25/03/2026
~🌗:
رمان_افول🌗
نویسنده_لون
قسمت_سیوهفتم (قسمت پایانی )
دستهگل و شیرینی را گرفته به سوی خانه باغ به حرکت افتادند، با هر قدم نزدیک شدن تپش قلبش سریعتر میشد، مادر و عمهاش پشت در رسیده بودند اما در یک متری در پاهایش سست شده و طاقت از کف داد. با دیدن حالت او مادرش نزدیک آمده و با دست گذاشتن بروی پیشانیاش گفت: (غرق تب استی اطلس! آه پیشانیت خیس عرق است فشارت پایین رفته، ای اواخر نه خواب داشتی نه خوراک معلوم است حالت بد است بریم خانه ذاتا به ای عجله دلیلی نمیبینم.)
عمه ملیحه گفت: (چیزش نیست ای تب عشق است!)
و از جعبه شیرینی یک شیرینی به دهن او گذاشته ادامه داد: (فشارش هم حالی برابر میشه.)
در را تک تک کردند که لحظهی نگذشته باز شد. خندان با آن لبخندش گویا به بار اول مقابلش ایستاد بود، به مدتی نفس کشیدن را فراموش کرد، دخترکبا لباس طویل یاسی رنگ و موهای موج واری که از زیر چادر بیرون زده بود هوش از سرش میبرد. شیرینی که به دهنش بود به گلو پریده و به سرفه افتید. مادر و عمهاش دو نفره به پشتش میزدند که با سر و صدای ایجاد شده همه پیش دروازه آمد. خندان سریع یک گیلاس آب آورد که با نوشیدن آن بالافاصله سرفه هایش قطع شد.
عمه ملیحه گفت: (هیجان است هیجان!)
از این حرف همه به خنده افتاده بودند و خندان با صورت گلگون شده سرش را پایین انداخت. بالاخره داخل رفته نشستند، خبیب که واضح معلوم میشد از آمدن او متعجب و ناراضی است گفت: (ما رواج نداریم ده خاستگاری خود داماد هم بیایه.)
عمه سلطانه که در این مدت او را شناخته بود میان حرف پرید: (خودت میگی داماد! کل ما میفامم ای یک از خواستگاری زیاد است!)
زن کهن سال سوی او نیشخندی زده چشمانش را به هم فشرد.
مدتی سکوت حکمفرما بود که کاکا قاسم آنرا شکسته گفت: (والد محترم تشریف ناوردن اطلس بچیم؟)
کف عرق کردهی دستانش را از هم جدا کرده پاسخ داد: (خانواده مههمیقدر است، مادرم، عمهام ،خواهرم و خندان.)
عمه ملیحه چشم غرهی رفت که متوجه شده و حرفش را اصلاح کرد: (یعنی به اجازه شما!)
خاله اسما لبخندی زده پرسید: (راستی مریم دخترم کجاست؟)
آه مریم، نمیدانست چه کند، مگر بعد از اینقدر سال رسیدن به گمشدهی خود حق هر دو طرف نبود؟ هر دو را التیام نمیبخشید؟ شاید زمان کار داشت اما روزی این به گردن او بود تا خواهرش را از این رنج وفرار جدا کند.
(مریم قرار است سبا بخاطر تحصیل به ترکیه بره فعلا هم مصروف آمادگی است.)
تا ساعتی از هر چیز و هر کجا حرف زدند اما خندان نبود! آهسته آهسته صبرش به ته میرسید، هر چه به این طرف و آنطرف سرک میکشید چیزی نمیدید، به بهانه دستشویی از میان جمع جدا شد و به طرف آشپزخانه رفت، خندان با دیدن او عجولانه از جا بلند شده گفت: (اینجه چی میکنی اطلس؟!)
(ظالم تو که میفامی ای دل چه حال داره پس چرا خوده از مه میدزدی؟)
خندان دستش را روی دهن او گذاشته گفت: (ایشش، کسی میشنوه میایه بد است!)
دست دخترک را از روی دهن خود گرفته وبا بوسیدن کف آن ادامه داد: (یک نظر گناهست! تو که دل میبری رواست؟)
تا که خندان چیزی بگوید در باز شده خبیب آمد، خبیب که با نگاهای مشکوک او را میپایید گفت: (خیرت است راهه گم کدی؟)
خندان با دست و پاچهگی به حرف آمد: (آب کار داشت!)
