S M S

S M S 💻اطلاعات عمومی
😲انگیزشی
📖داستان ها
📙اشعار ناب
🌳رشد فردی
دانستنی ها
📝پرسش و پاسخ
📊تست روانشناسی
🗄️سرگرمی

08/02/2026

امروز شما برای من بنویسید یک فرد شعر یا یک جمله کوتاه.🌹🙏🏻🥀

07/02/2026

آروزی شما چیست؟
همینکه گفتی خداوند پاک به زودترین فرصت آرزویت را براورده کند🌿🙏🏻🥀

رمان رئیس زیباب منقسمت: ۲۵ماری احمق اومد توی جشنمو همه ی اعصابمو بهم ریخت.اون روز وقتی یاد بلایی که سرم اورد افتادم حالم...
07/02/2026

رمان رئیس زیباب من
قسمت: ۲۵

ماری احمق اومد توی جشنمو همه ی اعصابمو بهم ریخت.
اون روز وقتی یاد بلایی که سرم اورد افتادم حالم داشت از هر چی زن بود بهم میخورد
…فکر کرده من خرم زنیکه ی هرزه اومده میکه باردارم باباش تویی.
حتی فکرشم دیوونم میکنه خیال کرده من این خزولاتشو باور میکنم.
انقدر اعصابم خورد بود حتی چشم دیدن کمندم نداشتم.
اما شب وقتی زیپ لباسشو پایین میکشیدم و اون کمر باریک و بلورشو دیدم از خود بیخود شدم.
میدونستم بار اولشه ولی …
الان که دارم بهش فکر میکنم دلم ضعف میره واسش.
باهاش ازدواج کردم ولی هنوزم تو مرز بین دوست داشتن و نداشتنش گیر کردم نمیدونم این حسی که بهش دارم چیه ولی
وقتی پیشمه…
صبح هایی که کنار اون چشمامو باز میکنم
آرامشی بهم دست میده که وقتی کنار ساحلم دارم.دقیقا مثل همون
معطر و دلنواز‌.
مارو باش !
یکم دیگ فکر کنم قاطی میکنم
سرمو تکون دادمو از ماشین پیاده شدم و فوری رفتم سمت کلاس.
بللله خانمم اومده بود یه چشم غره بهم رفت و روشو ازم برگردوند‌
دختره ی احمق واس چی کنار اون پسره نشسته جا قحط بود!؟
_سلام بچه ها امروز میخوام یکم جاهاتون و عوض کنم برای اینکه بیشتر حواستون و جمع کنید اونایی که همیشه کنار هم
میشینن و جا ب جا میکنم.
_عهههه استاااد!
_حرف نباشه.
(کمند)
خ*ل و چل فکر کرده من نمیفهمم پسره رو از قصد از کنار من بلند کرد هه
اینکه منو فقط واسه نیازش میخواد
این غیرتی بازی های بیخودیش دیگ نمیدونم واس خاطر چیه!؟
این شوهر منم چقدر سخت گیره هااااا!
نزاشت دو دقیقه نفس بکشیم یه ریز درس داد.
میخواد تازه امتحان مبگیره پرووو باید خامش کنم سوالارو بهم برسونه وگرنه بدبخت میشم.
بالاخره کلاس نفس گیر آراد تموم شد
کیفمو برداشتم برم دیدم یه دسته از دخترا رفتن جلوش جمع شدن.
چشمام چهار تا شد.
آرادم نشسته بود با لبخند دختر کش و خیلی آروم جواب سوالاشون و میداد و دخترا هی نازو عشوه میومدن.
رگای حسادتم باد کرده بودن.
خودش هر کار دلش میخواد میکنه بعد به منگیر میده.
_خانم ببخشید!؟
همون پسره بود که اراد از کنارم بلندش کرد
_بله با من کار داشتید!؟
_بله کمند خانم بودید درسته!؟
میشه جزوه تون و داشته باشم!؟
_بله حت…
_شما بیا اینجا من جزوه میدم بهت.
نمیدونم آراد چی گفت تو گوش پسره که ببخشید گفت و دمشو گذاشت رو کولش و فرار کرد.
منم اخمی کردم و داشتم میرفتم بیرون که صدام کرد.
_خانم شما صبر کنید جواب سوالاتتون و بدم.
بقیه میتونید تشریف ببرید.
_چشششم استاد جوون مرسی خیلی زحمت کشیدید.
_بفرمایید خانم.
واستادم با اخم نگاش کردم و صبر کردم برن دخترا
_چیه چیکارم داری!؟
_مگه بهت نگفتم صبر کن من بیام کجا رفتی!؟
_میومدم ک چی بشه عین کسایی که میترسن با دوست دخترشون گیر بیافتن منو دور تر پیاده کنی.
_چرت و پرت نگو ببینم بغل این پسره چیکار میکردی درست جواب بده.
_همون کاری که تو بغل اون همه دختر میکردی.
اومد جواب بده ک یهو پری و سارا پریدن تو
_سلام شوهر خواهرو خواهر عزیز.
_پری خانم مراقب باش گفتم نباید کسی بفهمه!
_واا داداش الان که دیگه ازدواج کردید چرا خو!؟
_به دلایلی که خودم میدونم.
_اذیت نکن پری خودشون میدونن.
_خواستیم بگیم قرار شاممون یادت نره استاد.
_کدوم شام؟
_همونی که قرار بود شام باشه دیگگگ!
_اهان باشه اوکی امشب بریم.
_موافقم از غروب بریم که یکمم چرخ بزنیم.
_باش.
_من باید برم پیش مامان اگر مساعد بود اونوقت میام.
_به کبری خانم گفتم هواشو داشته باش نگران نباش.
اول میریم سر میزنیم بهش بعد میریم بیرون.
نگاهی به کمد لباسام انداختم.
یه سری لباس بودن که همشو قبلا آتوسا بهم داده بود از وقتی زن این آراد خسیس شدم چیزی بهم نداده خیال میکنه خانداداشش رِ به رِ واسم خرید میکنه هه
حالا چی بپوشم!؟
به زور یه مانتوی قرمز پیدا کردم که یکم از بقیه جدید تر بود شلوار مشکی و رو سری قرمز مشکی سرم کردم.آرایشم مونده بود فقط کمی تمدیدش کردم و یکم لبمو قرمز تر کردم.
آرادم لباساشو عوض کرده بود و حاضر بود
چه شوهر جذابی دارم من!!!
شلوار تنگ مشکی تنش بود با یه پیرهن آبی پر رنگ دکمه هاش طبق معمول باز بودو بالای سینه های عضله ایش پیدا بود.
بعد اون شب جشن دیگ باهم نبودیم درگیر کارای مامان شده بودیم.
الان که نگاش میکنم و یاد اون شب میافتم دلم ضعف میره واسش.
_اووف چه گرمه؟بریم دیگ آراد.
_واستا ببینم
_چیه؟؟؟
بی هوا شروع به بوسیدن لبام کرد.
چشام گشاد شده بود.
_ حالا شد.
خوش طعم بود.
فقط واس من رژ قرمز بزن.
_چت شد یهو؟؟؟؟رژمو خراب کردی
_بیا بریم توی ماشین منتظرتم.
اوووف آراد اووووف
فوری رژ کالباسی مو برداشتم و کشیدم روی لبم و از اتاق بیرون رفتم.
آراد توی ماشین منتظرم بودو من با اخم و کرشمه سوار ماشین شدم.
پوزخندی زدو راه افتاد.
🎼
Amor mio
ای عشق من
Amor mio por favor tu no tevas
ای یار من به من لطف کن و من را ترک نکن
yo coentare a las horas
من لحظه ها را خواهم شمرد
cxue la ya veo
تا اینکه تو را ببینم

Amor mio
ای عشق من
Amor mio por favor tu no tevas
ای یار من به من لطف کن و من را ترک نکنyo coentare a las horas
من لحظه ها را خواهم شمرد
cxue la ya veo
تا اینکه تو را ببینم

Amor mio
ای عشق من
Amor mio por favor tu no tevas
ای یار من به من لطف کن و من را ترک نکن
اوووف آهنگاشم عین خودش عتیقه ان
هیچ بهش نمیخوره ازین آهنگا گوش بدهبالاخره رسیدیم.
همگی جلوی پاساژ مورد علاقه و بزرگشون واستادن تا ماام برسیم
بازم پاساژ گردی این دخترا از خرید سیر نمیشن
به به آقا شایانم که اومده بود.پری:تازه عروس داماد دیر کردیدا!!
_ تقصیر این دختره است اسمش چی بود‌!؟
آهان کمند.
_آراد میکشمت به خدا.
آریا:به به تجلی عشق و بین این دوتا میشه دید.
سارا:اذیت نکنید رفیق منو بیایید بریم توشایان:هر چی سارا خانم میگن گوش کنید بگید چشم.
همگی زدن تو سر شایان و راه افتادن….

