`

*قسمت: هفدهم📖*

`نشر: عطیه🦋`

آروم و با ترس و لرز از روی تخت پایین رفت .
می دونستم که از من می ترسه اما باید این اطمینان رو پیدا می کرد که من هیچ جوره
نمی تونم اذیتش کنم.
خودم هم بلند شدم و لباس رو پایین کشیدم و پیراهن دور پاهاش روی زمین افتاد.
حالا با اون اندام جذاب و لوندش رو به روم ایستاده بود .
لبخندی روی لبهام نشست و بهش نگاه کردم که چطور دستهاش رو ضربدری روی سینه اش گذاشته بود و به
زمین نگاه می کرد.
روبروش ایستادم و دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم و گفتم:
رویسا تو الان خانم من به حساب میای و ما به هم محرمیم!
و بعد دستش رو گرفتمو اون رو روی تخت گذاشتم و خودم کنارش نشستم.
بلافاصله روی تخت دراز کشید و سعی کرد ملافه رو روی خودش بکشه!
نخواستم اذیتش کنم.
ملافه رو روش کشیدم و شروع به در آوردن لباس هام کردم تو این چند وقت خیلی جلوی خودم رو گرفته
بودم که لباسم رو جلوی اون در نیارم.
منتهی من آدمی بودم که شب رو فقط با لباس زیر می خوابیدم و عادت به لباس نداشتم و این واقعا باعث
رنج و عذاب من شده بود.
وقتی بهش نگاه کردم دیدم نگاهش رو از من گرفته و به سقف دوخته!
بخاطر این که بیشتر از این خجالت نکشه به سمت پریز رفتم و لامپ رو خاموش کردم.
دوباره به سمت تخت اومدم و لباسم رو درآوردم و آروم روی تخت خزیدم. ملافه رو بلند کردم و خودم هم
زیر ملافه رفتم. بعد دراز کشیدم و دستم رو به سمت رویسا گرفتم و گفتم: بیا
و اون درحالی که با تعجب به من نگاه می کرد آروم سر به زیر انداخت وبه سمت من اومدو سرش رو رو
بازوم گذاشت!
هنوز تنش به تنم نخورده بود و می دونستم که زود هم هست!
اما باید عادتش می دادم !...من آدمی نبودم که بخوام باهاش کاری بکنم اما خودم می دونستم با تنش آروم
می گرفتم!...
پای سمت چپم رو به سمت پاش سوق دادم و پاش رو بلند کردم و روی پام گذاشتم و پای سمت راستم رو
دور پای چپ اون گذاشتم واون رو به سمت خودم کشیدم و درحالی که بوسه ای روی موهاش می گذاشتم
گفتم:رویسا خیلی دوستت دارم!
در تموم این مدت رویسا سایلنت به من گوش می کرد،
وقتی این حرف رو زدم آه آرومی کشید و من دوباره روی موهاش رو بوسیدم.عطر موهاش همیشه من رو دیوونه می کرد و زیر گوشش زمزمه کردم : برای خوشبخت شدنت هر کاری
می کنم هر کاری...هر کاری که از دستم بر بیاد!
و بعد چونه اش رو گرفتم و سرش رو بلند کردم و تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم:حالا بخوابیم
با تعجب به من نگاه کرد. نمی دونم از مراسم شب زفاف چیزی می دونست یا نه !..ولی تعجبش کاملا معلوم
بود درحالی که لبخند می زدم گفتم:بخواب عزیزم شبت بخیر!
می شد تعجب رو از نگاهش خوند، اما اونقدری خسته بود که همونطور که لبخندی روی لبهاش نشسته بود
چشمهاش رو بست.
نگاهم که به روی صورتش خیره موند متوجه شدم آرایشش رو هنوز پاک نکرده ،اما مهم نبود!
خیلی خسته تر از اینها بود که بشه اذیتش کرد!...
خوابم نمی گرفت.آروم دستم رو از زیر گردنش در آوردم وآروم از جای خودم بلند شدم و روی موهاش خم
شدم.
موهاش رو خیلی ساده درست کرده بود و فکر نمی کنم اونقدر اذیتش می کرد.اما روی سرش خم شدم و
شروع به درآوردن سنجاقهای سرش کردم و آروم آروم سنجاق ها رو درآوردم و موهاش رو باز کردم.
اگر همینطور می موند حتما تا صبح موهاش میشکست و اذیت می شد .
تاج کوچکی که روی سرش بود رو هم برداشتم و بوسه ای روی موهای مشکی و براقش گذاشتم.
آخ که بوی موهاش مستم می کرد.
سنجاق ها و تاج رو از روی تخت برداشتم و بلند شدم و به سمت میز دراور رفتم.
هنوز دقایقی نگذشته بود که تقه ای به در خورد و صدای مادر رو از پشت در شنیدم.
پوفی کردمو به سمت در رفتم و وقتی در رو باز کردم با چهره برزخیش رو به رو شدم که دست به
کمر ایستاده بود و به من نگاه می کرد.
با دیدن صورت بی تفاوت من ابروهاش بیشتر درهم شد و درحالیکه به سمتم میومد با انگشت به سینه ام
زد و گفت:هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟!میخوای با آبروی من بازی کنی؟!...
تازه متوجه شدم پیراهنم رو به تن نکردم. درحالیکه بهش نگاه می کردم به سمت اتاقم برگشتم و پیراهنم
