03/05/2026
دوازده سال مکتب…
سالهایی که با هزار امید و آرزو سپری میشود.
بعد، کانکور؛ آزمونی که برای بسیاری نه یکبار، که چندینبار تکرار میشود و هر بار، سنگینتر از قبل بر دل مینشیند.
و اگر عبور کنی… تازه آغاز راه است.
هفت سال دانشگاه؛
روزهایی که در کتابها گم میشوی و شبهایی که با اضطراب امتحان به صبح میرسی.
هر امتحان، گویی تولدی دوباره است؛
درد دارد، رنج دارد، اما امید هم دارد.
بعد از آن، امتحان خروجی…
و باز هم رقابت، باز هم ترس، باز هم تلاش.
و اگر بگذری…
امتحان تخصص، و پنج سال دیگر از عمر؛
پنج سال بیخوابی، خستگی، دیدن درد مردم، و گاهی حتی ناتوانی در نجات جانهایی که برایشان جنگیدهای.
در پایان، نامت میشود «داکتر»…
اما کسی نمیپرسد این نام، چند سال از جوانیات را گرفته است.
در سرزمین ما، داکتر شدن پایان رنج نیست،
آغاز نوعی دیگر از آزمون است…
معاشی که کفاف یک زندگی ساده را هم نمیدهد،
انتظاراتی که گویی باید معجزه کنی،
فشاری که از خانواده، جامعه و دولت بر دوشت سنگینی میکند.
مردم از تو توقع دارند جان ببخشی،
خانواده از تو توقع دارند دنیا را بسازی،
و سیستم از تو میخواهد فقط کار کنی… بیصدا، بیشکایت.
اما در میان همه اینها،
آنچه بیش از هر چیز دل را میشکند،
نه خستگی است، نه بیخوابی…
بلکه بیاحترامی است.
وقتی به جای «طبیب»،
واژههایی چون «قصاب» و «پولپرست» شنیده میشود،
وقتی اعتماد، جای خود را به تهمت میدهد،
آنجاست که روح یک داکتر خستهتر از جسمش میشود.
عزیزانم…
داکتر، پیش از آنکه داکتر باشد، انسان است.
او هم دل دارد، خانواده دارد، خستگی دارد، و نیاز دارد.
اگر از یک داکتر انتظار دارید که با مهربانی و دلسوزی با شما رفتار کند،
این مهربانی را از خود آغاز کنید.
فرهنگ احترام، از ما شروع میشود؛
از یک نگاه، یک کلام، یک رفتار ساده.
بیایید یاد بگیریم…
پزشک را نه فقط زمانی که درد داریم،
بلکه همیشه با احترام ببینیم.
بیایید باور کنیم…
دستهایی که درمان میکنند،
بیش از هر چیز، به محبت نیاز دارند.
و بیایید جامعهای بسازیم که در آن،
داکتر بودن نه یک رنج خاموش،
بلکه افتخاری روشن باشد.
چرا که احترام به پزش
در حقیقت احترام به زندگی است…
#درد دل و کاپی از رخنامه استاد قیس رابین قرضی