خبیب که راضی نشده بود با لحن ناخشنود گفت: (آب چای جوس کلش ده داخل است بفرما.)
خبیب پیش رفت و او هم از پشتش، اما قبل از رفتن به خندان گفت: (معلوم میشه با خسربره زیاد کار داریم!)
خندان
هیجانی بود؟ نه جوانمرگ میشد!
مگر قلب انسان به کدام سرعت میتپد؟ اگر مارادون قلب ها برگزار میشد قطعا مقام نخست از آن او بود!
در راه زینه نشسته و به حرفههای داخل صالون گوش میداد. نیم ساعتی میشد که خبیب از کار و بارش که به کابل انتقال داده بود حرف میزد، اینکه به چه مشکل خانهٔ کرایی پیدا کرده بود و میخواست مادر و پدرشان هم به آنجا بروند اما اطلس اظهار نظر داشت که جای شان اینجا بهتر خواهد بود. پدرش هم بعد از گفتگوهای طولانی همنظر با اطلس شد و قرار شد فقط خبیب و ملکه به خانهٔ جدید شان بروند.
یک لحظه معلوم میشد که همه دلیل این گردهمایی را فراموش کردند اما اطلس سرفهی مصلحتی نموده به مادرش اشاره کرد، خانم گلستان متوجه شده این گونه به حرف آمد: (وقتی که اطلس در بطنم بود کنار رود تایمز در لندن تصمیم گرفتم که او ره از ای کشور و مردمش دور نگاه کنم، اینجا جز بدبختی چیزی دیگری به زندگیش اضافه نمیکرد همو بود که در لندن متولد شد تا مکتب ابتدایی هم همونجا بودیم خلیل که هم در یک جا مستقر نبود ازی سبب هیچ مشکلی نداشتیم اما بنابر دلایل معلوم و اتفاقات که در نبود ما اینجا رخ داد مجبور شدیم برگردیم «حتما هدف خانم گلستان ازدواج پدر اطلس با خاله زهرا بود»
بعد از نگاهی که از دلزدگی به چهار طرف انداخت ادامه داد: خب چی میگفتم بلی به کابل آمدیم معلوم است تقدیر با هر چه فرار هم از انسان دست بردار نیست اتفاقی بیست سال پیش اینبار دامن پسرمه گرفت و ما ره به اینجا کشاند آقا قاسم!)
اطلس نکتایی خود را اندکی باز کرده و با نگاهی پر مفهوم به مادرش خیره شد که خانم گلستان لبخندی تظاهری به چهرهاش آورده ادامه داد: (چه خوب هم شد! پیمان عشق و ازدواج مقدس است و ما خوشبخت خواهیم شد که ای پیمانه با خانواده صادق و وفادار مثل شما ببندیم. گرچه در خیالات مه همیشه عروس ایتالیایی با زیبایی مونولیزا بود اما قسمت دخت تاجیک با زیبایی آریایی شد، دلیل آمدن ما امشب معلوم است از شما تقاضامندیم که دختر تان خندان را همسفر تک پسرم اطلس سازین دختر تان دخترم وپسرم پسرتان شوه و یک عمر سربلند زیر چتر سعادت زندگی کنن.)
مات و مبهوت به سخنان خانم گلستان گوش میداد میدانست که فارغ تحصیل از رشتهی ادبیات است شاید به همین دلیل سخنانش که دو پهلو معلوم میشد فرا درک بود اما هرچه بود حرفهای خوب معلوم میشد که اطلس لبخند زده و منتظر جواب طرف خانوادهی او مینگریست.
در این لحظه آنقدر مضطرب بود گویا حکم اعدامش صادر میشود، صدای پچ پچ آمد اما چیزی نشنید لذا یک زینه پایین تر آمده سر خود را پیش کرد که مستقیم چشم در چشم با پدرش شد، پدرش با دیدن او لبخندی زد که از خجالت آب شده دوباره خود را پنهان کرد. حالا کدام خاک را بروی خود میریخت، آبرویش رفت!
پدرش به حرف آمد: (امروز دنیا دنیای جواناست، مثل قدیم نیست که پدر و مادر صلاحیت عام و تام داشتند حرف اول و تصمیم زندگی از خود فرزند میباشه ما به عنوان والدین در اولین قدم زدن دستشه میگیریم با اولین گپ زدن تشویقش میکنیم با اولین افتادن دلداریش میتیم، نمیخوریم و نمیپوشیم اما سهولت زندگی او ره فراهم میکنیم تا که بزرگ میشه، در اشتباه نصیحتش میکنیم در غم حمایتش میکنیم و به ادامه مسیر زندگی آمادهاش میکنیم. فرزند آماده میشه بال و پر کشیده روانه پرواز میشه اما دیگه مسیر در دست خود اوست انتخاب حق خود اوست.