پوشیدم و بیرون اومدم.
درحالیکه دکمه هام رو می بستم گفتم:شما از من چی انتظار داری؟ انتظار معجزه؟ مادر من بیمارم نمیتونم!
من عقیمم! نمیتونم کاری بکنم!...
و مادر درحالیکه دندون هاش رو روی هم میسایید گفت:می دونم بیماری! می دونم مشکل داری! اما تو هم
من رو درک کن!الان یک ایل اونجا ایستادند منتظر اینند که اتفاقی بیفته و دستمالی بهشون نشون داده بشه
من بهشون چی بگم؟ این رو به من بگو من هم باشه! چشم!هر چی شما گفتی رو گوش میکنم!
الان دیگه نوبت من بود ابروهام درهم بشه؛ پس درحالیکه بهش نگاه می کردم گفتم: من میام به همشون
میگم امشب قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته و همه برند گم شند خونه هاشون!
اما رنگ و روی مادر پرید و حالت چهره اش عوض شد و درحالیکه دستهاش رو روی سینه ام میگذاشت
زمزمه کرد:نه خواهش میکنم این کار رو نکن! با آبروی من بازی نکن.و من درحالیکه با چهره غضب کرده بهش نگاه می کردم گفتم:شما داری چی کاری میکنی؟ این رو به من بگو
من با آبروی شما بازی نمی کنم!
و اون درحالی که صورتش رو مچاله می کرد ولم کرد و به دیوار تکیه داد و درحالی که با یک دستش
صورتش رو می گرفت گفت:نمی دونم خودم هم نمی دونم با این قوم عجوح و مجوج که منتظر یک نقطه
ضعفند چی کار کنم!...نمیخوام نفطه ضعف دستشون داده باشم !
و من درحالی که بهش نگاه می کردم گفتم:از من انتظار معجزه داری اما نمی تونی به اون ها چیزی بگی؟
برید ردشون کنید و بگید هر وقت وقتش شد خودم دستمال رو بهشون نشون میدم!...من بخاطر اون ها نمی
تونم همسر سیزده ساله ام رو بترسونم ! این رو به شما هم دارم میگم خوب به گوشتون بسپار
ا عصبانیت به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم.
می دونستم الان به سر حد مرگ اون رو عصبی کردم و مسلما قلبش هم درد می گرفت؛ اما
نمی تونستم بخاطر اون رویسا رو بترسونم!
پوفی کردم و با انگشتهام چشمهام رو نگه داشتم و بعد به سمت مبل حرکت کردم که متوجه رویسا
شدم .
همون طور که خوب آلود روی تخت نشسته بود به این سمت و اون سمت نگاه می کرد فوری راهم رو به
سمت تخت کج کردم و رو به روش قرار گرفتم: رویسا جان عزیزم چیزی شده؟
و رویسا درحالی که به من نگاه می کرد سری به عنوان نفی تکون داد و گفت:نه چیزی نشده!
و بعد انگار ماوجه موقعيتش شد؛ هول و دستپاچه از جاش بلند شد.
تعجب کردم و بهش نگاه کردم. چرا اینطور آشفته شده بود؟
دستش رو روی پایین بدنش گذاشت و به سمت
حمام دوید.
من نگران شدم و به سمتش رفتم و گفتم:رویسا جان چیزی شده عزیزم؟ داری من رو می ترسونی اتفاقی
افتاده؟؟
و اون با خجالت سرش رو پایین انداخت و بدون این که به من نگاه کنه گفت:ماهیانه شدم!
و فوری در رو بست.
یک مرتبه چیزی به ذهنم رسید و فوری تقه ای به در زدم و گفتم:رویسا
صدای آرومش رو شنیدم که می گفت:بله؟
در رو نیمه باز کردم بدون این که به داخل نگاه کنم گفتم:عزیزم می تونی لباس زیر خونیت رو به من بدی؟
و اون لحظاتی رو مکث کرد.
شاید به نظر من طولانی اومد اما بعد از دقایقی لباس زیر مچاله شده اش رو از پشت در به سمتم گرفته
بود و من هم دستم رو دراز کردم و لباس زیر رو برداشتم و به سمت بیرون اتاق رفتم.
سر و صدایی از داخل سالن نمیومد اما معلوم بود که همه نشستند و منتطرند!یکی از خدمتکارها رو تو سالن دیدمو ازش خواستم مادر رو صدا کنه !
دقایقی بعد مادر سراسیمه به سمت من اومدلباس زیر رویسا رو که تو یک پارچه گذاشته بودم سمتش
گرفتم و گفتم:صبح که بلند شدم هیچ کدوم از این ها رو نمی خوام تو خونم ببینم!
و بعد درحالی که به نگاه وامونده از تعجب مادر نگاه می کردم،پوزخندی زدم.
به سمت اتاق رفتم. مسلما نمی تونستند این خون رو از خون بکارت تشخیص بدند.
وقتی وارد اتاق شدم به سمت حمام رفتم و رویسا رو صدا کردم.
صدای شرشر آب خبر از دوش گرفتنش می داد.
نمی دونم چرا ناخودآگاه به دلم نشست من هم یک دوشی بگیرم!....
نمی دونستم کارم درسته یا نه!... اما این رو می دونستم این حرکتم اون رو حسابی می ترسونه!
با این حال پیش خودم فکر کردم ما که دیگه چیزی رو از هم پنهون نداریم من اون رو برهنه دیده بودم و