در کامنت خیلی ضعیف هستید.
رئیس زیبای من
قسمت ۲۶
طبق معمول دخترا ریخته بودن توی مغازه ها و درو میکردن.
پسراام پایه منم مثل همیشه واستاده بودم نگاه میکردم که یهو
آراد دستمو کشید و برد توی یه مانتو فروشی بزرگ.
چند تا مانتوی مزونی و اسپورت و دانشجویی رنگووارنگ انتخاب کردو داد بهم تا پرو کنم.
_واس چی اینطوری نگام میکنی!؟
برو بپوش دیگ.
یکم هاج و واج نگاش کردم و بعدش رفتم توی اتاق.
به فروشنده گفتم یکی یکی لباس هارو بده تنم کنم.
اوووف چه خوش سلیقه بود.لباسا یکی از یکی قشنگتر توی تنم مینشستن
ولی نمیشه که همشو برداشت.
کدومو بردارم اخ!؟
آرادم همشو توی تنم میدید و نگاه تحسین آمیزی بهم میکرد.
الحق که خوش اندام بودم
_خانم همرو برمیداریم.
فروشنده شاد و شنگول با حس موفقیت رفت و همرو داد دست حسابرس صندوق.
_آررراد چه خبره !؟این همه مانتو رو میخواییم چیکار کنیم؟
_تو کاریت نباشه بردار بگو چشم.
خدایی خوشم اومده بود.
ته دلم داشت قند آب میشد.
من تو تمام زندگیم کسیو نداشتم که بیارتم خریدو واسم اینطوری خرج کنه.
دستمو کشیدو برد سمت فروشگاه های مختلف.
چندین دست شلوار لی و کتان و نخی گرفتیم
بعدشم کلی مقنعه و شال و روسری که ست مانتو هام بود.
نوبت لباس خونه که رسید بهم گفت هر چی میخوام بردارم و منم نه گذاشتم نه برداشتم هر چی لباس نخی و راحتی گول
منگولی بود
گل گلی و کارتونی و فانتزی برداشتم
اخخخ که توی دلم انگار آب یخ میرختن روی آتیش.انقدر هیجان داشتم که نگو.
یهو با دیدن افق قیافه ی شیطون آراد جا خوردم.
نههه…
میخواست باهام بیاد لباس زیر بخره.
نچ نچنچ عمرا اگگگگر بزارم!
پسره ی پرو ی بی حیا.
دستمو کشید برد سمت خانمای فروشنده
_سلام خانم همسرم میخواد اون ست لباس خواب هارو ببینه.
فروشنده هه لبخند شیطونی زدو رفت تا نمونه کاراشو بیاره.
منم سرمو انداخته بودم زیرو داشتم آب میشدم از خجالت.
_بفرمایید این کارا خیلی ظریف و راحتن ترک ام هستن.
پارچه ی گیپور قرمز داشت و تا لبه ی باسن بود.
اون یکیش مشکی بود و شبیه مایو هیچچی نداشت وقتی میگم هیچی هیچیاااا روی جفتشون یه روبدوشامبر ستم میخورد.
_خوبه این دو مدل و برمیدارم.
_لطفا کارای ست زنونه تونم بیارید
واای من دیگ داشتم میرفتم زیر زمین.
ولی با دیدن کارا چشام برق زد.
یه ست مشکی بود روی گلای بابونه ی سفید داشت.
من عاشق لباس های گلدار بودم.
آراد ک دید خوشم اومده یک عالمه ازین ست های گلدار و فانتزی و ساده برداشت واسم
موقع حساب کردن فروشنده ها حسابی خوشحال بووودن و یکیشون که خیلی با مزه میزد گفت الهی خوشبخت باشید (با خنده
ی شیطون)
_وااای آراد چطوری روت شد اخ!؟
_رو شدن نداره که زنمی.
_دیگ به آتوسا نمیخواد بگی لباس بده.
کارت میدم دستت ماه به ماه شارژش میکنممنم نبودم هر چی خواستی بخر.
_یکم خجالت کشیدم ولی خب ازش ممنونم بودم.
_تو عمرم همچین خریدی نکرده بودم.
داشتیم میرفتیم که چشمم فروشگاه لوازم آرایشی رو گرفت ولی جدا دیگه رو نداشتم بهش بگم واسم بخره.
اراد که دید قیافه مو لبخند زدو منو برد سمت اون مغازه منم بکشن زنان راه افتادم.
_لطفا یه ست کامل آرایشی بدید از بهترین برندتون باشه.
دونه دونه وسایلمو انتخاب میکردم و لذت میبردم
کلی ام رژای رنگ و وارنگ برداشتم.
_مرسی عزیزم خیلی زحمت کشیدی.
_حتما باید واست خرید کنم تا از زبون تو عزیزم بشنوم!؟
عیبی نداره جبران میکنی.
(جبران میکنیو با قیافه ی شیطون گفت منم فهمیدم منظورشو ولی خودمو به اون راه زدم)
_عههه بچه ها اونجان بریم پیششون.
فکاشون داشت میچسبید به زمین.
باورشون نمیشد ما انقدر خرید کرده باشیم.
سارا و پری که خدای خرید بودن فقط چند تا کیسه یه دست داشتن.پری:خدا شانس بده به خدا.
ببین کمند جون من میگم بیا نصف نصف
_عهه فکر کردی مگ کادوی تولده نصف کنیم!؟؟؟؟
_مبارکت باشه عزیزم.
_مرسی سارا جونم.
_آرااد داداش بد آموزی داری به مولا.
_چشم نداری ببینی مرد واقعی به این میگن.
منکه واسه همسر آینده ام سنگ تموم میزارم
سارا داشت ریز ریز میخندید و منم که دستام درد گرفته بود هیچکس متوجه وضعیت نمیشد یهو چند تا کیسه از دستم افتادو
واااای.
از شانس گندم دوتا لباس خواب از توی کیسه مشخص شد.
یعنی هر کدوووم از بچه ها داشتن از خنده یه گوشه رو گاز میگرفتن.
آراد بیشعور بیخیالم داشت ریز ریز میخندید و انگار ن انگار.
منم که خجالتی کیسه هارو برداشتم و بدو رفتم سمت پارکینگ تا نرفتم توی زمین.
_خیلی بیشعوری آررراد ببین اخ آبرو نزاشتی واسمون.
این لباس خواب چه صیغه ای بود اخ!؟
_بد شد الان رفیقات فهمیدن چه رابطه ی رمانتیکی داری با شوهرت!؟اونا حسودن بخیلن ولشون کن.
اینارو میگفت و خنده ی مسخره میکرد.
منم با مشت میکوبیدم به بازوش و فوحشش میدادم.
تا اینکه بچه ها از کنارمون بوق عروس زدن و رد شدن.
ماام دنبالشون.
به پیشنهاد آراد رفتیم یه جای دنج و با صفا
از پایین تخت سنتی رود خونه رد میشد و هممون گرد نشستیم و شروع کردیم به سفارش دادن.
من توی کبابا فقط کوبیده رو دوست داشتم و بقیه ام چنجه و جوجه و کوبیده و ماهی کبابی سفارش دادن.
غذاهامون و که آوردن پری نزاشت کسی دست بزنه و با سیب گفتن بقیه عکس دسته جمعی گرفتیم و کلی خندیدیم.
بعد اینکه حسابی خوردیم و شکم درد گرفتیم
پسرا سفارش چند تا قلیون و چایی نبات دادن.منم فوری شلنگو گرفتم و دود و دادم هوا و به محو شدن اون خیره شدم.
آراد داشت با اخم نگام میکرد درواقع میخورد منو با اخمش.
بی توجه بهش قلیونمو کشیدم و ازش که سیر شدم چایی نباتمو با پرستیژ تمام نوشیدم
یه پیام اومد روی گوشیم و دیدم آراد.ه
_پس توجه نمیکنی نه!؟؟؟
شب حالیت میکنم.
شب خوب و لذت بخشی بود کنار دوستام
در کنار تمام مشکلاتی که من داشتم همچین روزای خوشی کنار عزیزام همه ی ناراحتی هامو ازبین میبره.
من حتی روز نامزدیمم انقدر خوشحال و شاد نبودم.
اما انگار این آخرین روز خوشم بود.
انگار بعد هر روز خوب یه اتفاق بد منتظرمه تا بگه نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره
وقتی برگشتیم عمارت همه خواب بودن و آروم رفتیم تو تا آراد بخواد ماشینو پارک کنه من فوری پریدم
تو و لباسامو کندم و
رفتم توی حمام.
درم از پشت قفل کردم تا آراد سر نرسه
بیاد تو بیچارم میکنه.
صدای آب میومد و خودم زدم به نشنیدن. _کمند باز کن این درو!
باز نمیکنی پس باشه بالاخره که میایی بیرون.
تن پوشمو تنم کردم و رفتم بیرون.
دستمو گرفت و پرتم کرد روی تخت
چشمام چهار تا شده بود.
چهار زانو اومد روم و جلوی صورتم بهم خیره شد.
_خوب گوش بگیر ببین چی میگم.
میری عین دخترای خوب.
اون لباس خواب قرمزو تنت میکنی.
روی تخت دراز میکشی تا من دوش بگیرم و بیام.
_نمیخوام نمیپوشم درازم نمیکشم اصلا میرم پیش مامانم.
_هه.
_زیادی دور برداشتی جلوی رفیقات دوتا تحویلت گرفتم پرو شدی حالیت میکنم
_امشب طوری م…مت تا عمر داری فراموش نکنی.
انکار نمیکنم که واقعا ترسیده بودم.
دویدم برم سمت در که آراد یه دستشو محکم زد به دیوار جلوی صورتم با اون یکی دستشم درو قفل کردو با کلید رفت سمت
حموم.
_داری چیکار میکنی مگه من زندانی توام!؟باز کن این درو.
_کاری میکنم باهات آرزو کنی زندانی بودی.
_وای میخواد چیکارم کنه؟
خدایا این بشر دیوونه است نجاتم بده.
از استرس داشتم ناخن های دستمو میخوردم
چشمم به گوشی آراد افتاد هی صفحه اش خاموش روشن میشد.
خداروشکر گوشیش قفل نبود.
چند تا پیام از یه شماره ی ناشناس داشت
صفحه رو کشیدم پایین و واای این دیگه چیه!؟؟؟با دیدن پیامای روی گوشیش درجا خشکم زد
دستمو گرفته بودم جلوی دهنمو خودمو نگه میداشتم تا جیغ نکشم.
_چیه؟؟؟چته اونطوری داری گوشی منو میبینی؟
کی به تو اجازه داده تو گوشی من سرک بکشی!؟
قدری کپ کرده بودم که حتی نفهمیدم آراد کی از حموم دراومده!؟
داشتش با چشمای برزخی نگام میکرد.من یه گوله اشک ریختم و با دیدنم فوری توی گوشیشو نگاه کرد.چشماش گشاد شده بود.
بدون توجه به من فوری لباس تنش کرد و قفل درو باز کرد و رفت
رفت…
واقعا رفت….
انگار نه انگار که منم اینجا بودم
من این پیامو دیدم.
این اشک غرورمو شکسته بود و جلوی آراد ریخته بود.
این سرنوشت گند من که هر چی بلاست توی این دنیا سرش نازل میشه.
همونطوری به شکم افتادم توی تخت و حق حقم اوج گرفت.
قدری گریه کردم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
فقط وقتی چشم باز کردم دیدم تن پوشم تنمه و تختم خالیه و روی قلبم وزنه ی سنگینی از غم ها آویزون….
کمنت،لایک و شیر را فراموش نکنید.