حالی جواب درخواست شما هم پیش خندان است.)
این حرفهای پدرش چشمانش را مملو از اشک کرد او چقدر خوشبخت بود که امن ترین شانه ها را به تکیه داشت. لحظهی نگذشته بود که مادرش از صالون آمده و با دیدن او در راه زینه تعجب کرد که او ورخطا شده گفت: (چ…چیزی کار داشتین؟)
از جا نیم خیز شده بود که مادرش با نشستن در کنارش گفت: (بشین چیزی کار نیست اینجه که شیشتی دلیل آمدنمه هم میفامی گرچه ضرور به پرسان نیست از منتظر شیشتنت جوابت معلوم است.)
سر خود را زیر انداخته و اشکی که قبلا در چشمانش جمع شده بود روی گونه هایش ریخت. مادرش با دیدن این اشک چانهی او را بلند کرده گفت: (آه دختر چرا گریه میکنی که راضی نبودی راستا میگفتی نی که فکر کدی بخاطریکه در خانه شان زندگی میکنیم حتما تره به زور میتیم؟!)
مادرش از جا بلند شد و میخواست دوباره به صالون برود که دستپاچه از جا خیسته گفت: (راضی استم!!)
مادرش خندیده سر خود را تکان داد: (ای خو از پیش معلوم بود.) و دستمال شیرینی را گرفته با داخل شدن به صالون گفت: (مبارک باشه!)
دوباره از کنج دیوار سرش را پیش برده دزدکی به تماشای اطلس نشست، موفرفری نفس عمیق کشیده از جا بلند شد و دست پدر و مادر او و سپس دست عمه سلطانه را بوسید.
عمه ملیحه گفت: (حالی دیگه عروس ما ره نشان بتین که یگانتا بی خواب نشه!)
مادرش آمده و او را به داخل برد، هیجان آمیخته با اضطراب باعث میشد سرش را بالا نتواند، با اشاره مادرش به خود آمده دستان عمه ملیحه و خانم گلستان را بوسید که متقابلا آنها هم صورتش را بوسیدند و خانم گلستان از کیفش جعبهی بیرون کرده انگشتری زیبای با نگینه زمرد را به انگشتش کرد: (انگشتری خوشوی مرحومم است که به عروس اطلس مختص کرده بود.)
عمه ملیحه با حرکات شمرده کامیاب شد که او و اطلس را کنار هم ایستاد کند و بعد عمه سلطانه دست به دعا بلند کرد. میدانست اطلس از سر شانه به او نگاه میکند اما امان از یک نگاه از سوی او، گویا مهره های گردنش خمیده شده باشند توان دیدن سوی شهزادهاش را نداشت، میاندیشد اگر نگاهایشان در هم آمیزد دنیا از جرقهی آن به لرز خواهد آمد.
لحظه به لحظه حس میکرد موفرفری ازین حالت به خشم میاید که بالاخره با ختم دعا و مراسم خانه را ترک کردند، در اخیر به خود جرات داده سرش را بلند کرد اما اطلس بدون نگاه دیگری با قیافه عبوس دور شد.
چون همه روز به پا ایستاد بود با حالت خسته و ذله راهی اتاقش شد و چادرش را گوشهی پرت کرده بدون روشن کردن چراغ خود را بروی تخت انداخت که ناگهان حس کرد چیزی بروی تخت است.
از وحشت نشست و میخواست جیغ بزند که دستی روی دهنش قرار گرفت و نورماه به چهرهی اطلس روشنایی انداخت.
موفرفری گفت: (آرام مه استم!)
اما گویا رشته های عصبیاش کند کار میکرد که چیزی از وحشتش گم نشد. لحظهی گذشت و اطلس دستش را آرام دور کرد و او که وضعیتش داشت نورمال میشد گفت: (با ای کارهایت دو روز نگذشته بیوه میشی! اصلا تو خو همیالی از دروازه بیرون شدی چطور آمدی نکنه جن استی هه؟)
موفرفری صدای خود را تغییر داده گفت: (بلی جنی اطلس هستم که قرار است بعد ازی همیشه همرایت باشم.)