اون هم من رو همین طور!
تازه من هیچ خطری براش نداشتم و دلم میخواست این امنیت رو اون هم بفهمه و اینطوری متوجه بشه که
من هیچ وقت نمی تونم اذیتش کنم.
شروع به درآوردن لباس هام کردم و وقتی لباسم رو درآوردم دستم که روی دستگیره رفت مردد شدم .
بین رفتن یا نرفتن دودل شدم اما چشمهام رو بستم و ذهنم رو یک جهت کردم و در رو باز کردم و وارد شدم.
با تعجب به سمت من برگشت و هیععع کوتاهی کشید و درحالی که دستهاش رو ضربدری جلوی بدنش می
گذاشت، سعی کرد با يك دستش قسمت پایین كمرش رو هم بپوشونه!..
من لبخندی زدم بدون این که بهش توجهی کنم به سمت وان رفتم و شیر وان رو باز کردم و اون رو پر از اب
کردم و بعد خودم به سمت وان رفتم و بدون این که به اون نگاه کنم، توش دراز کشیدم.
کاملا معلوم بود که سر جاش ایستاده بود و داره به من نگاه میکنه؛ اما من نگاهش نکردم تا یه کم آروم و
قرار بگیره!
لحظاتی که گذشت سرم رو بلند کردم و دیدم اون پشت به من کرده و مشغول آب کشیدن خودشه وقتی
کارش تموم شد به سمت من برگشت و زمزمه کرد:من میتونم برم؟
درحالی که با محبت بهش نگاه می کردم سری به عنوان نفی تکون دادم و دستهام رو به سمتش دراز کردم و
گفتم:بیا اینجا
کاملا تردید و دودلی تو رفتارش معلوم بود. اما من لبخند اطمینان بخشی به لب آوردم و دوباره با سر بهش
اشاره کردم.
ترس رو تو چشمهاش می دیدم اما می خواستم بهش بفهمونم که من تا خودش نخواد نمی تونم بهش
آسیب برسونم!
قدمهای لرزونش که به سمتم اومد لبخندی روی لبهام نشوند.
دستم رو دراز کردم و اون آروم کنار وان ایستاد و دستش رو گرفتم و اون یک پاش رو داخل وان گذاشت و
برای گذاشتن پای بعدی تردید داشت كه اون دستش رو هم گرفتم و اون رو به سمت خودم کشیدم و اون تعادلش رو از دست داد و روی من افتاد و
وقتی روی من افتاد تن خیسمون به هم خورد.
یک حسهایی تو من به قلقلک اومد اما خیلی زود فروکش کرد و من اون رو روی تنم جا به جاش کردم و
اون رو که سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و چشمهاش رو بسته بود نگاه کردم.
جفتمون خیس شده بودیم و رویسا انگار از همیشه زیباتر شده بود!
احساس کردم دستها و پاهاش می لرزه! نمی دونم چرا این دختر با وجود اون همه اطمینانی که بهش می
دادم باز هم از من می ترسید!
دستم ناخودآگاه روی پشتش کشیده شد و روی باسنش نشست و درحالیکه چونه ام رو به پیشونیش می
چسبوندم بوسه ای روی موهاش زدم و گفتم:رویسا تو نباید از من بترسی!... اینو چندین بار بهت گفتم! من
و تو الان به هم محرمیم و اصلا نباید از من بترسی در هر صورتی من شوهر تو محسوب میشم و تو همسر
من و خانم این عمارتی!
و ناخودآگاه دست راستم دورش حلقه شد و اون رو به خودم فشردم.
نگاهش روی صورتم زوم شده بود که ناخودآگاه لبخندی روی لبهام نشست و همونطوری که بهش نگاه می
کردم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.
نمی دونم چرا دلم می خواست با این دختر باشم اما احساسم فقط در حد یک قلقلک بود!
در صورتی که انتظار داشتم بیشتر از اون باشه و اين شاید به این خاطر بود که هنوز این دختر از من می
ترسید و این فکر رو تو ذهنم ایجاد می کرد
که شاید از بودن با من راضی نباشه!
سعی کردم این افکار مخرب رو از ذهنم بیرون کنم و به رویسا نگاه کردم و رهمونطور که تو چشمهاش
خیره بودم نرم شروع به بوسيدنش كردم.
همونطور که سرش بالا بود، چشمهاش خمار شدو آروم اونهارو بست كه يه لذت غير قابل وصفى رو رودلم
نشوند.
و من اون رو محکم تر از قبل در آغوش کشیدم و شروع به لمس تن و بدنش کردم.
درست بود که سیزده سالش بود اما خیلی خوش قد و بالا بود و اصلا به اندام جذابش نمی خورد که سیزده
سالش باشه !
یک دختر نو رسیده بود که حس دوست داشتن رو تو من ایجاد کرده بود و ناخوداگاه فکر می کردم تموم
روح و جونم شده!
با این که اهل صحبت،لوندی،طنازی، ادا و اصول نبود اما با همه این ها یک سادگی داشت که نمی شد ازش
گذشت!
یک سادگی بی نظیر دقیقا همون چیزی که من یک عمر دنبالش می گشتم!
یک دختر با تموم زیبایی هاش اما در عین حال ساده و دلبر......

