16/02/2026
🔻
من یک دختر افغان هستم که حدود هشت سال پیش ازدواج کردم. سه سال نامزد بودیم، بعد شوهرم از خارج آمد و عروسی کردیم، اما فقط یکونیم ماه باهم زندگی کردیم و دوباره رفت. من در خانه خانوادهاش ماندم و با بدرفتاری زیاد روبهرو شدم؛ مرا عضو خانواده نمیدانستند. بعد از یک سال، شوهرم گفت بروم خانه پدرم. وقتی رفتم، خانوادهاش علیه من او را تحریک کردند.
مدتی به خواست خودش در خانه پدرم ماندم و درس خواندم، رابطهمان خوب بود. بعد گفت میآید دنبالم، اما وقتی به کابل رسید کاملاً سرد شد و نیامد. مادرش زنگ زد و گفت دیگر منتظر پسرم نباش، برایش زن دیگر میگیریم. شوهرم هم گفت بین من و خانوادهاش، آنها را انتخاب میکند.
بعد از آن هیچ خرجی نداد و سالهاست تماس نگرفته. حالا فهمیدهام چند ماه پیش زن دیگری گرفته است.
من سهونیم سال است بلاتکلیف ماندهام؛ نه زن شوهردار حساب میشوم، نه مطلقه.
🔺
حق داری در چنین حالت دلشکسته و خسته باشی. هر کسی جای شما می بود بعد از این همه صبر، امید و رها شدن، قلبش می شکست. تو سال ها تلاش کردی زندگی خودت را نگه داری، احترام گذاشتی، تحمل کردی ولی باز هم کنار گذاشته شدی؛ این برای روح انسان بسیار سنگین است.
مشکل تو کم صبری یا ضعف نیست؛ مشکل این است که شوهرت مسئولیت زندگی مشترک را نپذیرفت و وقتی بین تو و خانوادهاش گیر ماند، راه آسان را انتخاب کرد. این انتخاب اوست، نه تقصیر خودت.
طبیعی است حالا احساس کنی عمرت تلف شده، آینده مبهم است و دلت پر از درد و سؤال است. وقتی آدم مدت طولانی بلا تکلیف میماند، امیدش کم کم خاموش میشود.اما نمی توانی کسی را که نمیخواهد همسر باشد، با صبر و محبت تغییر بدهی.
برای آرامش خودت لازم است این وضعیت روشن شود؛ شوهرت یا مسئولیتش را بپذیرد، یا راهت جدا شود تا بتوانی دوباره زندگی بسازی. ماندن در این تعلیق فقط زخمت را عمیقتر میکند.
شما سزاوار زندگی ای هستین که در آن دوستت داشته باشند، کنارت بایستند و رهایت نکنند نه اینکه سالها منتظر بمانی.