(هیچ خنده دار نیست!)
(اما تو همیالی زیاد خندهدار استی!)
با حالت قهر ایستاد شد که اطلس از مچ دستش گرفته دوباره در جای اول قرارش داد.
(شاهزاده بی تربیه بشرم اصلا تو ای وقت شب چرا اینجه آمدی؟!)
موفرفری با نیش خند گفت: (پیش همسرم آمدیم از چی بشرمم؟)
خون دوباره با سریعترین سرعت در حال پمپاژ قلبش بود: (هنوز همسر نداری جناب اطلس.)
(چرا دارم یک عدد در مقابلم با ضربان قلب تیز، کومه های گلابی و موهای باز نشسته!)
از اینکه اطلس او را آنقدر دقیق آنالیز میکرد به وجد آمده عمیقا به شاهزادهاش نگریسته گفت: (ای یک عدد که با چشمان خمار موهای تاب دار و لبخند پرشور نشسته هم همسر مه است!)
موفرفری با چشمانش خندیده با نزدیک کردن سرش گفت: (اگر بفهمی که ای همسرته چقدر بیچاره کردی!)
(نچ مه هیچ کاری نکدیم همسرم خودش نازدانه است.)
اطلس دستهی از موهای که روی صورتش آمده بود را پشت گوشش برده گفت: (بیچارهی تک تک تار موهایت، تک تک نفس هایت…)
نفس های گرم اطلس به صورتش میخورد، شاهزاده سرش را لای موهای او نموده ادامه داد: (بیچارهی عطر وجودت…بیچارهی خندههای بی باکت…)
گویا وجودش در آتش سرد میسوزد، این چه حس بود؟ عشق، دوست داشته شدن؟ اگر در دنیا چنین حسی است پس چرا مردم خوشحال نیستند؟ در آرامش نیستند؟ دست از ویران کردن بر نمیدارند؟ این حس او را خلع سلاح کرده بود! نه قادر به پلک زدن بود و نه حرکت دادن یک عضلهی بدنش.
فک اطلس روی شانهاش قرار گرفته بود و صورتش میان گیسوانس پنهان، پس از گذشت چند لحظه احساس کرد شانه هایش خیس شده، صورت اطلس را میان دستانش گرفته وخیرهی آن شد؛ شهزادهاش گریه میکرد!
اطلس با صدای ضعیف نجوا کرد: (مره در آغوش میگیری خندان؟)
بدون لحظهی تردد بازوانش را دور گردن اطلس حلقه کرد، با گذشت هر ثانیه گره دستانش محکم تر میشد، گویا شهزادهاش را ازش میگرفتند، مثلی کودکی که به چیزی توسل میکند، گویا این یک وداع بود!
با این اندیشه اشک در چشمانش حلقه زد و صدای هق هقش به گوش موفرفری رسید.
این بار موفرفری صورت او را میان دستانش گرفته بالحن ملایم پرسید: (چرا گریه میکنی دخترک؟)
با صدای لرزان گفت: (تو چرا کدی؟)
(خسته استم، میخایم بخوابم اما نمیتانم. میترسم، ازی که دوباره تره چیزی شوه و مه نباشم میترسم! ازی که ازت دور باشم میترسم! ازی که باز آسیبی برت برسه میترسم! اگر ای دنیای تاریک تحمل خوشبختی ره نداشته باشه چی؟ اگر دست به جدا کردن ما بزنه چی؟)
(دنیا تاریک نیست اطلس، قسمی که خندان اطلس داره روز هم آفتاب و شب مهتاب داره. کسی که معشوقهی داشته باشه دست به جدا کردن دیگرا نمیزنه!)
سر اطلس را آرام روی پاهای خود گذاشته و با نوازش کردن موهای فرفری آن ادامه داد: (ما در افول میباشیم تا هم آفتاب و هم مهتاب شاهد ای عشق باشن.
حالا بخواب جانِ خندان، نه مه جایی میرم و نه میگذارم تو جای بری، مگر فراموش کردی خانهی مه کجاست؟)
اطلس دست او را گرفت و بوسیده روی قلب خود گذاشت و آرام آرام پلک هایش را بست.
خمیده بوسهی به چشمان بستهی اطلس کاشت و زمزمه کرد: (اگر بفهمی که مه چقدر بیچارهتر از توستم!)