24/04/2026

باید قدرش را بدانی♥️💯🌹

`رومان عروس سیزده ساله🥺`*قسمت: چهاردهم📖*`نشر: عطیه🦋`بعد ازینکه یه تاج ظریف و زیبا برا موهاش انتخاب کردیم؛ سمت کفش فروشی ...
23/04/2026

`رومان عروس سیزده ساله🥺`

*قسمت: چهاردهم📖*

`نشر: عطیه🦋`

بعد ازینکه یه تاج ظریف و زیبا برا موهاش انتخاب کردیم؛ سمت کفش فروشی رفتیم و یه کفش سفید
پاشنه بلند براش گرفتیم!
بعد از کفش فروشی به سمت گل فروشی رفتیم و یه دست گل زيبا برای رویسا سفارش دادیم.بعد از البوم گل فروشی شروع به ديدن مدلهای ماشین عروس كرديم!
یه مدل خیلی ساده و در عین حال شیک رو انتخاب کردیم.
انقدر که رویسا شور و شوق داشت که رو منهم تاثیر میذاشت و منم به سر وجد میاورد!
دقیقا مثله بچه ای که تو تصوراتش خودش رو تو لباس عروس میبینند و ذوق میکنند از دیدن لباس عروس
و ماشین عروس و دسته گلش گل از لبهاش شکفته بود و به شدت خوشحال بود و مرتب با
لبخندی ذوق زده به من و لباس و مغازه نگاه میکرد.
بعد ازینکه کارمون تموم شد سمت خونه برگشتیم وبه محض ورود به عمارت با ديدن شلوغی ازدهام
جمعیت تو خونه اه از نهادم بلند شد.
طبق معمول قوم و خویش بومراسم به مشامشون خورده بود و رو سرمون اوار شده بودند ازینکه باید
پیششون با رویسا وارد میشدم کمی معذب بودم!
اما سعی کردم به روم نیارم و در حاليكه لبخند ميزدم در ماشینو باز کردم و وسایلهارو از ماشین دراودم و
دستم رو دوره شونه های رویسا حلقه کردم و باهم وارد خونه شدیم!
به محض دیدنمون صدای کل و جیغ و دست زدنهای خانماى فاميل و سوت زدن جونها بلند شد.
میتونستم خجالت و کمی ترس رو تو چشمهای رویسا بخونم.
یکباره با کلی ار اقوام ما بدون مقدمه اشنا شدن براش قابل هضم نبود!
کلا معذب رفتار میکرد و ناخواسته خودشو بیشتر بهم چسبوند.
اصلا دوس نداشتنم رویسارو معذب ببینم ولی خوب از این که این هم بهونه ای شده بود براى نزدیکتر
شدنش به خودم حسابی خوشحال شدم.
اون هم يك دستش رو کمرم نشست و دست دیگه اش رو سینه ام اروم گرفت.
حس دلنشینی داشتم که بهم میگفت بعد از این همه سال دارم مالک یک دختر میشم که داره بهم تکیه
میکنه!
من تمام چشم و امید این دختر شده بودم! چیزی که با نامردی ازم گرفته شده بود!
لبخندی از شدت ذوق زدم و دستم رو دور کمرش حلقه كردم و اونو به سینه خودم فشردم.
دقیقا مثله ادمهای عقده ای رفتار میکردم! عین ندید بدیدها!
خوب بود که سي و پنج سال ازدواج نکرده بودم و دربند ازدواجم نشد بودم.
حالا با وجود این این دختر داشتم تمام اقتدار و مردانگیمو بدست میاوردم.
طوری که تمام حسهای به خواب رفته من داشتند برا بودن باهاش سر باز میکردند و شکوفه میزدند.
این احساس انقدر سرکش بود كه داشت واقعا کار دستم میداد.
ناخودآگاه با لب خندون شروع کردم به احوالپرسی با اقوام و بعد وسایل رو به دست ملیجه خانم دادم که
به اتاقمون ببره!
من و رویسا هم وارد سالن پذیرایی شدیم
با رویسا رو مبل نشستیم و به تکاپوی فامیل خیره بودیم.
هم گرسنه بودم هم خسته! ولی با چیزی که تو عمارت میدیدم حالا حالا ها خبری از شام نبود.
به رویسا گفتم:من برم اتاق لباسامو عوض کنم!
رویسا هم مثل بچه ای که از جمعیت ترسیده باشه و دست به دامن مادرش میشه فورا از جاش بلند شدو
گفت: من هم میام!
سرمو به نشون تایید تکون دادم و باهم سمت اتاق رفتیم.
وارد اتاق که شدیم خودمو رو تخت پرت کردم و دست و پامو از هم باز کردم و به سقف خیره موندم.
رویسا با لبخندی شرمگين رو لبه تخت کنار من نشست و با شرم و حیای دخترونه اش بهم نگاه میکرد.
لبخندی رو لبم نشست و روی ارنجم بلند شدم و گفتم: دارم از خستگی میمیرم! مادر مارو ببین تورو
خدا!...آخه الان چه وقته مهمونى دادنه؟!
رویسا لب به دندون گرفت و به سمت در برگشت.
بیچاره فکر میکرد صدای مارو میشنوند.