07/02/2026

ادب را در یک کلمه تعریف بکن.

07/02/2026

به افتخار ۵۴ هزاری شدن صفحه ماست #.
شرایط
۱: اشتراک: آقایان و بانوان

۲: زیباترین دکلمه تان را از طریق وتساپ به شماره ذیل ارسال کنید.۰۰۹۳۷۴۴۳۲۵۴۸۷
بعدا دکلمه های شما به صفحه به بهترین شکل تنظیم شده به نشر میرسد بعدا از بین تمام دکلمه ها فقط چهار دکلمه که بیشترین ویو را گرفته باشد انتخاب میشود و بعدا برای رای گیری پخش میشود . بهترین دکلمه انتخاب خواهد.
#جوایز
۱: اول : جایزه نقدی ارسالی
۲: دوم: تقدیر نامه با کارت مبایل
۳: تقدیر نامه از طرف صفحه ما.
در همین صفحه برنده نشر خواهد شد!

زمان ارسال دکلمه ها : از امروز مورخ ۵-فبروری الی۱۰ فبروری پنج روز وقت دارید.

پ، ن ؛
رقابت آزاد بوده دکلماتور ها را منشن کنید.
موفق باشید ...

تو‌ امروز را زندگی میکنی یا فردا را؟ دست ها بالا یک‌یا دو ؟
07/02/2026

تو‌ امروز را زندگی میکنی یا فردا را؟
دست ها بالا یک‌یا دو ؟

ایا قضاوت کار خوبی است؟
07/02/2026

ایا قضاوت کار خوبی است؟

رئیس زیبای  من قسمت: ۲۱صبح روز بعد با حس تابش نور روی صورتم از خواب پریدم یکم که مغزم به کار افتاد فهمیدم امروز دانشگاه ...
06/02/2026