مریم
آه کی او را به این وضعیت رسانده بود؟ یک پایش شکسته و چشم راستش هم جرحهی عمیق برداشته بود؛ توله سگی زخمی را برداشته روی تسکره گذاشت. چشمش را پانسمان کرده چند ملی گرام آرامبخش ترازادون تزریق کرد تا در جریان اکسری آرام باشد. با دیدن نتیجهی اکسری نفس عمیقی کشید، خدا را شکر که کسر چند پارچهیی نبود وضرور به تثبیت داخلی و استفاده از پیچ و پلیت ها نداشت فقط لازم بود تثبیت خارجی کند.
توله سگ فقط دوازده هفته عمر داشت، بالای ترازو گذاشته وزنش کرد تقریبا پنج کیلو بود، ده ملی گرام کارپروفین برای جلوگیری از درد و التهاب تزریق کرد و با گچ و بنداژ پایش را تثبیت کرد.
دختر کوچک که با چشمان گریان منتظر تمام شدن کار او بود گفت: (داکتر صایب شَكَر خوب میشه؟)
(اگر تو دواهایشه بتی و ازش خوب مراقبت کنی تا چند هفته ببین که میدوه.)
نسخه را نوشته به دست پدر دختر کوچک داد و توله سگ که حالا خواب بود را نوازش کرده گفت: (خداحافظ شَكَر!)
با رفتن آنها سمت دستشویی رفته و با بیرون کردن دستشکش دستهایش را با ضدعفونی تعقیم کرد. چشمش در آیینه با تصویر خود گره خورد، تصویر مریم!
چهار سال گذشته بود، چهار سال یک عمر است هزارو چهار صدو شصت یک روز است، چهار زمستان و چهار خزان است، چهار بار چرخش زمین به دور خورشید است. چهار سال مدت کافی برای التیام است، مدت کافی برای تغییر است، یک مدت کافی برای قبول کردن خود و گذشته است، مدت کافی برای بخشش است!
این مریمِ را که در مقابل خود میدید با نوجوان چهار سال پیش خیلی فرق داشت، او حالا یک دختر بالغ و مستقل بیست و سه ساله بود.
از رشتهی وترنری دانشگاه انقره فارغ شده بود و بعد از سه ماه کاراموزی در ترکیه فقط چهار هفته میشد که به کابل برگشته بود، حالا هم در یک کلینیک شخصی به عنوان وترنر کار میکرد.
تابستان سال قبل اطلس و خندان به انقره آمده بودند، اطلس همه چیز را به خندان گفته بود و خواهرش صبر نتوانسته خواستار دیدار او شده بود. در تابستان که همه دانشجویان خارجی به کشورهای خود باز میگشتند او پاره وقت در یک کتابخانه و پناهگاه حیوانات کار میکرد. وقتی بعد از کار به لیلیه بازگشته بود خواهر و برادرش در باغچهی لیلیه در انتظار اونشسته بودند. تعریف آن اولین دیدار آسان نیست؛ مات ومبهوت به مقابل خود مینگریست، بعد از سه سال غیر منتظره آنها را دیده بود!
او در جا خشکش زده بود که کودکی سمتش دویده او را در آغوش گرفت؛ اسنان بود! برادرزادهاش و همچنان خواهرزادهاش.
اسنان یک و نیم ساله بوسیله تماس های تصویری او را میشناخت.
با آمدن اسنان، اطلس و خندان هم او را دیده سویش آمدند. خندان با چشمهای اشکپر کوشش کرد چیزی بگوید اما با نبرامدن هیچ صدایی از گلویش او را در آغوش گرفته شروع کرد به گریه کردن.
گریههای آنروز عقدهی یک عمر دوری بود، گریه های که خندان سالها قبل با شنیدن مرگ خواهرش کرده بود در مقایسه با آن هیچ بود، آنروز خواهر بزرگش توانسته بود گارد آهنی او را شکسته قلبش را لمس کند. آنروز بود که قبول کرد کی است و کی خواهد بود، او مریم بود، همیشه مریم بود!
او توانسته بود کودکی خوابیده در گهواره را قبل از خفه شدن در آغوش بگیرد، حالا کودک آرام بود و به پناهگاه امن خود رسیده بود.