بهش گفتم: نترس کسی این دورو ور نیست!
و بعد دستهامو از هم باز کردمو بهش اشاره کردم به سمتم بیاد.
اول مکث کرد ؛ ولی بعد از چند ثانیه با خجالت خودشو رو به سمتم کشید.
بازوش رو گرفتم و كشيدم و اون رو در اغوش گرفتم.
رویسا هم از شدت خجالت سرشو روسینه هام گذاشت و چشمهاشو بست.
انقدر که این دختره خجالتی بود؛ هر بار برا اذیت کردنش اون رو در اغوش میگرفتم به صورتش نگاه
میکردم تا خجالتش رو ببینم و حض ببرم.
بوسه ای رو موهاش گذاشتم و مثل همیشه عطر موهاش رو به جون خریدم.
اخ که این عطرو بو بهم زندگی میداد.
از فکر اینکه این دختر قراره فردا عروس بشه و لباس عروس تنش کن و بشه خانمه خونه من! دلم غنج
میرفت !
ازینکه قراره که یک روزی از سره کار برگردم و رویسا رو چشم انتظار خودم ببینم قندتو دلم اب میکردند!
اخ که عقده چه چیزهای ساده اى تو دلم نشسته بود!
یك استراحت دو نفره ؛ یک صبحونه دو نفره ؛ یه شبگردی دو نفره !....
استقبال خانوم خونه از شوهرش بعد از برگشت از محل کارش؛
دلنگرونی های یک زن به خاطره دیر کردن شوهرش و تماسهای پی در پی خانم براى اون!
اصلا داشتن دو تا گوش شنوا که براش بشینی و صحبت کنی!
چیزهای ساده ای که از نظر خیلی ها یه روزمرگی عادی به حساب میاد و شاید اصلا به چشمشون هم
نميومد؛ برا من بزرگترین حسرت و عقده ای شده بود که روم سنگینی میکرد!...
ازینکه میدیدم به زودی به همه اینها میخوام برسم واقعا خوشحال بودم و در پوست خودم نمیگنجیدم!پارت #
به روویسا خیره شدم که درحالیکه به یقه ی لباسم خیره شده بود؛ با دکمه ی لباسم بای میکرد و صورتش از
خجالت گر گرفته بود!
در زده شد و به دنبال اون مادر وارد شد.رویسای بیچاره سه متر از جای خودش پرید و سر جاش سیخ
ایستاد و زیر لب سلامی زمزمه کرد.
لبخندی روی لبهام نشست و روی آرتج تکیه دادم و به مادر نگاه کردم که با لبخندی شیطنت آمیز به روویسا
نگاه میکرد.
بیچاره از اینکه کسی تونسته بود پسر عقیمش رو به راه بیاره خوشحال بود و تند و تند زمزمه کرد:
راحت باش عزیزم ببیخشید من نباید یکدفعه ای مزاحم میشدم اما شام حاضره بیایید شام بخورید
لبخندی زدم و سری به عنوان تایید تکون دادم و از جام بلند شدم ودرحالیکه دست هام رودور شونه ی
روویسا حلقه میکردم به سمت در رفتیم.
مادر هم با خوشحالی به همراه ما راه افتاد و با هم وارد سالن شدیم.
یک سفره ی بزرگ از این سر تا اون سر سالن چیده بودن و همه به روی سفره نشسته بودن که ما وارد
شدیم.
مادر خطاب به همه گفت:خواهر و برادرهای عزیز خیلی خوش اومدید! قدم رنجه فرمودین!... فردا جشن
عقد اوین و رویساست!...خواستم از همینجا از همتون تشکر کنم و روویسا رو بهتون معرفی کنم
و بعد دست روویسا روگرفت و درحالیکه دستش رو به دور شونه اش حلقه میکرد ؛ بوسه ای روی گونه اش
گذاشت:روویسا عروس گلم
و بعد یکی یکی شروع به معرفی کرد،دوتا عمه هام یکدونه زنعموم که مثلا روابط خیلی خوبی با مادرم
داشت؛اما این روابط خوب فقط بخاطر نمایش بخت و اقبال خوبى بود که تو زندگیش داشت!
یک خاله و دایی خودم که بخاطر ما از اهواز اومده بودند.
همه همونطور که نشسته بودن تک به تک معرفی شدند و بعد ما هم سر سفره نشستیم و شام سرو شد.
رویسای بیچاره که از بس زیر نگاههای خیره ى فک و فامیل بود فکر نکنم پنج تا لقمه هم تونسته باشه
خورده باشه!
اونقدری سرخ شده بود که من رو هم معذب کرده بود.
این دختر خیلی خجالت تعارفی بود. شاید به این خاطر که هنوز به اون سنی نرسیده بود که راحت بتونه با
این چیزا برخورد کنه!
بعد از صرف شام مجلس بزن و برقصی بپا شد و همه چه در ظاهر و واقعیت چه در باطن و از روی ریا
خوشحالی خودشون رو بابت ازدواج من نشون دادند.
اونقدری زدند و رقصیدند تا بالاخره شب از نیمه گذشت و همه به خونه های خودشون رفتند.
فردا روز عقد من و روویسا بود ...