رئیس زیبای من
قسمت: ۲۱

صبح روز بعد با حس تابش نور روی صورتم از خواب پریدم یکم که مغزم به کار افتاد فهمیدم امروز دانشگاه دارمو از شانس باید برم سر کلاس آراد.
فوری خودمو انداختم زیر دوش و موهامو همونطوری خیس بافتم.
مانتو ی مشکی تنگی پوشیدم با یه شلوار لی
کمی از موهامو از زیر مقنعه یه وری روی صورتم ریختم و یکم ضد آفتاب و رژ صورتی زدم.
کوله مو برداشتم و راه افتادم داشتم بند کتونیمو میبستم که مامان با یه لقمه اومد بالا سرم.
_صبحت به خیر کمند جان مگ شب نموندی خونه ی سارا!
_آراد بیرون بود اومد دنبالم برگشتم.
_آراد صداش میکنی دیگ!؟
_مامان جون الان خودمونیم دیگ من و تو.
_بیا بگیر ور پریده لقمه تو بخور تو راه مراقب خودتم باش.
_به روی چششم.
لقمه مو فوری قاپیدم و راه افتادم.
یه ربعی به شروع کلاسم مونده بود و من فعلا وقت داشتم.
جلوی در کلاس به دیوار تکیه داده بودم و داشتم توی اینستا میچرخیدم.
یهو یکی جلوی صورتم بکشن زد.
_بله کاری داشتید!؟
_کاش من جای صفحه ی موبایلت بودم.
_برو آقا مزاحم نشو.
_خیلی وقته زیر نظرت دارم به کسی پا نمیدی.
ازت خوشم میاد.
_ولی من اصلا از پسرای جلفی مثل تو خوشم نمیاد.
_تو زنگ بزن همون طور میشم که دوست داشته باشی طعم منو که بچشی عاشقم میشی شک نکن.
با چشمای گرد داشتم به پشتش نگاه میکردم
به خدا که الان میکشتش.
_بچه قرتی یه طعمی نشونت میدم باقلوا برو سر کلا تا حالیت کنم طعم واقعی رو.
_استاد من و ایشون فقط…
_میدونم فقط داشتید معاشرت میکردید.
بریم سر کلاس بازم معاشرت میکنیم.
_شماام خانم میری ته کلاس میشینی تا نگفتم جیکت درنمیاد.
من که حسابی از آراد حساب میبردم مهر سکوت و زدم و فوری فرار کردم.
_سلام بچه ها امروز قراره باهمدیگه درباره ی ژنتیک طعم های مختلف صحبت کنیم.
میدونستید کاغذاام ژنتیک دارن!؟
آقا شما پاشو بیا اینجا زود.
_آقا من معذرت میخوام.
_یا این ورق کاغذو رو به بچه ها میزاری دهنت و قورتش میدی یا میری بیرون کلاس و حذفش میکنی و چند ترم مرخصی .
میگیری تا استاد ژنتیک جدید پیدا شه
_آقا غلط کردم خواهش میکنم.
_تا سه میشمارم تصمیم بگیر یک دو…
به سه نرسیده پسره جلوی بچه ها کاغذو کرد توی دهنش و خورد کل کلاس از خنده منفجر شده بودن.
منم جلوی دهنمو گرفته بودم و ریز ریز میخندیدم و سرخ شده بودم.
پسره رفت بیرون ابی چیزی بخوره داشت خفه میشد آرادم به بچه ها گفت آروم باشن و کلاس و شروع کرد.
این غیرتی که روی من داشت و طوری که حال پسره رو گرفت هم واسم جذاب بود هم با مزه.
کم پیش میاد استاد دانشگات روت حساس باشه و غیرت نشون بده.
من خیلی کوچیک بودم که بابا رفت و هنوز به سنی نرسیده بودم کسی سرم غیرتی شه
کلاس که تموم شد یه پیامی روی گوشیم دیدم و بازش کردم دیدم آراده.
_فوری بیا اتاق من.
اووووف حالا اینو کجای دلم بزارم!؟حتما میخواد بگه تو تقصیر داری پسره مزاحمت شده.
با تقه ای به در وارد شدم.
_استاد بیام تو!؟
بیا.
_قهوه میخوایید بیارم براتون!؟
_نه یه چیز دیگه جاش میخوام.
_چی!؟.؟
_میدونی که زیادی جلفی واسه دانشگاه!؟
_به خدا من کاری….
_هیسسسسس…
بخاطر کار امروزت باید تنبیه بشی
_باز میخوایی بزنی تو گوشم!؟
غیر تنبیه کار دیگ ای….
نزاشت حرفمو تموم کنم و یک هو داغی لبهاشو روی لبهام احساس کردم.
فقط واسه چند لحظه بی تحرک و متعجب موندم ولی بعد فکر کردم این مرد قراره شوهرم بشه.
دستاش روی کمرم بودو منو محکم یه خودش فشار میداد داشت آروم با لبهام بازی میکرد.
منم دستامو گذاشتم دو طرف سرش و بدنمو عشوه وار روی تنش تکون دادم و شروع کردم به همکاری باهاش.
این اولین بوسه ی لذت بخشی بود که من در تمام عمرم تا حالا تجربه اش کرده بودم
نفس که کم آوردیم جفتمون از هم فاصله گرفتیم و من طبق معمول لپام سرخ شد
لبامو به دندون میگرفتم و طوری لبخند میزدم که لپام چال می افتاد.
پیشونی شو بهم چسبوند و گفت
_ازین به بعد جای سیلی اینطوری تنبیهت میکنم .
منم ساکت شدمو از خجالت فوری خواستم از اتاق خارج شم که دستمو کشید و محکم افتادم توی بغلش.
_هیچ وقت ازم فرار نکن باشه!؟
_باشه.
پیشونیم و بوسید و گفت برو.
تو کلاس بعدیم من توی آسمون سیر میکردم و از شانس با پری و سارا توی یه کلاس بودیم
بعد کلاس فوری جفتشون مشکوکانه نگام میکردن.
قرار شد بریم توی بوفه و یه چیزی بخوریم.
به بوفه که رسیدیم هر کدوممون یه نسکافه گرفتیم و روی صندلی نشستیم.
_تعریف کن کمند
_چیو تعریف کنم!؟
_خودت بهتر میدونی
_سارا جونم چیزی نشده خب.
امروز جلوی کلاس یه پسره مزاحمم شد بعدش آراد مجبورش کرد جلوی بقیه کاغذ بخوره تا حذفش نکنه.منم حسابی خندیدم.
_چی میگی خره!؟آراد اینجا چیکار میکنه!؟
وووی بدبخت شدم هنوز بهشون نگفته بودم آراد استادمه.
_خب آراد…
یعنی آراد
_د بنال دیگ!
_به خدا فرصت نشد بهتون بگم.
_استاد ژنتیکمه.
_جفتشون باهم:چچچچچچی!!!!؟؟؟؟؟؟؟
ازون ها زدن و از من فرار کردن عین بچه های دو ساله وسط دانشگاه من میدویدم و اوناام دنبالم میکردن.
دستشون بهم میرسید من و تیکه تیکه کرده بودن.
یهوو خوردم به یه چیز سفت.
اخخخخ دماغم شکست.
ای بااابااا بدبخت شدم چرا من هی باید به این بشر برخورد کنم؟؟؟
دیدم سارا و پری دستشون به پشته و سرشون پایین عین بچه هایی که میبرنشون اتاق مدیر.
آراد با نگاه خشمگینش به ما سه تا نگاه میکنه
_شماها چند سالتونه!؟این چه وضعشه وسط دانشگاا هان!؟پری:ببخشید استاد جون و شوهر خواهر جون قول میدیم دیگ تکرار نشه.
_پری خانم نبینم به کسی بگی اینارو ها!؟
_به روی چشم ما کی باشیم رو حرف استادمون حرف بزنیم؟!سارا:خب داداش بزرگه بگو ببینم کی شیرینی میدی بهمون!؟
_هر وقت خواستید.
_پس یه قرار شام میزاریم باهم.
_اگر بشه من آریاام بیارم مخمو میخوره انقدر میگه حوصلم سر رفته.
_باشه توام با آریا بیا.
منم یا یکی از دوستام شایان میام.
اون روز آراد منو رسوند خونه.
وقتی رسیدیم دیدیم خانم و آقا و مامانم نشستن و جلوشونم چایی و شیرینیه و دارن حرف میزنن.
وقتی مارو دیدن ساکت شدن.
_به به عروس و دامادمونم که رسیدن.
بیایید بچه هابیایید دهنتون و شیرین کنید.
_سلام بابا گل از گلتون شکفته چه خبره!؟
_بیا بشین پسرم که داری دوماد میشی.
مامان آراد نشسته بود و زیاد بهمون نگاه نمیکرد.
مشخص بود خیلی رضایت نداره به این وصلت.
مامانمم لبخند ملیحی میزد و همون موقع بود که آتوساام با نامزدش اومدن تو.
قرار عقد و گذاشته بودن برای آخر این هفته و مامان آراد گفت که میخواد واسه تک پسرش یه جشن بزرگ بگیره.
پس حسابی کار دارن
آتوسا اون وسط کمی باهام مهربون بود و میگفت که من و میبره واسم وقت آرایشگاه میگیره و میریم مزون آشناشون.
آتوسا تازه جشن و برگزار کرده بودو چم و خم کار دستش بود.
خلاصه هفته ی شلوغ و پر تلاطم ما شروع شد.
به پری و ساراام گفته بودم با خانواده هاشون بیان.
من و مامانم مثل اینکه غیر سارا و پری کسیو نداشتیم من یه عمه داشتم که چندین سال بود ازش بی خبر بودیم.و حتی شماره ایم نداشتیم ازش.
بعد فوت بابام یکم به مامان چشم و ابرو اومد و از ترس اینکه ما آویزونش بشیم فوری فلنگو بست.
دلم به حال عروس شدن غریبانه ی خودم میسوخت.
این هفته مراسم نامزدی بود و ماه دیگ عروسی.
من و مامان پولی نداشتیم که واسه ی خونه ی آینده جهاز بخرم و اینو خانواده ی آراد میدونستن‌.
از آراد خواستم توی همین خونه بمونیم و با مادرا و پدرمون زندگی کنیم.
تازه من بعد عمل مامان باید خیلی ازش مراقبت میکردم.
وسط هفته بود که دکتر زنگ زد و گفت عضو اهدایی پیدا شده برای پاره ای از ازمایش ها باید برن بیمارستان.
تا آخر هفته جوابا میومد و اگر مشکلی نبود خیلی فوری وقت عمل میدادن.
قرار شد تاریخ دقیق عروسی و اعلام نکنیم به فامیل تا عمل قلب مامان به سلامت تموم شه.
امروز روز عقد منه‌…
کمند خانم قراره عروس شی
قرار رسما زن مردی بشی که میدونی حسی به تو نداره و با پولش این جسم و خریده
فقط جسمم…
روح من هیچ وقت مال این مرد نمیشه…