آن تابستان را با هم گذراندند، یکدیگر را بهتر شناختند، خندان هر از گاهی خود را سرزنش میکرد که چطور در این مدت هیچ چیز را نفهمیده بود، مگر ممکن بود فهمیدن؟
وقتی به خندان و اطلس میدید به حقیقت تقدیر پی میبرد، دیگر سرنوشت را زیر سوال نمیبرد، اگر این همه اتفاق نمیافتاد این دو نفر در راه هم قرار میگرفتند؟ اگر سالها قبل خانوادهاش خندان را به زهرا میدادند؟ اگر بخاطر ندادن کودک خود به پروان نمیرفتند؟
دیگر از هیچ چیز پشیمانی نمیکرد، همهی اشتباهات، غفلت ها، دردها ورنج ها او را به امروز رسانده بود، همهی آنها حجرات بدن مریم بودند!
اگر آن روز قصد جان خود را نمیکرد؟ اگر به آن شفاخانه برده نمیشد؟ اگر رمان به نجاتش نمیامد؟
این اگر ها و خیلی اگر های دیگر…
وقتی چهار هفته قبل بازگشت همه با آغوش باز در انتظارش بودند، دیگر آن دختر تنهای نبود که از ترس شب را میان درختان سپری کرده بود، حالا خانوادهی بزرگ داشت، خانوادهی که بیستو سه سال برای در آغوش کشیدنش صبر کرده بودند.
او به همهی عزیزانش رسیده بود، گرچه هنوز هم در عمارت زندگی میکرد اما خواهر و برادرش کنارش بودند گرچه هنوز عادت نکرده بود پدر و مادر صدا کند اما موجودیت شان دلش را آرامش میداد و فاصلهی از آنها نداشت، تمام روز را کنار هم سپری میکردند. حالا عمه و خالهی دو کودک بود؛ اسنان و دختر خبیب زینب. به همان اندازهی که از خندان تفاوت داشت از نظر ظاهری با خبیب مشابه بود، گرچه وقت زیادی را با همسپری نکرده بودند اما باز هم خوب کنار آمده بودند.
روزها در باغ زینب و اسنان از سر وشانههایش بالا میرفتند، قبل از دیدن این کودکان نمیدانست چنین علاقهی به اطفال دارد. زینب او را عمه مریم صدا میکرد اما اسنان که گیج شده بود خامه میگفت؛ ترکیبِ از خاله و عمه!
به تمام عزیزانش رسیده بود جز یکی!
در این نکته که میرسید باز همهی جرأت خود را از دست داده مریم چهار سال پیش میشد، مثلی که آنروز جرأت نکرده بی وداع رفته بود تمام روز های گذشته هم جرأت نزدیک رفتن را نکرده فقط از دور تماشایش کرده بود!
به ساعت دستی اش نگاهی انداخت؛ دقیقا ساعت سه بود. با عجله به دفترش رفته تلویزیون را روشن کرد، روز های چهار شنبه ساعت سه برنامهی رمان به گونهی زنده پخش میشد. دو سال میشد که بدون روزی از دست دادن این برنامه را تعقیب میکرد، رمان یک روانشناس موفق و سرشناس شده بود، چند بار نزدیک کلینیکاش رفت اما توان رودر رویی را در خود پیدا نکرد. دقیقا از روزی که به انقره رفته بود در همه جا بدنبال رمان بود، هر از گاهی ویدیو هایی از سمینارهایش پخش میشد، اگر بگویم هر ویدیو را بیش از پنجاه بار تماشا کرده باور می کنید؟
صفحهی فیسبوکش را داشت، هر روز صبح را با خواندن مقالاتش آغاز میکرد اما هیچگاه به خود این جرعت را نداد که با پسر خفته به تماس شود.
با شروع شدن برنامه دید که بازپخش است نه برنامهی زنده، در این مدت دو سال هرگز رمان برنامه زنده را به تعویق نمیانداخت مگر امروز چیزی شده بود؟
تشویش و اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود اما همین که صدای رمان از داخل تلویزیون به گوشش رسید تسلی حال وجودش شد و نفس عمیق گرفت. این همان برنامهی بود که رمان درباره کتابش که قرار بود به زودی نشر شود صحبت میکرد، این سومین کتاب رمان بود که چاپ میشد و دربارهٔ زندگی خودش بود، نام فصل اول کتاب معجزهی ناامید و فصل دومش بی وداع بود. وقتی مجری پرسید پس اسم فصل آخر آن چیست؟ رمان پاسخ داد: (فصل اخیر بعد از یک دیدار مشخص میشه.)