`رومان عروس سیزده ساله🥺`

*قسمت: پانزدهم📖*

`نشر: عطیه🦋`

وقتى وارد اتاق خوابمون شديم،سعى كردم رويسا رو اذیت نکنم تا هرچه زودتر به خواب بره و فردا
سرحال تر بيدار بشه!
به هرحال فردا عروسيمون بود!
رويسا هم مثل هميشه حرف گوش کن به روی تخته رفت و خيلي زود به خواب رفت.
صبر كردم تا خوابش ببره و بعد کنارش روی تخت دراز کشیدم و به او خیره شدم.
هرچی بهش نگاه میکردم سیر نمیشدم.
یک احساس آرامش روی دلم نشسته بود که این دختر فردا مال من میشد.
با این احساس کنارش دراز کشیدم و من هم به خواب رفتم.
تو این چندسال امکان نداشت زودتر از چهار و یا پنج صبح بخوابم اما از وقتی این دختره اومده بود روی
اعصاب و روانم انقدرى تاثیر گذاشته بود که شبها همراه با اون میخوابیدم.
صبح با صدای مادر از خواب بیدار شدم و از جام بلند شدم و رفتم درو باز کردم؛ مادر لبخندی زد و به من
نگاه کرد و گفت: آرایشگر اومده تا رويسارو آماده کنه اگر میتونی بیدارش کن که زودتر صبحانه اش رو
بخوره!
سری به عنوان تایید تکون دادم و به سمت رويسا رفتم و آروم صداش كردم و اون چشمهاش رو باز کرد و به
من نگاه کرد.
لبخندی زدم و به اون نگاه کردم :عزیزم بلندشو که آرایشگرت اومده!
با ذوق از جا بلند شد و زمزمه كرد: سلام!
__ سلام عزيزم! آرايشگر منتظر توئه زودتر حاضر شو و يه دوش بگير و به سالن برو و صبحانه ات را بخور
که زودتر آماده ات كنند.
فوری از جاش بلند شد و با خوشحالی تمام به سمت حمام رفت.
باید هم خوشحال می بود؛من هم خوشحال بودم.
امروز روز عروسی ما بود و از این به بعد رویسا خانوم عمارت من محسوب میشد.
به رفتنش خیره شدم و بعد لبخند روی لبم نشست و خودم هم به سمت حمام توی اتاق کارم رفتم و دوش
گرفتم.
وقتی برگشتم رویسا روبه روی میز توالت نشسته بود و موهاش رو سشوار مى کشید.
به سمتش رفتم و سشوار را از دستش گرفتم و مشغول خشک کردن موهاش شدم.
با خوشحالی رویسا من هم خوشحال بودم و مثل اون منتظر بودم تا اون رو تو لباس عروس ببینم.
وقتی کارم تموم شد دستشو گرفتم باهم به سمت سالن غذاخوری رفتیم و کنارش نشستم تا صبحانه اش
رو کامل بخوره.
هرچند اینقدر ذوق زده بود که بیشتر از یکی دو لقمه نتونست بخوره!
وقتی صبحانه اش تموم شد اون رو به سمت اتاق مادر بردم تا آرایشگر اون رو حاضر کنه!به مادرم سپردم که حواسش به آرایش رويساباشه تا بیش از اندازه غليظش نكنند.
به هر حال اون یک دختر سيزده ساله ساله بود!
اما راستش خودم بیشتر از همه ذوق زده بودم تا بلاخره خانوم خونه ام رو توی لباس عروس ببینم.
اینقدری که دیرم بود بعد از ظهر بشه و رویسا حاضر بشه!
اصلا دل تو دلم نبود!....برای دیدن رویسا دل تو دلم نبود! به آرایشگاه رفتم بعداز اون به خونه ویلایی خودم رفتم واونجا لباس
پوشیدم و حاضر شدم و بعد از اینکه حاضر شدم به سمت گل فروشی رفتم و ماشین عروس و دسته گل رو
گرفتم و به سمت خونه رفتم!
دیگه رویسا باید حاضر می شد.به سمت خونه
رفتم خونه کمی شلوغ بود و همه مشغول کار بودند.
وقتی وارد شدم صدای ساز و دهل و سوت و جیغ
جوون ها بلند شد.لبخندی روی لب هام نشست هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم کسی رو به عنوان همسر
انتخاب کنم و بخوام ازدواج کنم!
توی فکرم هم نمی گنجید اما الان از اینکه این اتفاق افتاده بود ناخودآگاه لبخندی روی لبهام نشسته بود.
اونقدری ذوق و شوق داشتم که دیرم بود تا به اتاق رویسا برسم،
دلم می خواست هر چه زودتر رویسا رو بینم. کیفم رو درآوردم و شروع به شاباش دادن کردم .
مادرم از سالن خارج شد و به سمت من اومد.یک دست لباس مجلسی پوشیده بود و چهره اش از همیشه
شاداب تر بود!
به سمت من اومد ودرحالی که تو چشمهاش قطره اشکی موج می زد؛دست هاش رو از هم باز کرد من به
سمتش رفتم و در آغوشش کشیدم.
مادرم تنها همدم روز های سختی بود که گذرونده بودم.پا به پای من زجر کشیده بود و پا به پای من گریه
کرده بود حتی بیشتر از من شکسته بود !
تنها کسی که مرحم زخم هام بود و هیچ وقت
بابت گذشته تلخم منتم نکرد!
روی موهای رنگ شده اش رو بوسیدم و بعد خطاب بهش گفتم:حاضر شده؟
درحالی که با چشم هایى كه قطره اشکی توش برق می زد به من نگاه می کرد سری به عنوان تایید تکون
داد و گفت:اگر بدونی چه عروسکی شده آدم دلش نمی خواد نگاه ازش بگیره!
راستش از اینکه اینقدر زیبا شده بود خوش حال نشدم ؛هیچ دلم نمی خواست زیبایی طبیعی که اون
داشت کسی ببینه چه برسه به اینکه الان با اون همه آرایش جلوی چشم های هر محرم و نامحرمی بره !
هنوز چيزى نشده اونقدری حسود شدم که دلم نمیخواست حتی محرم ها هم بهش نگاه کنند اما لبخندی زدم
و گفتم:بریم؟
و مادر دستم رو گرفت و با هم به سمت سالن رفتیم
وارد سالن که شدم احساس می کردم دسته گل قراره از دستم بیفته!
لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق آرایشگر رفتم.
وقتی در رو باز کردم رویسا پشت به من و رو به آینه ایستاده بو