رئیس زیبای من
قسمت ۲۲
نگاهی به خودم توی آینه انداختم
عین یه تیکه ماه شده بودم
موهای بلند و مشکیم و فر کرده بود و مدل باز و بسته درست کرده بود.
روی موهام یه تاج باریک با سنگ های قیمتی و براق بود.
لباسم از پارچه ی سفید رنگ گرونی بود که یقه ی دلبری داشت با استین های گیپوری.
از کمر به پایین لباسم حسابی چین میخورد و و کفش های کار شده ی پاشنه دار براقی رو به پاهام کردم.
به دستای سفیدم نگاهی انداختم.
انگشتری که با آراد خریدیم یه نگین خیلی درشت داشت و توی دستای سفیدم برق میزد
ناخونای کار شده ی بلندم که ناخون کارم روش فرنج سفید کار کرده بود.
خودم خواستم لباسم ساده باشه.
لباس و شینیونم ساده و شیک بود.من همیشه زیبایی رو توی سادگی میدیدماتوسا که اومد تو با دیدنم چشماششش برق زد.
_قرررربون عروس خوشگلمون بشم.
کللک تو از جشن نامزدی منم خوشگل تر شدی
داداشتم پنج انگشتی میخورتت.
لبخندی زدم که چال لپام نمایان شدو بعدش آتوسا یه سرویس جواهر سفید خیلی ناااز و درخشان و روی گردنم بست.
_مبارکت باشه عروسکم.
_آتوسا جون جدا نیازی به این کارا نیست.
لیاقتت بیشتر ازین حرفاست عزیزم.
مامان یکم غد.
دیدی که
دادش من واست بیارم.
_بازم ممنون عزیزم خیلی قشنگه.
_قابل شمارو نداره عروس خانم.
بدو بریم که دامادمون منتظره تورو ببینه عنان از کف میده پسرم