وقتی بخش سوالات برنامه رسید از جمع حضار دختری پرسید: (آقای رووف ازی که ای کتاب در مورد زندگی شخصی تان است میتانم بپرسم که آیا کسی در زندگی تان است؟)
هر وقت این قسمت برنامه را میدید اضطراب در شریان هایش سرازیر میشد، رمان پاسخ داد: (از خیلی وقت پیش!)
باز به شکل عصبی شروع کرد به جویدن لبهایش، کسی در زندگی رمان بود! شاید وقتش بود مثل همهی اتفاقات دیگر با این موضوع هم کنار آید اما مگر آسان بود؟ صدای رمان بود که توانسته بود آن چهار سال را در تنهایی بگذراند اما حالا اگر این صدا در گوش کسی دیگر نواخته میشد چه؟
رمان مثل هر برنامهی دیگر این برنامه را هم با شعری ختم کرده این چنین زمزمه کرد:
ای آنکه مرا برده ای از یاد کجایی؟
بیگانه شدی دست مریزاد کجایی؟
در دام توام نیست مرا راهی گریزی
من عاشق این دام و تو صیاد کجایی؟ «بیدل»
برنامه ختم شده بود اما او همچنان قفل صفحهی تلویزیون، تا اینکه زنگولهی اتاق معاینه به صدا درآمد که به خود آمده از آنجا دل کند. وارد اتاق معاینه شد و با دیدن پشكِ روی تسکره بدون نگاهی به صاحب آن دستکش هایش را پوشیده به معاینه آن پرداخت. بعد از گذشت چند لحظه گفت: (پشک کاملا سالم است هیچ مشکلی نداره!)
صدایی نیامد.
مصروف وزن کردن پشک شده گفت: (چهار ماهه معلوم میشه واکسین «هاری» بریش تطبیق کردین؟)
باز صدایی نیامد.
اینبار سر خود را بلند کرده به مرد مقابلش چشم دوخت؛
یک نگاه کافی بود تا کاملا خود را ببازد، تا به گذشته رجوع کند، به همان اندازهی که نفس هایش کند شده بود نبضش سریع میشد. چهار سال معجون دلتنگی نوشیده هر روز به این لحظه میاندیشید اما چنین انتظار نداشت. گویا در او نیلی جریان داشت پر از فراق، دوباره آن حس آشنا بالایش حجوم آورده بود، دستانش مور مور شده وجودش دوباره به رعشه افتاده بود. حالا دلیل اینکه چرا قلب قفسهی داشت را درک میکرد.
این چه نگاهی بود رمان؟ نفسش بند آمده دلش زار زار گریستن میخواست، خودش را گنهکار میدانست مقصر این دوری میدانست، میخواست حرفی بزند اما صدایش حبس شده بود، چیزی به سرازیر شدن قدح چشمانش نمانده بود.
(ممکن است از ظاهر سالم معلوم شوه اما از درون تخریب است!)
بغض خود را قورت کرده گفت: (پس چرا زودتر نامد؟)
(او بود! اما خوب کنندهی حالش نی.)
رمان در این مدت تغییر کرده بود، دیگر از آن پسر نحیف چهار سال پیش خبری نبود بلکه به یک مرد تبدیل شده بود، اما نگاهش…نگاهش هنوز هم همانقدر پر برق و مهربان بود ولی اینبار یک چیزی دیگری هم داشت، چیزی که قبلا در هیچ چشمانی ندیده بود!
رمان خیرهی چشمانش شده زمزمه کرد: (مریم!)
آه…! چقدر دلتنگ این صدا بود، دلتنگ این مریم گفتن، گرچه در این همه مدت صدای رمان تنهایش نگذاشته بود اما این موج صدا که فقط از یک متری اش برمیخاست متفاوت بود، این طنین صدا کاملا متفاوت بود!
رمان دوباره به حرف آمد: (چرا بی وداع رفتی دختری ناامید؟)
با لحن که دلتنگی از آن میبارید گفت: (قلبم و عقلم دیگه توان تنش را نداشتن، اگر یکی اصرار بر ماندن میکرد چی؟)
لبخند غمگینی بر لبان رمان نقش بسته گفت: (چه چیزی توان نگهداشتنش را داشت؟)
(همان پسر خفتهی که یک بار دیگه هم دستش را گرفته از لب پرتگاه نگهش داشته بود.)