از پشت که اندامش رو تو لباس عروس دیدم دلم ضعف رفت.
در حالی که احساس مى كردم دستهام بی حس شده بود و دسته گل تو دستهام در حال افتادنه به سمت
رویسا رفتم و دستم رو روی بازوش گذاشتم.
کاملا معلوم بود که از خجالت سرش رو پایین انداخته بود.
آروم زمزمه کردم :رویسا
و اون در حالی که از خجالت هفت تا رنگ عوض كرده بود آروم به سمت من چرخید و سرش رو پایین
انداخت.
دست زیر چونه اش بردم و سرش رو بلند کردم و وقتی نگاهم بهش افتاد ناخودآگاه لبخندی از ذوق روی
لبهام نشست.
آرایشگر اونقدر ماهرانه آرایشش کرده بود که اصلا آرایشش توی چشم نمیومد.
انگار فقط دستی روی صورتش کشیده بود و تاج کوچکی که روی موهاش بود زیبایی اش رو صد چندان
کرده بود و تور بلندش از اون یک عروسک باربی ساخته بود!
ناخودآگاه دست هام رو باز کردم و اون با خجالت خودش رو به آغوشم سپرد و درحالی که صورتش رو کج
می کرد سرش رو روی سینه تم گذاشت و من سرم رو روی موهاش گذاشتم.
بوسه آرومی روی موهای تافت زده اش گذاشتم و عطرشو بجون خريدم و با صدای دستهایی که زده شد به
خودم اومدم و درحالی که از خجالت رنگ به رنگ می شدم؛رویسا رو عقب کشیدم و دسته گل رو به سمتش
گرفتم.
تازه متوجه حضور فیلمبردار شده بودم ولی نگاه رویسا اونقدر گیرا و جذاب بود که دوباره همه چیز رو از
یاد بردم و درحالی که دسته گل رو به دستش می دادم خم شدم و روی پیشونیش رو بوسیدم و بعد دستم
رو دراز کردم دستهاى لاک قرمز زده اش رو گرفتم و با هم به سمت بیرون از اتاق رفتیم.
وقتی وارد سالن شدیم مادر به سمتمون اومد و شنلی رو روی سر رویسا گذاشت و خطاب به جفتمون گفت:
انشالله که تا آخر عمر خوب و خوشبخت زندگی کنید و به هر چی دلتون می خواد برسید!
و دوباره جلو اومد و با من و رویسا روبوسی کرد و بعد با هم به سمت بیرون از سالن رفتیم.
باید به باغ و آتلیه می رفتیم تا عکس بگیریم و بعد از اون به سالن بریم.
وقتی وارد باغ شدیم؛ دوباره صدای ساز و دهل و کرنا از هر سمتی بلند شد و رویسا با علاقه به دور و ور
خودش نگاه کرد!
از ذوق و شوق اون من هم به وجد اومده بودم.
مادر و پدرش به سمتمون اومدند و ما با هم روبوسى كرديم.
اشك صورت هردو رو پر كرده بود و تاسف رو مى شد تو نگاهشون خوند.دست پدرش رو تو دستهام فشردم و گفتم: قول ميدم دخترتونو خوشبخت كنم.
لبخند تلخى زد و خم شد دست من رو ببوسه اما من پيش دستى كردم و دستشو بوسيدم
از اينكه اينطور نگران رويسا بودند، دركشون ميكردم.
دست مادرو گرفتم و گفتم: قول ميدم رويسا رو خوشبخت كنم!
مادر با اشك لبخندى زد و گفت: مطمئنم!...
خواستم دست مادرو ببوسم اما اجازه نداد و رومو بوسيد و بعد من دست رويسارو گرفتم و به سمت
ماشينمون رفتيم!
هرچى بهش نگاه ميكردم،سير نمى شدم و اون با خجالت سرش رو پايين انداخته بود.