کیفمو برداشتم و راه افتادم.
اتوساام مانتو شلوار و بقیه وسایلمو برداشت.
قیافه ی آراد وقتی منو دید دیدن داشت
هر چی آتوسا با شیطنت جلوی صورتش بشکن میزد چشم ازم برنمیداشتخلاصه با هزار بدبختی آقا دامادو بهوش اوردیم و سوار ماشین شدیم.
اتوسا با نامزدش اومد و من سوار لامبورگینی آراد جون.
حیاط باغ و مثل جشن آتوسا درست کرده بودن.وقتی اون روز غبطه ی این دخترو میخوردم فکر نمیکردم که روزی اینا نصیب منم بشه
حیاط پر از گل رز های قرمز بودو موسیقی زنده جدا بهم احساس پرنسس بودن میداد
چشمم به مامان افتاد داشت عین ابر بهار گریه میکرد.
روی سارا و پری ام که کنارش بودن تاثیر گذاشته بود و اوناام احساساتی شده بودن.
اکثر فامیلای آراد بخصوص دخترا با نگاه خیلی تحقیر آمیزو پوزخندی نگام میکردن. حتی میشنیدم کنایه هاشون و پشتم که دختره اخر کار خودشو کرد یا مثلا خاک تو سرمون قدر این نوکره ام عرضه نداشتیم.
ازین که این همه چشم روم بود و توی جشن خودم نمیتونستم شاد و راحت باشم احساس خیلی بدی داشتم.
سر سفره ی عقد که نشستیم آتوسا بالا سرمون واستاد تا قند بسابه پری و ساراام توری رو بالا سرمون نگه داشته بودن و
مسخره بازی درمیاوردن.
شکر خدا که من این سه نفرو توی این شرایط خفه کننده داشتم.
آرادم که اصلا عین خیالش نبود.
همشم اخماش توی هم بود نمیدونم چی دیده بود که اینطوری بزج زهر مار شده بود.
انگار ن انگار داریم زن و شوهر میشیم.
به درک از اولم این ازدواج واقعی نبود!
عاقد یه سری جمله های عربی میخوند و منم قران به دست بودم.
از خدا میخواستم کمکم کنه تا بتونم از پس همه چیز بر بیام.
_عروس خانم وکیلم!؟آتوسا:عروس رفته گل بچینه
_به به عروس نازم الهی زندگی تون همیشه مثل گل زیبا باشه.
برای دوم عرض میکنم
عروس خانم وکیلم!؟؟؟
_عروس رفته گلاب بیاره.
ازون طرف شنیدم یکی میگفت خوبه با کله داره شوهر میکنه نوکر بیچاره که انقدر ناز نداره.
قلبم با تک تک حرفا میسوخت
_برای بار سوم.
عروس خانم وکیلم!؟؟؟
_با اجازه ی مادر خوبم و روح بابای عزیزم
بله.
صدای دستا و موسیقی بلند شد و
مامان با اشک من و بوسید.
_خوشبخت بشی دخترم.
_سلامت باشی مادرم.
_عروسم.
خوشبخت بشید الهی.
_ممنونم خانم جان.
_عروووس گلمممم خوشبخت بشی بابا جان.
_بعدش پیشونیم و بوسید و گفت من جای پدر خدابیامرزتم ازین به بعد با اتوسا فرقی نداری واسم.
قطره اشکی ازم چکید و قلبا ازش تشکر کردم
پری و ساراام من و بوسیدن و تبریک گفتن
ولی نمیدونم چرا آراد حتی نگااهمم نمیکردوقتی میخواست بله بده حتی توی باغم نبود
وقتی گفتن عسل بزارین تو دهن هم عین مجسمه بی احساس بودو دل من آشوب تر میشد.
صدای موزیک شاد بلند شدو همه ریختن وسط.
پری و سارا فوری اومدن سمت منو هر کدومشون یکی از دستامو گرفتن و کشون کشون بردنم وسط پیست رقص.
سعی کردم برای لحظاتی خوشحال باشم هر چی باشه امروز فقط یک باره توی زندگیم.
با سارا و پری عشوه وار میرقصیدیم اوناام آبرو داری میکردن و خانومانه میرقصیدن.
عجب تیکه هایی شده بودن سارا یه ماکسی بلند قرمز و براق پوشیده بود.
و پری ست همون لباس و به رنگ آبی کاربنی
جفتشون موهاشون و لخت ول کرده بودن و تل کار شده ای رنگ لباساشون زده بودن.
از خنده و رقص دهنم خشک شده بود
همش داشتم با دوستام میرقصیدم انگار نه انگار که دامادیم هست این وسط.رفتم سر جام نشستم و از گارسون یه شربت خنک گرفتم تا بنوشم
_دخترم!؟؟؟
پسرمو ندیدی!؟
میخوان واستون تانگو پخش کنن هنوز پیداش نکردم.
_شما برید من پیداش میکنم خانم جان.
_درسته که یکم مخالف این وصلت بودم ولی تو دیگه عروس منی و امیدوارم پسرمو خوش بخت کنی.مامان صدام کن
_مرسی چشم.
دامنمو به سختی با ناخون های بلندم بالا گرفته بودم و دنبال آراد میگشتم همه جا رو گشتم نبود.
مجلس ما بودو عروس و داماد خودشون نبودن.
تنها جایی که نگشتم پشت باغ بود.
نمیدونم چرا حس بدی داشتم دلشوره گرفته بودم و با استرس میرفتم پشت عمارت.
با شنیدن صداش میخکوب شدم.
_ماری تو واقعا فکر میکنی اون دختر واسه من مهمه!؟؟؟؟؟؟؟من پول دادم خریدمش فقط برای رفع نیازام.
تو منو میشناسی کسی نیستم با هر کی بپرمالانم گورتو گم میکنی زودتر از زندگی من میری بیرون.
از دیدن قیاقه ی نحست حالم بد میشه
از تو و هر چی زنه من متنفرم بفهم اینوهرررررررررررری….
وای خدایا من چی شنیدم !؟؟؟من خرو باش فکر میکردم انقدر غیرتی میشه سرم احساسی بهم پیدا کرده
جلوی دهنمو گرفتمو فوری از در پشتی عمارت خودمو به سرویس رسوندم.
گوله های اشک بدون باز و بس کردن چشام همینطوری از چشمام میریختن.
خداروشکر که ارایشم ضد آب بود
فوری خودمو جمع کردم…میدونی حرف راست تلخهخیلیم تلخهنباید بزارم کسی ضعف منو ببینهمن قوی تر از این حرفامآهنگ تانگو رو پخش کردن و آراد دستشو آورد جلو و با این کار منو دعوت به رقص کردحتی از گرفتن دستاش حالم بد میشد ولی مجبور بودم
مجبور…
نمیخواستم دل دخترای از فیل افتاده ی جمع شاد شه.
یه آهنگ ملایم فرانسوی بود و من اصلا به چشماش نگاه نمیکردم.
یه دستش توی دستم بود و اون یکی روی گودی کمرم.
و منو محکم به سمت خودش فشار میدادو اروم کنار هم تکون میخوردیم.
هیچ کدوممون هیچی نمیگفتیم.
آخر شب که مهمون ها رفتن سارا و پری گیر دادن به من و آراد که باید بریم دور دور.
شایانم به جمع ما اضافه شد.
منو آراد سوار ماشین آراد شدیم و آریا و پری و سارا سوار ماشین شایان.
طوری شایان با ماشینش سمت ما میومد و بوق بوق میکرد انگار که چی!؟
ما عروس و داماد واقعی نبودیم.
مثل عروسای دیگ دست گلمو از پنجره ی ماشین بیرون نمیبردم تا تکون بدم.
آراد برام برق عروسی نمیزد و لبخندی روی لباش نبود.
حتی آهنگ شادی توی ماشین پخش نمیشدیه جا واستادیم و شایان رفت برای همه ابمیوه خرید.
چهار تایی پیاده شدن و کنار ماشین ما ابمیوه هامون و میخوردیم و بچه هاو مسخره بازی درمیاوردن.شایان:داداشم از امشب به بعد باید با تمام تفریحات سالم مجردیت خدافظی کنی
درجریانی ک!؟
_شایان چرت و پرت نگو.
سارا:داداش نکنه ازین به بعد دخترمون و با صورت کبود و گریون بفرستی خونمون هاااااا!؟
شایان:اختیار دارید خانم!
مردی که دست روی زنش بلند کنه اصلا مرد نیست.مثلا خود من اگه روزی خدا بزنه پس کلمو متاهل بشم از گل نازک تر بهش نمیگم.آراد:شایان کم زبون بریز واسه دختر مردمآریا:پری جان شما بیا ما با تاکسی برگردیم اینا حرفای بی ادبی میزنن.پری:نخیرم من رفیقمو با این پسره ی زبون باز تنها نمیزارم مخشو میزنه حالا بیا جمعش کن.
سارا زیر زیری میخندید و بقیه ام بعد کلی چرت و پرت سوار شدن تا برگردن.
تا وسطای راه مسیرمون یکی بود و بعدش از هم خدافظی کردیم.