(تو چه میدانی شاید ای بار فرق میکرد، شاید او در لب پرتگاه قرار داشت و فقط یک حرف یک کلمه حالش را خوب میکرد، چهار سال آسان نبود مریم، دریغ از یک خبر!)
(مگر تو میدانی بر او چه گذشت؟ اینکه تصویرشه ببینی اما به تو نگاه نکنه، صدایشه بشنوی اما اسم تره صدا نزنه!)
(او همیشه تره صدا میزد، در میان شعرهایش خود را نیافتی؟ چشمانش همیشه در جستجوی تو بود، مخاطب او در پشت آن پرده های تلویزیون فقط تو بودی! از خیلی وقت پیش در زندگیش فقط تو بودی!)
حالا قدح چشمان رمان هم خشک نبود، نگاهش نوسان داشت گویا در حال حفظ کردن جزییات صورت او باشد، پسر خفته چند قدم نزدیکتر آمده دوباره نجوا کرد: (مریم!)
قسمی این نام را تلفظ میکرد گویا هر حرف آن را با سلول های وجودش حس میکند، این صدا چی داشت؟ چرا وجودش را اینگونه منقلب میکرد، چرا قلبش را قلقلک میداد؟ خود را خلع سلاح کرده به آن قطره اشک اجازهی لغزیدن داد: (ایطور صدایم نکو!)
(مگر مریم نیستی؟)
(نه به ای زیبایی.)
رمان سرش را کج کرده با لبخندی گفت: (اگر فقط یکبار از چشم مه ببینی دیگر هیچگاه نگاه برنمیداری.)
خجل شده نگاهایش را دزدید اما خدا میدانست که چقدر میخواست از چشم رمان نه بلکه به چشم رمان دیده و هیچگاه نگاه برندارد.
(اگر تاثیر نگاهایته بفهمی چنین نمیکنی، روح پژمردهی این کالبد چقدر محتاج نور این چشمان هستن!)
دوباره سرش را بلند کرده بی عار قفل چشمان پسر خفته شد: (رمان!)
پسر خفته گویا با چشمانش حرف میزد که بلی گفتن آنرا شنیده پرسید: (اسم فصل اخیر کتابت چیست؟)
(پایان انتظار!)
ابروهایش را بلند انداخته پرسید: (پس تمام شد؟)
رمان لبخندی زده گفت: (همه چیز تازه شروع میشه!)
افول را در چشمانش دید، گویا خورشید در آن حبس شده باشد و جهان عاری از روشنایی با آن وداع داغ خود را بستری برای ماه گرداند.
“پایان”
لون؛ یعنی رنگ…
حالا چه فرق میکند که رنگِ چی باشد؟
برای من همه چیز رنگ دارد
انسانها و اندرون شان
دنیا و موجوداتش
آسمان و شب و روزش
واژه ها رنگ دارند، صدا ها رنگ دارند، احساسات رنگ دارند!
اگر چیزی از خودم برای شما بگویم فقط همیناست؛
لون!
من گذشتهام را فراموش کردم، از آینده چیزی نمیدانم لگاماش بدستم نیست، و از حال فقط همینام…
و افول!
افول غار حرایم است، همین که از میان سیم های فایبر نوری گذشته و خود را به شما رسانیده دیگر چه چیزی خواسته میتوانم؟
من شما را نشناخته واژههایم را تقدیم تان کردم و شما مرا نشناخته فضای از ذهن تان را مشغول آن کردید.
اما همهچیز روزی ختم میشود، مثل افول، مثل واژههایم اما امان از خیالات!
آنقدر دنیای پر تلاطم اندرونم انشا کرده که دور میبینم به این زودی ها از آن رهایی یابم.
افول آغاز این خیالات بود، پی آن عاصی و کی میداند دیگر مرا به کجاها خواهد برد.
ممنونم از شما، از هر ثانیهی ارزشمند زندگی تان که صرف خواندن افول کردید.
و ممنونم از رمانسرای قصر برفی که افول را مهمان کانال خود کردند.
و در اخیر باز هم میگویم همه چیز پایان میابد مگر خیالات!
اجازه ندهید این قدرت تان را از شما سلب کنند.
🖋️لون
از شما میخواهم نظریات تان را راجع به رمان بیان کنید؛ اینکه شخصیت مورد پسند تان کی بود؟ و اگرمیتوانستید
اتفاقی را در افول تغییر دهید چیبوده میتوانست؟
رمان جدید: امشب ساعت ۷:۳۰. عروس ۱۳ ساله