دست خودم نبود نميتونستم نگاه ازش بگيرم و تو هر فرصتى استفاده ميكردم تا نگاهش كنم.
يك جا كه طاقت نياوردم و ماشينو كنار زدم و شنلش رو كشيدم و گفتم: شيشه ماشين دوديه!... راحت
باش!...
و با ديدن صورت مليحش ناخودآگاه باز لبخندى روى لبهام نشست و اون در حاليكه هفت رنگ عوض ميكرد؛
به دستهاش خيره شد. خم شدم و بوسه اى روى گونه اش گذاشتم.
ماشينو به حركت دراوردم و اول به آتليه رفتيم. با اينكه سن و سالى ازم گذشته بود، اما براى عكس گرفتن
با رويسا ذوق داشتم و بى قرار بودم.
درست مثل پسرهاى هجده ساله براى بودن با رويسا خوشحال بودم و هر مدلى رو كه عكاس مى گفت با
جون و دل انجام ميدادم.
من و اينهمه ذوق و هيجان؟!... خودم هم باورم نمى شد.بعد اينكه عكس آتليه تمام شد به باغ رفتيم و
اونجاهم كلى فيلم و عكس گرفتيم و به باغ و تالار رفتيم.
وقتى وارد باغ شديم خودم از ديدن اونهمه جمعيت وا موندم.
دستهاى رويسا تو دستهام يخ بسته بود.
دستهاش رو به گرمى فشردم و گفتم : نگران نباش! من باهاتم!...
معلوم بود كاملا مصنوعى لبخندى مى زنه و به همراه من قدم برداشت و از روى سنگفرش رد شديم و جلوى
جمعيت ايستاديم.
دستهاى رويسا رو گرفتم و وارد جمعيت شدم و با همه فك و فاميل و دوست و آشنا سلام و احوالپرسي
كرديم و به اتاق عقد رفتيم.
توجايگاهمون نشستيم و عاقد اومد و خطبه ى عقدرو خوند.وقتى براى بار دوم از رويسا اجازه خواست
سرويس طلايى رو تو بغلش گذاشتم كه اون با خجالت زمزمه كرد؛ بله!
سرو صداى فك و فاميل بلند شد و بعد از خطبه عقد دومى كه عاقد براى ما حوند هديه و طلا بود كه به
سمتمون سرريز شد.
بعد از اون وارد باغ شديم و هنوز چند دقيقه اى هم از ورودمون نگذشته بود كه ديجى صدامون كرد و ماروبه وسط سالن براى رقص دعوت كرد.
رويسا متعجب به من نگاه كرد، وحشت رو مى شد از نگاهش خوند اما من لبخندى زدم و گفتم: اگه بلد
نيستى نريم!
آروم و با خجالت گفت: بلدم!
لبخندى ردم و دستش رو گرفتم و به سمت سالن رفتيم.
روبروش ايستادم و شروع به دست زدن كردم و اون بعكس تصورم خيلي آروم شروع به رقصيدن كرد.
نميدونم من عاشق اين دختر سيزده ساله شده بودم كه همه چيزش در نظرم انقدر زيبا ميومد يا واقعا انقدر
زيبا و مليح مى رقصيد.
محو رقصيدنش بودم كه آهنگ تموم شد و خانواده هامون براى شاباش جلو اومدند و وسط شلوغ شد.
اى كاش شاباش نمى دادند. يادم باشه به رويسا بگم باز هم برام برقصه!....
چند دور ديگه هم رقصيديم،شام خورديم و بعد به همراه كاروان عروس به سمت خونه امون رفتيم!
بهترين روز عمرم رو كنار رويسا گذرونده بودم!....

Address

Kabul
23451

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when S M S posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to S M S:

Share