به عمارت که رسیدیم دیدم همه بیدارن و منتظر ما نشستن.
_بچه هاا خسته نباشید خوشبخت بشید.
_منتظر بودیم شماام بیایید برید اتاقتون استراحت کنید ماام دیگ پاشیم بریم
اتاقمون!؟
_واا دخترم از امروز شما رسما زن و شوهر حساب میشیدا نکنه میخوایی بری تو اتاق خودت!؟
البته اگر از نظر شوکت خانمم اشکالی نداشته باشه.
نه خانم چه مشکلی دیگ عقد کرده ی همن.
خدا برای هموحفظشون کنه.
با چشمای گشاد داشتم به آراد نگاه میکردم که پوزخند روی لبش بود.
میدونستم بالاخره این اتفاق میافته ولی نه به این زودی….
رئیس زیبای من
قسمت ۲۳
وای اینجارو!؟؟؟؟؟
مامان شوکت تموم لباسام و آورده گذاشته توی اتاق آراد.
حتی به بهونه ی اینم نمیتونم برم اتاق خودمآراد خیلی ریلکس خودشو پرت کرد روی تخت و کراواتشو باز کرد.
_دوش گرفتی برو یه قهوه بیار واسم قبل خواب سرم درد میکنه.
_من خستهام نمیتونم.
_کمند اون روی سگمنو بالا نیارا میدونی که بالا بیاد چی میشه!؟؟؟؟
_چی میشه مثلا!؟
_نه مثل اینکه زبونتم دراز شده باید کوتاش کنم.
بلند شد داشت با اخم میومد سمتم.
_سمت من اومدی نیومدی هاااااا!
_عههه!!!
_کی میخواد جلومو بگیره نیام!؟
_من.
_بگیر ببینم.
_آراد برو عقب بهت میگم نیا جلو.
_چته تو!؟؟؟؟چرا اینطوری میکنی!؟
_هیچیم نیست فقط نمیخوام بیایی سمتم همین.
_نه تو یه چیزت هست بیخودی این اداهارو درنمیاری!
نکنه….
_نکنه چی!؟
_از چیزی میترسی!؟
_چی مثلا!؟
_خب…
_یه چیز….
بزرگ و …
اولش چشام درشت شده بود داشتم فکر میکردم.
_بعدش تازه که دو هزاریم افتاد با مشت افتادم یه جونش.
_بیشعور بی ادب خجالت بکش!
این حرفا چیه میزنی هان!؟؟؟؟
_آراد همینطوری آی آی میگفت و میخندیدباشه بابا نکشی مارو.
بزار خیالتو راحت کنم من میلی به دستکاری تو ندارم الانم هم خسته ام هم سرم درد میکنه برو واسم قهوه بیار تا کار دستت
ندادم.
_پسره ی پروو همچین میگه میل ندارم انگار من میل دارم.
_دیگ چیزی نگفتم و فوری خودمو انداختم توی حموم.
اووووف در مقابل حموم اتاق من عین قصر بود ووویی حالا زیپ لباسمو چیکار کنم!؟؟
هر چی دستمو میبردم پشت، نمیرسید
به اجبار هوفی کشیدم و صداش کردم.
_آراد میشه کمکم کنی؟
زیپمو نمیتونم بکشم.
آراد در حالی که پیرهنشو درآورده بود و موهاشو شلخته میکرد اومد داخل حموم
موهامو زد جلو و زیپ لباسمو تا نصفه کشید پایین.
بیا بابا یه زیپ و میخوایی….
یکهو هم دستاش ایستادن
هم صداش قطع شد.
نفس های عمیقی میکشید و حرارت اون نفس هارو روی گردنم احساس میکردم.
قلبم تاپ تاپ میزدو از هیجان نمیدونستم چیکار کنم.
یاد حرفای امروزش با اون دختره افتادم و فوری به خودم اومدم.
خب دیگ بقیه شو میتونم خودم باز کنم ممنون تو برو من قهوه رم بعد میارم.
ولی هر چی سعی میکردم برگردم دستاش این اجازه رو بهم نمیداد.
_آراد با تو…..
یهو زیپمو محکم تا آخر کشید پایین و لبهاشو به پشت گردنم نزدیک تر کرد و….
…اونشب وقتی دوش گرفتیم و با حوله روی تخت افتادیم دیگ هیچی نفهمیدیم که کی و چطوری خوابمون برد.فقط وقتی چشم باز کردیم که ساعت دو ظهرو نشون میداد اووووووف.
انگار یه تریلی از روم رد شده انقدر که بدنم کوفته بود دلم تیر میکشید.
آرادم اروم اروم داشت به خودش میومد تا موقعیت و درک کنه.یهو چند تقه خورد به در اتاقمون
_دخترم!؟بیدار شدید!؟
_براتون صبحانه آوردم.
واای خاک تو سرم مامان شوکته!!!
وقتی من و آراد تا این وقت ظهر خوابیدیم حتما همه فهمیدن دیشب باهم بودیم
_الان میام مامان جان…
عه مامان جونم شما چرا زحمت کشیدی
دیشب این پری و سارا انقدر مارو گردوندن اصلا نفهمیدیم کی خوابیدیم میدونی!؟
مامان لبخند مهربونی زدو گفت
_میدونم عزیزم .
مبارکه دخترم.بیا صبحانه تونو ببر توی اتاق بخورید.
لپام گل انداخت و سرمو پایین انداختممن خنگ خیال میکنم میتونم مامانمو گول بزنم.
مامانی که عمری نتونستم بهش دروغ بگم
ازش تشکر کردم و فوری داخل اتاق شدم.
واسمون کاچی پخته بود روشم پر گردو بود.
از یه طرف دیگه ام نون و پنیر بود و به طرز قشنگی گوجه و خیار خورد شده و گردو رو چیده بود.
سنگگ تازه ام گذاشته بود.
یه قوری چایی و دوتا فنجون کمر باریک که توشون نبات گذاشته بود.
_مامان شوکت چه کرده!؟اینارو آورده تو جون بگیریا!!!
میدونه دختر…. دیشب داغون شده
_چی میگی تو واس خودت!؟
یکم خجالتم خوب چیزیه هاااا
_واس چی باید خجالت بکشم من اونوقت!؟
_نمیخوام صداتو بشنوم اصلا میخوام در آرامش صبحانه مو بخورم.
_باشه تو صبحانه تو بخور من تورو.
_عه آراااد برو اونورا گرفتی خوابیدی تا الان آبرومون رفت.
_تو بیدار بودی اونوقت!؟
بعدشم واس چی آبرومون بره !؟مگه گناه کردیم !؟همه میدونستن دیشب تو اتاق ما چه خبره!؟
تو هی گیر دادی همینجا بمونیم
میخوایی از الان گیر بدی ساعت خوابمونم دست خودمون نباشه برت میدارم میریم ازینجا.
_خب حالا توام فوری جوش میاره.
بشین بخور
عین قحطی زده ها افتاده بودیم به جون سینیآخرش دوتا فنجون چایی ریختم و با به به و چه چه نوش جان کردیم.
(شایان)
یه لباس قرمز بلند پوشیده بود
خیلی باوقتار و خانمانه برخورد میکرد
بعد ملیسا یه عالمه دختر رفتن و اومدن ولی از هیچکدومشون حتی خوشم نیومده بود
داشت با عروس میرقصید فکر کنم از رفیق های کمند بود‌
رفتم جلو و ازش درخواست رقص کردم
همینطوری با چشمای گشاد نگام میکرد.
حتما پیش خودش میگفت خ*ل شده پسره یه کاره پاشده میگه با من برقص.بعدش که شروع کردم معرفی کردن و گفتم که من رفیق ارادم یکم نرم شده بود.
فهمیدم اسمش ساراست‌….
آراد خر که امروز اصلا رو مد نبود نمیدونستم چشه.؟
باید بعدا حتما آمارشو درمیاوردم
_شما بیایید با ماشین من بریم یه طوری بیافتیم پشت عروس دامادو اذیتشون کنیم خودشونم حظ کنن.
بفرمایید.
یه پسری باهاشون بود اسمش آریا بود داشتم از فضولی میمردم که بفهمم این با کیه؟
بعد کلی بوق بوق پشت عروس و مسخره بازی قرار شد همرو برسونم تا عمارت با ماشینشون برن از سارا خواهش کردم
بمونه من ببرمش ولی قبول نکرد.
کلا دختر سختی بود.
ازین که راحت پا نمیداد خوشم میومد.
آریا سیگار میخواست و من یه جا به همین بهونه باهاش پیاده شدم.
_داداش میگم شما با کدومی!؟
_متوجه نمیشم.
_یعنی با کدوم یکی از این خانما در رابطه ای!؟
_رابطه اووو نه.
لبخند زنان صحبت میکرد
به نظر پسر خوب و خونگرم یمیومد.
_من پسر دایی پری ام.
همین روزا قراره برگردم المان.
برای یه سری کارام اومدم ایران
اهان که اینطور.
میگم این دخترخانم هست سارا
_ راحت باش داداش بپرس.
معلومه دلت پیشش گیر کرده.
_اوووف خدا رفتگارنتو بیامرزه راحتم کردی
آرره بابا بدجوری ازش خوشم اووومده. نمیدونم با کسی هست یا نه ازش اماری ندارم.
_خیالت تخت خودم آمارشو درمیارم واست
بزنشماره رو….

رئیس زیبای من
قسمت ۲۴

(کمند)
بعد کلی برو بیا و آزمایش بالاخره روز عمل رسید.
پری و سارا اومده بودن بیمارستان پیشم
مادر و پدر آرادم بودن.
ازشون خواستم برن عمل کمی طول میکشید گفتم که حتما خبرشون میکنم.
آرادم همش طبقه های بیمارستان و بالا پایین میکرد و دنبال کارای اداری و پذیرش بود.
مامان خواست تا قبل عمل باهام تنها صحبت کنه.
_کمند عزیزم…
_جانم مادر؟
_میدونی که من چقدر دوستت دارم!؟
_منم دوستت دارم مادر جان خودتم اینو خوب میدونی.
_کمند من و بابات از وقتی تو وارد زندگی مون شدی دنیامون زیرو رو شد.
وجود تو نعمت بزرگی بود توی زندگی ما.
_مامانم همه ی اینارو میدونم خوبم میدونم.
شما ایشالا به سلامتی میری عمل میکنی میایی بازم باهم حرف میزنیم و قربون هم میریم.
_واستا…
هنوز حرفم تموم نشده!
کمند….
من و بابات یه روز رفته بودیم شمالبرای یکی از سفر های کاری بابات
من و بابات…
اون روزا خیلی دمق بودیم میدونی چرا!؟
_چرا!؟
_چونکه بچه دار نمیشدیم.
_حتمانم تو همون سفر معجزه شدو من اومدم توی شکمت هههه!!!
_آره تو همون سفر معجزه شد ولی تو توی شکمم نیومدی.
_یعنی چی!؟
من و بابات عاشق این بودیم که بریم جاهای بکرو خلوت و از صدای منظره لذت ببریم.
همینطورم شد توی یه جنگل بکرو خلوت بودیم و به صدای پرنده ها گوش میدادیم.
از هوای تازه نفس میکشیدیم.
عطر درختا و سبزه ها….
تا اینکه صدای یه بچه شنیدیم که داشت گریه میکرد.
کمند جان مادر تورو توی یه زنبیل گذاشته بودن.
_چچچچچی میگی مامان!؟؟؟حالت خوب نیست مثل اینکه!!!!
دکترا بهت چی زدن داری هزیون میگی
کمند من و ببخش که تا حالا اینو بهت نگفتم.
ولی شاید الان برم توی اون اتاق و دیگه برنگردم.
تو باید واقعیت و بدونی.
کمند واقعیت اینه که من و بابات عین بچه ی خودمون دوستت داشتیم و بهت محبت کردیم.
ذره ای راضی به اشک و غصه ی تو نیستم مادر.
خواهش میکنم منو ببخش….
_ماامااان چیشد!؟؟؟چته!؟؟؟؟
مامانم مامان جوووونم باشه اصلا ناراحت نمیشم فقط تو آروم باش خواهش میکنم
الان عمل داری اصلا نباید غصه بخوری باشه!؟
_دخترم مراقب خودت باش.
_چشششم مراقبم قول میدم.
_خانم دیگه کافیه بریم.
_چشم فقط یه لحظه.
کمند اون صندوقچه ی کوچیکی که همیشه دوست داشتی بدونی توش چیه!؟
کلیدش پشت عکس باباته دخترم.

آراد هنوز درگیر کارای پذیرش بود
پری و ساراام پشت مامان روی تخت میرفتن
تا کسی حواسش نبود دویدم و ازونجا دور شدم.
سر راه خوردم به یه پرستارو وسایل دستش ریخت ولی هر چی غر زد من چیزی نفهمیدمفقط رفتم‌.
از بیمارستان که اومدم بیرون نم نم بارون میزد.
قدم زدم و خودمو تو دست آسمون سپردم.
تنم داغ بود نم بارون حس خوبی بهم میداد
فقط میرفتم و لحظه لحظه های خاطره هام با مامان و بابا توی ذهنم عین فیلم جلو میرفتن.
گوشیم زنگ خورد دیدم آراده قطعش کردم
بازم زنگ زد.
و باز و باز و باز…
تصمیم گرفتم گوشیمو خاموش کنم.
فقط من بودم و
خیابون و
نم بارون
نم بارونی که قطره های اشکمو میپوشوند و بهم مجال گریه میداد.
تنم خیس شده بود.
یهو خودم و جلوی یه کافه ی دنج و کوچیک پیدا کردم.
میزو صندلی های کوچیک چوبی داشت و وسط میزا یه رو میزی گل کلی با گلدون و گل سفید بابونه بود.
نشستم و درخواست یه قهوه ی داغ کردموای ساعت و ببین.
دو ساعته دارم توی خیابون راه میرم و هیچی نمیفهمم عمل مامان…
فوری گوشیمو روشن کردم و دیدم اووف
یک عالمه تماس بی پاسخ دارم از پری و سارا و آراد.
…زنگ زدم به آراد
_الو…
_الووووو و زههههر ماار معلوووم هست دو ساعته کدوم گوووری رفتی!؟؟؟؟
_داد نزن گوشم کر شد مامانم خوبه!؟
_تو واست مهم بود مامانت چطوره الان بیمارستان بودی نه اینکه خاموش کنی اون بی صاحاب و بعدشم نگی کدوم گوری
رفتی!
_من تو یه کافه ام اسمش دنجه.رو به رومم اداره ی پسته
_بمون دارم میام فقط دستم بهت نرسه.
_مامانم خوبه!؟؟؟
_آره تو ریکاوریه عمل تموم شده.
قهوه مو که خوردم رفتم بیرون و همون لحظه آراد با ماشینش رسید.
_اینجا چه غلطی میکنی کمند!؟
ببین دارم آروم حرف میزنم درست جواب بده اون روم بالا نیاد.
حالم خوب نبود نفهمیدم چطوری رسیدم اینجا.
معذرت میخوام الان لطفا دیگ سوال پیچم نکن.
بریم زودتر برسیم به مامان.
هووف شکر خدا کوتاه اومد اصلا اعصاب بحث کردن باهاشو نداشتم.
به بیمارستانم که رسیدم پری و سارا کلی دعوام کردن و همون وقت مامانو آوردن توی بخش.
خداروشکر که مامانم سالم و سلامت برگشته پیشم.
ممنون خدا همین که بهم برش گردوندی ازت ممنونم.
قول میدم قوی باشم و نزارم مسئله ای به این بی اهمیتی آزار بده منو مادرمو‌.
صبح روز بعد با یه حس سنگینی از خواب پاشدم.
نگاهی به وضعیتم انداختم و دیدم آراد یه دست و یه پاشو انداخته روی من و خوابه خوابه.
انگار متکام
پسره ی پرو.آروم کنارش زدم و رفتم دوش بگیرم.
خستگی دیروز هنوز ازم بیرون نرفته بودو حس گرما و کوفتگی میکردم.
ولی دانشگاه داشتم و از شانس استادم شوهرم بود.
یعنی قراره توی دانشگاه بگه من زنشم یا نه!؟
فکر نکنم بگه آراد غد تر از این حرفاست.موهامو توی حوله جمع کردم و یه آرایش ملیح روی صورتم کاشتم.
پوست صورتم یکم روشن تر و تپل تر شده بود.
یهو توی آینه آرادو دیدم و ترسیدم
هینی کشیدم و به عقب برگشتم.
_واسه چی عین جن بالا سر آدم ظاهر میشی!؟
_من خیلی وقته واستادم نگات میکنم تو متوجه نمیشی.
_خب یه اهنی اوهونی…
_چه خبره انقدر آرایش کردی!؟
_عروسی شوهرمه خبر نداری!؟
_بسته کن این مسخره بازیو.
_آخرین بارت باشه دانشگاه رفتنی انقدر به خودت میرسی.
_واسه من تعیین تکلیف نکنا!!!
_میکنم.
خوبشم میکنم.
الانم تا دوش میگیرم برو یه قهوه بیار واسم بریم دانشگاه.
_اگر یکی منو با تو ببینه چی!؟
_نمیبینه دور تر پیادت میکنم.
هیشششش الان گفتم میگه خب ببینه
زنمی همه باید بدونن.
_لازم نکرده خودم میرم یونی قهوه اتم بده این خانمه که تازه اومده واست درست کنه.
_اسمشو نمیدونستی کبری است
من دارم میرم.
سرشو از حموم کرده بود بیرون و خیس شده بود.
_کمند بار آخرت باشه رو حرف من حرف میزنی.
بیا اینجا ببینم دختره ی پروووووو.
قبل اینکه از حموم دربیاد مانتوی سبز یشمی مو با شلوار و مقنعه ی مشکی سرم کردم دویدم بیرون.
حقشه باید ادب شه پسره ی پرو!!!!!!
ادامه دارد. کمنت، لایک و شیر را فراموش نکنید.
💚🌿🌿📝

Address

Kabul
23451

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when S M S posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to S M S:

Share

Share on Facebook Share on Twitter Share on LinkedIn
Share on Pinterest Share on Reddit Share via Email
Share on WhatsApp Share on Instagram Share on Telegram